وَ قٰالَ اَلشَّیْطٰانُ لَمّٰا قُضِیَ اَلْأَمْرُ إِنَّ اَللّٰهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ اَلْحَقِّ وَ وَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ وَ مٰا کٰانَ لِی عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطٰانٍ إِلاّٰ أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی فَلاٰ تَلُومُونِی وَ لُومُوا أَنْفُسَکُمْ مٰا أَنَا بِمُصْرِخِکُمْ وَ مٰا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِیَّ إِنِّی کَفَرْتُ بِمٰا أَشْرَکْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ اَلظّٰالِمِینَ لَهُمْ عَذٰابٌ أَلِیمٌ (۲۲) وَ أُدْخِلَ اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا اَلصّٰالِحٰاتِ جَنّٰاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا اَلْأَنْهٰارُ خٰالِدِینَ فِیهٰا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِیَّتُهُمْ فِیهٰا سَلاٰمٌ (۲۳) أَ لَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اَللّٰهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُهٰا ثٰابِتٌ وَ فَرْعُهٰا فِی اَلسَّمٰاءِ (۲۴) تُؤْتِی أُکُلَهٰا کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّهٰا وَ یَضْرِبُ اَللّٰهُ اَلْأَمْثٰالَ لِلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ (۲۵) وَ مَثَلُ کَلِمَةٍ خَبِیثَةٍ کَشَجَرَةٍ خَبِیثَةٍ اُجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ اَلْأَرْضِ مٰا لَهٰا مِنْ قَرٰارٍ (۲۶) یُثَبِّتُ اَللّٰهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ اَلثّٰابِتِ فِی اَلْحَیٰاةِ اَلدُّنْیٰا وَ فِی اَلْآخِرَةِ وَ یُضِلُّ اَللّٰهُ اَلظّٰالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اَللّٰهُ مٰا یَشٰاءُ (۲۷) أَ لَمْ تَرَ إِلَی اَلَّذِینَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اَللّٰهِ کُفْراً وَ أَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دٰارَ اَلْبَوٰارِ (۲۸) جَهَنَّمَ یَصْلَوْنَهٰا وَ بِئْسَ اَلْقَرٰارُ (۲۹)
و گوید شیطان چون گزارده شد امر بدرستی که شما را وعده داد خدا وعدۀ راست و درست و وعده دادم شما را پس خلاف کردم شما را و نبود مرا بر شما هیچ تسلطی مگر آنکه خواندم شما را پس اجابت کردید مرا پس ملامت مکنید مرا و ملامت کنید نفسهای خود را نیستم من فریادرس شما و نیستید شما فریادرس من بدرستی که من کافر شدم به اینکه شریک گردانیدند مرا از پیش بدرستی که ظالمان مر ایشانراست عذابیست پر درد (۲۲) و در آورده میشوند آنان که گرویدند و کردند کارهای شایسته در بهشتهایی که از زیرشان نهرها جاویدند در آن باذن پروردگارشان درودشان در آنها سلام است (۲۳) آیا نمیبینی که چگونه زد خدا مثلی را کلمه پاکیزه چون درخت پاکیزهایست که اصلش ثابت است و فرعش در آسمان (۲۴) داده میشود میوهاش هر زمان باذن پروردگارش و میزند خدا مثلها را از برای مردمان باشد که ایشان پند گیرند (۲۵) و مثل کلمۀ پلید چون درخت پلیدیست که ریشهکن شده باشد از بالای زمین که نباشد مر آن را هیچ قراری (۲۶) ثابت میگرداند خدا آنان که گرویدند بگفتار ثابت در زندگانی دنیا و در آخرت و گمراه میکند خدا ستمکاران را و میکند خدا آنچه میخواهد (۲۷) آیا ننگرستی به آنانکه تبدیل کردند نعمت خدا را بکفر و فرو آوردند قومشان را بسرای هلاکت (۲۸) که دوزخ است در آیند آن را و چه بد جایگاهی است (۲۹)
