گنج

۳۵- آیات ۹۹ تا ۱۰۱

۷۲ بیت

فَلَمّٰا دَخَلُوا عَلیٰ یُوسُفَ آویٰ إِلَیْهِ أَبَوَیْهِ وَ قٰالَ اُدْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شٰاءَ اَللّٰهُ آمِنِینَ (۹۹) وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَی اَلْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قٰالَ یٰا أَبَتِ هٰذٰا تَأْوِیلُ رُءْیٰایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَهٰا رَبِّی حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بِی إِذْ أَخْرَجَنِی مِنَ اَلسِّجْنِ وَ جٰاءَ بِکُمْ مِنَ اَلْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ اَلشَّیْطٰانُ بَیْنِی وَ بَیْنَ إِخْوَتِی إِنَّ رَبِّی لَطِیفٌ لِمٰا یَشٰاءُ إِنَّهُ هُوَ اَلْعَلِیمُ اَلْحَکِیمُ (۱۰۰) رَبِّ قَدْ آتَیْتَنِی مِنَ اَلْمُلْکِ وَ عَلَّمْتَنِی مِنْ تَأْوِیلِ اَلْأَحٰادِیثِ فٰاطِرَ اَلسَّمٰاوٰاتِ وَ اَلْأَرْضِ أَنْتَ وَلِیِّی فِی اَلدُّنْیٰا وَ اَلْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِی بِالصّٰالِحِینَ (۱۰۱)

پس چون داخل شدند بر یوسف کشید در بر خود والدینش را و گفت داخل شوید در مصر اگر خواسته باشد که ایمن باشید (۹۹) و بالا برد والدینش را بر تخت و بر او افتادند برادران مر او را سجده‌کنان و گفت ای پدر من اینست تعبیر خوابم از پیش بحقیقت گردانید آن را پروردگارم حق و بتحقیق خوبی کرد بمن هنگامی که بیرون آورد مرا از زندان و آورد شما را از بادیه پس از آنکه افساد کرد شیطان میان من و میان برادرانم بدرستی که پروردگارم لطف‌کننده است مر آن را که خواهد بدرستی که اوست دانای درست کردار (۱۰۰) پروردگار من بدرستی که دادی مرا از پادشاهی و آموختی مرا از تاویل حدیثها پدید آورنده آسمانها و زمین تویی یاور من در دنیا و آخرت بمیران مرا مسلمان و ملحق کن مرا بشایستگان (۱۰۱)

