گنج

۱۳- آیات ۷۱ تا ۷۷

۳۰ بیت

فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا رَکِبٰا فِی اَلسَّفِینَةِ خَرَقَهٰا قٰالَ أَ خَرَقْتَهٰا لِتُغْرِقَ أَهْلَهٰا لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً إِمْراً (۷۱) قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (۷۲) قٰالَ لاٰ تُؤٰاخِذْنِی بِمٰا نَسِیتُ وَ لاٰ تُرْهِقْنِی مِنْ أَمْرِی عُسْراً (۷۳) فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا لَقِیٰا غُلاٰماً فَقَتَلَهُ قٰالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً (۷۴) قٰالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْراً (۷۵) قٰالَ إِنْ سَأَلْتُکَ عَنْ شَیْ‌ءٍ بَعْدَهٰا فَلاٰ تُصٰاحِبْنِی قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّی عُذْراً (۷۶) فَانْطَلَقٰا حَتّٰی إِذٰا أَتَیٰا أَهْلَ قَرْیَةٍ اِسْتَطْعَمٰا أَهْلَهٰا فَأَبَوْا أَنْ یُضَیِّفُوهُمٰا فَوَجَدٰا فِیهٰا جِدٰاراً یُرِیدُ أَنْ یَنْقَضَّ فَأَقٰامَهُ قٰالَ لَوْ شِئْتَ لاَتَّخَذْتَ عَلَیْهِ أَجْراً (۷۷)

پس رفتند تا چون سوار شدند در کشتی سوراخ کرد آن را گفت آیا سوراخ کردی آن را تا غرق کنی اهلش را بدرستی که آوردی چیزی ناشایست (۷۱) گفت آیا نگفتم بدرستی که تو هرگز نمی‌توانی با من صبر کردن (۷۲) گفت مؤاخذه مکن مرا بآنچه فراموش کردم و مرسان مرا از کارم دشوار را (۷۳) پس رفتند تا چون دیدند پسری را پس کشت او را گفت آیا کشتی نفسی پاک را بغیر قصاص نفسی پس بحقیقت آوردی چیز قبیحی را (۷۴) گفت آیا نگفتم مر ترا بدرستی که تو هرگز نتوانی با من صبر کردن (۷۵) گفت اگر بپرسم ترا از چیزی پس از آن رفاقت مکن با من بحقیقت رسیدی از نزد من بعذر (۷۶) پس رفتند تا چون رسیدند باهل قریه خواستند طعام از اهلش پس ابا کردند که مهمانی کند آن دو را پس یافتند در آن دیواری که می‌خواست که فرود آید پس راست کردند آن را گفت اگر خواسته بودی هر آینه گرفته بودی بر آن مزدی (۷۷)

« مصاحبت نمودن موسی(ع) و خضر(ع) »

کرد موسی آن تمام از وی قبولپس روان گشتند هر سه بی نکول
تا که اندر ساحل دریا سواربر سفینه هر سه گشتند آن سه یار
خضر پنهان ز اهل کشتی با تبرکرد سوراخ آن سفینه بیحذر
لوحی از الواح آن برکند زودچند جا سوراخ کشتی را نمود
گفت موسی فُلک را کردی تو خرقاهل آن را تا کنی آیا که غرق
امری آوردی که بس باشد شنیعزین عجب تر نیست چیزی بر مطیع
خضر گفت، آیا نگفتم در عهودصبر با من خود تو نتوانی نمود
دید موسی داخل از آن ثُقبه آبدر سفینه ناید اندر انقلاب
یافت پس کآن معجز است و حکمت استگرچه آن دور رسوم صورت است
گفت موسی لَاتُؤاخِذنِی که منرفته بود از یادم آن عهد کهن
از تو خواهم عذر اندر اعتراضسخت بس بر من مگیر از انقباض
پس برون رفتند از کشتی به گاهدر دِهی وارد شدند از گرد راه
با غلامان یک غلامی دید اوسبز خط و مُشک موی و ماه رو
برکنارش خواند و کُشتش بیدرنگیا به تیغی کوفتش یا سر به سنگ
گفت موسی، کُشتی این نفس زکیخود تو آیا بی گنه در کودکی
غیر از آنکه کشته نفسی را به خاصگشته باشد تا بر او واجب قصاص
ظاهر او از قتل ناحق بود پاکبیگناه او را چرا کردی هلاک
چیزی آوردی به ظاهر ناپسنددر شریعت نیست جز زشت و نژند
گفت آیا من نگفتم بیّنتصبر با من نیست هرگز ممکنت
گفت زین پس گر کنم چیزی سؤالاز تو شاید گیری از من گر ملال
پس مشو با من مصاحب در سخنزآنکه بر عذری رسیدستی ز من
باشی از همراهی ام معذور توشاید ار خود گردی از من دور تو
پس برفتند آن سه یار از آن مقامبر دِهی گشتند وارد وقت شام
خواستند ایشان که تا داخل شوندبسته بُد دروازه نگشودند بند
خواستند از اهل ده نان و نعماز ضیافتشان اِباء کردند هم
یافتند آنجای دیواری بلندخواست کافتد، قائمش کرد ارجمند
داد استحکام با سنگ و گِلشبر فتادن چونکه دید او مایلش
گفت موسی اهل این قریه به مانه طعامی باز دادند و نه جا
راست کردی از چه پس دیوارشانبی ز مزدی آمدی بر کارشان
خواستی گر می گرفتی در مقاماُجرتی کز آن خریم آیا طعام