گنج

۱۶- مناجات

۱۵ بیت
بار الهی حق یعقوب وفیحال پیران را نکو کن با صفی
روحشان تا باشد از من جمله شادبر صلاح آر، ار به حال استم فساد
تو بدی ها را توانی کرد خوبستر عیب آید ز ستّار العیوب
از تو دانم خیر خود را نی ز غیراز تو خواهم عاقبت را هم به خیر
عمر گر بگذشت بر لهو و مجازعفو کن، بگذر، ببخش ای بی نیاز
غفلتی گر رفت وقتی در حضوریا خلافی از من آمد در ظهور
قصد خود دانی چه بودم در ضمیربر گناهی کآن نبود از دل مگیر
این زبان عجز و فقر و بندگی استور نه ما را حقّ این گفتار نیست
عاجز و مسکین و محتاجیم و توهر چه را خواهی کنی بی گفتگو
گر ببخشی ور کُشی فرمان تو راستمُلک از تو، خلق از تو، جان تو راست
ما که ایم، ای ذوالجلال مستعانکه بگوییم این چنین کن، وآن چنان
این دعاء ما را هم از فرمان توستدردها را راه بر درمان توست
کرد زآن یعقوب یوسف را دعاکه خلاصش کن ز زندان ای خدا
آن قضاء بُد کز وطن آواره شدهم قضاء را آن دعایش چاره شد
بر سر آمد روز اندوه و غمشباد فیروزی وزید اندر دمش