نیست ما را خود پناهی بر قراردیو گوید امر چون شد برگذار
وعدة حق مر شما را بود راستوعدة من گشت ظاهر که خطاست
اینکه گفتم نیست حشری در عیانور بود، باشد شفاعت با بتان
پس شما را وعده من شد خلافآنچه گفتم بود بر کذب و گزاف
بر شما از وعده های بی نمودحجت و سلطانی ای از من نبود
جز که من خواندم شما را بر ضلالپس شما کردید اجابت بی سؤال
پس شما بر من ملامت ناوریدزآنکه هم خود بر ملامت درخورید
مر شما را من نی ام فریادرسهم شما نبوید بر من دادرس
من شدم کافر بر آن کز پیش از اینبا حق انبازم گرفتید از یقین
یا که من کافر به حق بودم ز پیشخود به ترک سجده از طغیان بیش
پس نه من امروزتان بر یاری امباشد از شرک شما بیزاری ام
زآنکه امروز است ظالم را عِقابچاره نبود مشرکان را از عذاب
این سخن بشنو هم امروز از عدونیست حاجت محشری تا گوید او
عقل در معنی بود پیغمبرتبر تو سازد کشف حال محشرت
نفس را بینی که میلش بر هواستمیکند امرت به فعلی کآن خطاست
چون شدی همراه میل نفس دونحزن و اندوهی تو را گیرد فزون
در تو گردد وهم غالب، دل ضعیفخویش بینی پیشِ هر دونی خفیف
گویی از چه من چنین بی دل شدمخائف و غمگین و مستأصل شدم
شهر را والی و در جِیشم امیرهمچو دزدان ا ز چه گشتم سر به زیر
این همان روز است و این حال خسیسکه به خود یابی بود قول بلیس
گر به دین یابی تنبه ، ذی هُشیور نه تو نی آدمی، کآدم کُشی
نفس هر دم افکند در صد فختدوزخی خود، نیست ننگ از دوزخت
دوزخی سوزندهتر هیچ از تو نیستسوزی اندر خود همین اهریمنی است
بعد ذکر حال کفار و وعیدوعدة ایمانیان از حق رسید
گفت أدخِلَ الَّذِینَ آمَنُواْکه عملها کرده اند ایشان نکو
در بهشتی دلپذیر و دلنشینجاری از وی جوی شیر و انگبین
نزد اهل معرفت شیر و عسلگشته مر تعبیر بر علم و عمل
جاودان دارند اندر وی مقامز امر حق افرشتگانشان در سلام
هیچ آیا ننگری ای دیده ورحق مثلها چون زند در خیر و شرّ
مر کلام پاک گفت اندر سرشتچون درخت پاک باشد در بهشت
آن سخن تهلیل و توحید خداستاصل ثابت، فرع آن اندر سماست
چون شجر که اصل آن باشد به خاکشاخ ایمان رفته از وی بر سماک
هر زمان از رخصت پروردگارمیوه شیرین و خوش آرد به بار
میزند حق این مثلها ز اختصاصتا که دریابند آن را عام و خاص
یا که باشد حبّ و ایمان آن درختاصل آن در دل به توحید است سخت
شاخه ها باشد عمل های نکوکز زمین بر چرخ هفتم رفته او
هر زمان از مشیّت حق باروراهل دانش می خورند از وی ثمر
وآن کلام کفر باشد در مثلچون درختی کآن خبیث است از ازل
همچو حنظل تلخ و ناخوش بوی و بدرسته از روی زمین بی بیخ و حد
نیست او را هیچ پایان و قرارهم نه اندر اصل و فرعش اعتبار
میکند بر مؤمنان ثابت خدایمر به قولی ثابت اندر عقل و رای
در حیات دنیوی بی معذرتهمچنین اندر سرای آخرت
یا به دنیا بدهد ایشان را ثباتتا به آخر در کلامی بر نجات
هم کند ثابت به مؤمن در جزاءوعدة خود را در اکرام و عطاء
ظالمان را هم نماید گمره اوتا نیابد ره به توحیدش عدو
واگذارد یعنی اندر گمرهیتا نگویند آن کلام از آگهی
میکند آن را که می خواهد خدایمصلحت را بر عباد از اقتضای
ای رسول آیا ندیدی که چساننعمتم کردند تبدیل آن کسان
نعمت حق را به کفر اعنی بَدلمشرکان کردند اندر هر محل
وَأحَلُّواْ قَومَهُم دَارَ الْبَوَارجایشان دادند در بِئْسَ الْقَرَار
همچو اولاد امیّه که یزیدبا خود آنها را به دوزخ درکشید