۳۴- اسرار
خانه را از غیر پرداز ای پناهکه رسید آن پیر روحانی ز راه
هم تو خالی کن سرا را ای فقیراز وجود غیر کآمد نور پیر
رو به استقبال آن مهمان رازکآمد از غیب ار تویی مهمان نواز
نور او اول به دل تابید و رفتمر تو را آرام جان بخشید و رفت
رخت خود بنهاد و رفت از موجبیتا بداند حاضری یا غایبی
گر تو گشتی غایب او غایب نگشتهم به دل راجع به ناموجب نگشت
گشت غایب تا که سازی حاضرشبینی اندر عین غیبت ظاهرش
رفتنش هم چشم بندی بود و رازور نه کی از دل جدا شد دلنواز
بلکه شد در پرده های دل نهانپرده ها را تا گشایی از میان
هر کجا در پرده می شد مختفیجمله میدیدش به چشم دل صفی
چشم بندی گرچه کرد او ز اختفاءرفتم از پی دیدمش در هر خفاء
تا شد اندر پردة غیب الغیوبپرده بگرفتم نشستم بر وجوب
اندر آنجا زآنکه دیگر ره نبوداز پسِ آن غیرِ او آگه نبود
لیک بردم پی که در آن پرده استگم نشد پی ، او پی ار گم کرده است
می شنیدم از درون پرده رازکه برون زین پرده ناید دلنواز
هرگز از این پرده هم نامد برونواندر اینجا مینگنجد چند و چون
بود آن هم رمز، پی گم کردنشتا نگیرد دست کودن دامنش
بودم آگه من که این افسانه استیار در این پرده و این خانه است
هم ندارد این سرا دیگر دریهم جز او نارد برون از وی سری
خواهد آمد زو برون البته یارمر مراقب را که بنشیند به کار
پس مراقب شو نشین در کوی اوباز تا بی پرده بینی روی او
پی مکن گم ، کو فریبنده است سختهر دم اندازد به سویی فرش و رخت
چشم از یک راه و یک خط بر مدارکو کند ناچار از آن راهت گذار
بر سراغت سوی مصر از امتحانمیکند ابناء خود را که روان
چیست ابناء خطره ها کآید به پیشغیر بنیامین بر آن باقی ز خویش
آن بود در کار دل عنوان پیرهست با وی جذب آن روشن ضمیر
فکر را محکم نگهدار از نیازکز جمال او شود یک پرده باز
آن نه صورت بل مثال حضرت استدر قفایش صورت بی صورت است
چون نشست آن صورتت اندر ضمیرمطمئنه گردد آن نفس شریر
وآن شئون نفس پُر جور و جفاءزآن سپس گردند اخوان صفاء
آمد ای یوسف کنون یعقوب توبا هر آن کس که بود منسوب تو
جمله بر تمکین تو ارزانی اندهمره روحند و یار جانی اند
در ریاضتخانه گر بودی مهیتا ابد زین پس به مصر جان شهی
چاه و زندان پیش این ملک کبیراندکی بُد تکیه کن نک بر سریر
هم به استقبال رو تعجیل کنشاه غیب آمد به دل تجلیل کن
رو برون از شهر با سلطان مصرکآمد اندر جسم مصر آن جان مصر
گفت با ریّان که از کنعان رسیدپیر کنعانی کز او بودم امید
نوبت اکرام و استقبال توسترحمتی رو کرده وآن ز اقبال توست
گر به استقبالش آیی درخور استکو ز حق بر انس و جان پیغمبر است
خواهم اندر حقّ احسانت بجااو تو را از نطق دل گوید دعا
گر دعائی او به دلخواهت کنددر دو عالم تا تویی شاهت کند
داد فرمان خلق تا بیرون رونداز سرا و کوی بر هامون روند
هم شد او خود هم عنان با پادشاهبهر استقبال پیر از بارگاه
جان فدای نام پیر و یاد پیرشاد درویشی که گشت آزاد پیر
آمد آن یعقوب بر تلّی بلندبود حیران زآن شکوه دل پسند
گشت نازل در زمانش جبرئیلگفت کای نوباوة باغ خلیل
سوی بالا کن نظر بنگر عیاندر نشاط خود سپاه آسمان
در غمت بودند غمگین سالهانک زنند اندر سرورت بال ها
پیش آنها خلق عالم اندکندپیش دریا قطره ها مستهلکند
جمله افواج ملک ز اجلال توآمدند اینک به استقبال تو