گنج

۳- آیات ۱۶ تا ۲۱

۳۷ بیت

وَ اُذْکُرْ فِی اَلْکِتٰابِ مَرْیَمَ إِذِ اِنْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِهٰا مَکٰاناً شَرْقِیًّا (۱۶) فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجٰاباً فَأَرْسَلْنٰا إِلَیْهٰا رُوحَنٰا فَتَمَثَّلَ لَهٰا بَشَراً سَوِیًّا (۱۷) قٰالَتْ إِنِّی أَعُوذُ بِالرَّحْمٰنِ مِنْکَ إِنْ کُنْتَ تَقِیًّا (۱۸) قٰالَ إِنَّمٰا أَنَا رَسُولُ رَبِّکِ لِأَهَبَ لَکِ غُلاٰماً زَکِیًّا (۱۹) قٰالَتْ أَنّٰی یَکُونُ لِی غُلاٰمٌ وَ لَمْ یَمْسَسْنِی بَشَرٌ وَ لَمْ أَکُ بَغِیًّا (۲۰) قٰالَ کَذٰلِکِ قٰالَ رَبُّکِ هُوَ عَلَیَّ هَیِّنٌ وَ لِنَجْعَلَهُ آیَةً لِلنّٰاسِ وَ رَحْمَةً مِنّٰا وَ کٰانَ أَمْراً مَقْضِیًّا (۲۱)

و یاد کن در کتاب مریم هنگامی که کناره گزید از اهلش در جایی شرقی (۱۶) پس گرفت از پیش ایشان ستری پس فرستادیم بسویش روح خود جبرئیل را پس ماننده شد مر انسانی را درشت اندام (۱۷) گفت بدرستی که من پناه می‌برم بخدای بخشنده از تو اگر هستی پرهیزگار (۱۸) گفت نیستم من مگر فرستاده پروردگار تو تا به بخشم مر ترا پسری پاکیزه (۱۹) گفت از کجا باشد مرا فرزندی و مس نکرده مر انسانی و نبوده‌ام بدکاره (۲۰) گفت همچنین گفت پروردگار تو که آن بر من آسانست و تا بگردانیم آن را آیتی از برای مردمان و رحمتی از ما و باشد امری قرار داده شده (۲۱)

کن به قرآن یاد مریم را چو اوگوشه ای بگرفت از یار و عدو
از پی تطهیر در جایی که بودجانب مشرق به تعیین حدود
بود هنگام طلوع آفتاباز مکان شرق وین باشد صواب
نزد تأویل، اتصال است آن به روحعالم قدس آن بود گاه فتوح
هست در وی از مقام طبع و نفسوز قواهای طبیعت گاه رفس
پرده ای بگرفت ز ایشان پیش رویا پس دیوار و کوهی رفت او
پس فرستادیم روح القدس راسوی او چون گشت پاک از ناروا
پس مصوّر شد به مریم در نظراو به شکل آدمی نیکو سیر
صورتی روشنتر از مهر منیردلفریب و دلنشین و دلپذیر
صورتی بس مستوی و معتدلهمچو اندر سرّ عارف نور دل
ناگهان پیدا شد او را در عیانروح قدس از لامکان اندر مکان
آب و گل را حق چو داد این اسطقستا چه سازد صورت از روح القدس
عفت مریم نگر کو بر اِلهاز چنان صورت به جان جوید پناه
گفت من گیرم پناه اندر نهفتاز تو بر بخشنده ای کش نیست جفت
تا نگیرد بر من از کار تو تنگپس ز نزد من برون شو بیدرنگ
هیچ اگر از حق تو پرهیزنده اینیستی طاغی، مطیع و بنده ای
یا مگر نبود تو را ترس از اِلهکه چنین خیره کنی بر من نگاه
قصد خلوت باشدت با من چنیناین نباشد از نشان متقین
پس من از بدبین به حق گیرم پناهتا مرا در حصن خود دارد نگاه
گفت ، من نبود جز این کز ذوالمننبر تو می باشم رسولی مؤتمن
او فرستاده مرا بی اشتباهکه تو از من سوی او گیری پناه
من پناه هر پناه آرنده امدر پناه خود نگهدارنده ام
مر پناه ممکناتم کرده حقتا پناه آرند بر من ماخَلَق
آنکه از من می گریزی سوی اومن خود آنم می مپوش از من تو رو
ور که هم پوشی تو رو، آن رو منمرو به هر سویی کنی آن سو منم
از من اینجا میگریزی بر کجارو کنی بر ناامیدی از رجا
جبرئیلم من رسول ذوالجلالنیست بیرون هیچم از حکم و مجال
کرده حقم نقشبند ماسویتا نگارم نقش هر شیئی به جا
نک نگارم نقش فرزندی زکیمر تو را اندر رحم با زیرکی
وآن بود پیغمبری کامل صفاتکز دم او مرده را باشد حیات
از تعجب گفت مریم چون پسرباشدم زیرا نسودستم بشر
از نکاحم بوده دست مرد دورهم نبودم ز اهل غیّ ، یعنی فجور
گفت جبریلش که آری نه از نکاحکس تو را بنموده مَس هم نه از سفاح
گفت مر پروردگارت لیک اینبر من آسان است گر داری یقین
بی ز مردی یعنی اعطاء ولدمیتوانم کرد هر وقت ار سزد
تا کنیم آن آیتی بر مردمانهم تو را باشد به قدرت ها نشان
وین مگر امری است مقضی از اموررفته بر وی حکم و هم یابد صدور