گنج

۱۴- آیات ۷۸ تا ۸۲

۲۵ بیت

قٰالَ هٰذٰا فِرٰاقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ مٰا لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (۷۸) أَمَّا اَلسَّفِینَةُ فَکٰانَتْ لِمَسٰاکِینَ یَعْمَلُونَ فِی اَلْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَهٰا وَ کٰانَ وَرٰاءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً (۷۹) وَ أَمَّا اَلْغُلاٰمُ فَکٰانَ أَبَوٰاهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینٰا أَنْ یُرْهِقَهُمٰا طُغْیٰاناً وَ کُفْراً (۸۰) فَأَرَدْنٰا أَنْ یُبْدِلَهُمٰا رَبُّهُمٰا خَیْراً مِنْهُ زَکٰاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً (۸۱) وَ أَمَّا اَلْجِدٰارُ فَکٰانَ لِغُلاٰمَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی اَلْمَدِینَةِ وَ کٰانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُمٰا وَ کٰانَ أَبُوهُمٰا صٰالِحاً فَأَرٰادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغٰا أَشُدَّهُمٰا وَ یَسْتَخْرِجٰا کَنزَهُمٰا رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَ مٰا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذٰلِکَ تَأْوِیلُ مٰا لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً (۸۲)

گفت اینست جدایی میان من و میان تو بزودی خبر دهم ترا به تفسیر مال آنچه نتوانستی بر آن صبر کردن (۷۸) اما کشتی پس بود از مسکینانی که کار می‌کردند در دریا پس خواستم که معیوب کنم آن را و بود در پیش راه ایشان پادشاهی که می‌گرفت هر کشتی را بغضب (۷۹) و اما پسر پس بودند والدینش دو مؤمن پس ترسیدیم که تکلیف کند آن دو را زیاده‌روی در عصیان و کفر (۸۰) پس خواستیم که بدل دهد و آن دو را پروردگارشان بهتر از او در پاکی و نزدیکتر در عطوفت (۸۱) و اما دیوار پس بود از دو پسر که دو یتیم‌اند در شهر و باشد در زیرش گنجی از آن دو و بودند والدین این دو نیکوکار پس خواست پروردگار تو که برسند بقوتشان و بیرون آوردند گنجشان را برحمتی از پروردگار تو و نکردم آن را از راه خود اینست تفسیر مال آنچه نتوانستی بر آن صبر کردن (۸۲)

« مفارقت نمودن خضر(ع) از موسی(ع) »

گفت خضر آمد زمان افتراقدر میان ما تو هَذَا فِرَاق
گفته بودی اعتراض ار شد سه بارترک کن با من دگر صحبت مدار
زودت آگه سازم از تعبیر آنکز شکیبش پس تو باشی ناتوان
ظاهرش دیدی و بودی بیخبرزآنچه در باطن بُد از تو مستتر
آن سفینه بود اما در پسنداندر آن دریا ز محتاجان چند
ده برادر، پنج بیمارند و پیرپنج در بحرند عامل بس فقیر
پس اراده کردم از امر خداتا کنم معیوب خود آن فُلک را
زآنکه باشد پادشاهی در عقبغاصب و جبّار و بیرحم و ادب
مینماید غصب هر جا کشتی ای استکآن بود نو یا که هیچش عیب نیست
کردم آن معیوب تا یابد اماناز شرور غاصبان و ظالمان
صاحبان آن به کلی ناامیدهم نگردند از معاش و از نوید
وآن غلام کشته گشته پس بُد اوخود شقی و والدینش بس نکو
پس بترسیدیم کایشان را رسدکفر و طغیان از وجود آن ولد
خواستیم آن پس که حق بدهد عوضنیکتر ز او آن دو را دور از مرض
بهتر از روی زکا و رحم و رفقکون او با نظم کون آید به وفق
این قدر باشد به فهم عامه خوبآگه از باقی است علام الغیوب
حکم شرع این نیست کاری اشتباهکز چه کُشت او آن پسر را بیگناه
گفته بود او خود که می ناید به راستامر من با شرع و ظاهر وآن بجاست
اصلش آن باشد که نقاش ار زُدودنقش خود را عیب نبود در وجود
وآن جدار، اما بود از دو یتیمزیر آن گنجی است پنهان ای کلیم
بُد پدرشان مرد نیکی از خواصگنج دارد بر یتیمان اختصاص
گر که می افتاد مانا این جدارمیشد از زیرش مگر گنج آشکار
خلق می بردند مال کودکانخواست پس پروردگار آن را نهان
تا رسند آن هر دو بر رشد و تمیزگنج را یابند بی حرف و ستیز
زآن سبب کردم من این دیوار راستتا بدانی رمز امری کز خداست

« تأویل عرفانی حکایت »

آن سفینه تن بود کو را شکستدر ریاضت تا ز شرّ نفس رست
نفس باشد غاصب فُلک بدناز ریاضت تن رهد زو بی سخن
کُشتن نفس است قتل آن غلامکار قلب از قتل او گردد به کام
شرح آن هر جا مکرر گفته ایمدرّ معنی بس مفصل سُفته ایم
هست نفس مطمئنه آن جدارکآن پس از اماره گردد با تو یار
او چو گردد کُشته این ظاهر شودمستقیم از خضر صاحب سرّ شود
زآنکه گردد از ریاضات زیادبی ز حرکت، بی ز قوّت، چون جماد
رَسته چون از قوه های طبع پاکهست نزدیک آنکه تا گردد هلاک
حال او را کرده تعبیر از سندبر جداری کو به افتادن رسد
پس نماید دست خضر آن را قویبر کمالات و صفات معنوی
این اشارت بس بود در این مقامهست در تفسیر شرحش بالتمام