چون به یوسف چشم یعقوب اوفتادتا چه آمد تا چه رفت از آن وداد
باقی از خود پرس اگر دلداده ایدر ره یاری چو خاک افتاده ای
دیده ای در فرقت یاری غمیپیش چشمی رفته ای از خود همی
دست عشقت بسته بر پا رشته ایدل به مهر گلعذاری هِشته ای
بوده ای در عشق رویی در تبیکرده ای روز از غم ماهی شبی
خورده ای هیچ از نگاهی ناوکیرفته ای در دام تُرکی، چابکی
بر دلت افتاده از عشق آتشیبسته جانت بر کمندی سرکشی
رفته عمرت سال و مه اندر فراقتفته جانت صبح و شام از اشتیاق
من چه گویم کن قیاس از کار خودشد صفی محو از خود و آثار خود
از هُش اعنی زآن جمال خوب رفتدر ره دل همره یعقوب رفت
زآنکه با من گفت آن پیر طریقچون تو بودی در ره عشقم رفیق
بوده ای با من به هجران سال و ماهمن به کنعان تو به کُنج خانقاه
من ز عشق یوسفم آرام نیستتو ز عشق آنکه با کس رام نیست
من رسیدم نک به وصل یار خویشتو هنوزی در غم دلدار خویش
من ز خود رفتم کنون ای هم قدمتو مهل تنها مرا یک لحظه هم
همدمی کن یک دم دیگر مراتا به هوش آرد کجا دلبر مرا
یعنی اندر نوبت خاموشی امهوش را هل، باش با بی هوشی ام
تا چنان که من رسیدم بر وصالهم تو بر مقصود خود یابی مجال
چون به هوش آیم تو را گو یم دعاءکت بر آرد حق مراد و مدعاء
تا ز غرقاب فناء بیرون شویبعد فقر از وصل او قارون شوی
تو بمان با یوسفت ای خوش خصالمن گذشتم از فراق و از وصال
خون شد آن دل کو ز غم بی تاب بودغرق گشتن چاره در گرداب بود
کار خود را کرد با من آنکه کردنه دگر در بند درمانم نه درد
تو نشین با یوسفت بر تخت نازهل مرا با این دل و آن دلنواز
سر تو را بر سینه یوسف بر گرفتیار با من جور خویش از سر گرفت
من خوشم با مهر او و جور اومن نجویم طوری الاّ طور او
مر پدر را برد یوسف در سرایبر دل و بر دیده اش گسترد جای
داد منسوبان و اخوان را تمامدر سراها با سرافرازی مقام
هر یکی را باز بر جایش نواختبس عطاها بهرشان آماده ساخت
یوسفا باشد گرفتاریِ دگرهم خریداری به بازاریِ دگر
خانمانش رفته بر سیلاب عشقدیده روی دلکِشت در خواب عشق
بر سر راهت نشسته پیر و کورمر که گیرد دامنت را در عبور
بود او هم خوشه چین خرمنتبین که تا آهش نگیرد دامنت
آه و زاری گرچه از عاشق خوش استآه او سوزنده تر از آتش است
هم زلیخا را به دلداری بپرسبر به همره، کن ز وی یاری بپرس
ای زلیخا چون شد آن مال و جمالاز چه گشتی این چنین اشکسته حال
چون شد آن نیکویی رخسار و زیبوآن قد چون سرو و حسن دلفریب
وآنکه بودت بر زمین فخر از روشوآن همه رعنایی و ناز و منش
وآن لب چون شکّر و گفتِ چو قندوآن پی صید آن دو زلف چون کمند
یوسفا بشنو ز من احوال اوتا که گویم با تو شرح حال او
عشق کرد ارکان او زیر و زبرگشت هر چیزی از آن چیز دگر
داد عزّت، ذلت و خواری گرفتکرده عشق اینسان بسی نبوَد شگفت
برد او را هم به اورنگی که داشتیافت از نو جلوه و رنگی که داشت
چون پدر با مادرش کو خاله بودسالها یعقوب را هم ناله بود
چونکه داخل در سرای او شدندبهره ور هم از لقای او شدند
گفت وارد اندر این مسکن شویدور خدا خواهد ز قحط ایمن شوید
بردشان چون بر فراز تخت اوهر دو افتادند در سجده به رو
همچنین اخوان باقی مردمانبهر تعظیمش ستادند از مکان
گفت یوسف مر پدر را در خطابکاین مرا باشد مگر تعبیر خواب
بعد سال و ماه افزون از قرارراست گردانید آن را کردگار
کرد نیکویی به جانِ من خدایچون درآوردم ز زندان از عطای
همچنین از بادیه آورد اومر شما را سوی من در جستجو
بعد از آن کافکنده شیطان از عنادسوی من و اخوان من از بد فساد
چون لطیف او جمله بر تدبیرهاستمیکند تدبیر بر کاری که خواست
لطف او مر هر که را رهبر شودگر که خاک ره بود سرور شود
خواست از لطفم مگر پروردگارتا شوم بعد شبانی شهریار
کرد صد تدبیر اندر کار منتا که شد ویران من گلزار من
هست بس دانا به تدبیر اموربخشد از حکمت سلیمانی به مور
بعد هفده سال گویند از خبریافت اندر مصر فرمان مر پدر
برد یوسف سوی بیت المقدسشکرد دفن آن جسم پاک اقدسش
بیست و سه سال چو از فوتش گذشتنوبت بگذشتن فرزند گشت
دید مر یعقوب را یوسف به خوابکانتظارت را کشم این سو شتاب
من ز محنت خانه بر مصر آمدمتا به دیدار تو روشندل شدم
شاهیِ تو دیدم اندر مصر تننک تو از ویرانه رو کن سوی من
شاهی یعقوب تا بینی تو هماندر این مصر حقیقت بی الم
چونکه شد بیدار گفت از ایمنیبا تضرّع رَبِّ قَد آتَیتَنِی
ملک و شاهی دادیم در روزگارهم به تعبیرم شدی آموزگار
تا به غیب از خوابها آگه شومدانم آن بعضی و صاحب ره شوم
ای پدید آرنده ارض و سماتو ولی ای مر مرا در دو سرا
مر مسلمانم بمیران از جهانملحقم کن همچنین با صالحان
مصریان هِشتند نعشش در زحامپس به قعر نیل دادندش مقام
تا نماید آب نیل از وی عبورمنقسم گردد به شهر اندر مرور