۱۵- آیه ۴۲
وَ قٰالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نٰاجٍ مِنْهُمَا اُذْکُرْنِی عِنْدَ رَبِّکَ فَأَنْسٰاهُ اَلشَّیْطٰانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی اَلسِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ (۴۲)
و گفت یوسف مر آن را که میدانست که او رستگار میشود از آن دو نفر که یادآوری کن مرا نزد خواجه خود پس از یاد برد او را دیو رجیم یاد کردن او را نزد خواجۀ خود پس درنگ کرد در زندان هفت سال (۴۲)
گفت یوسف آنکه را بودش گمانبر نجات از امر خلاّق جهان
اذْکُرْنِی عِندَ رَبِّک یا فتینزد شه یاد از من آر اعنی بجا
عرض بی تقصیریم را بر ملکمیرسان رستی تو چون از سجن نک
پس درآمد جبرئیل از کردگاربُرد یوسف را ز زندان بر کنار
پر زد او بشکافت تا هفتم زمیندید سنگی پس به ارض هفتمین
سنگ هم بشکافت دید اندر آنهست کرمی برگ سبزش بر دهان
پس به یوسف گفت آن کو مار و مورهست اینسان پیش علمش در حضور
کی بود غافل ز احوال تو اوکه کنی بر خلق از خلاّق رو
خلق گر باشند زآن رو در حجابتو چرا رو تافتی زآن آفتاب
چون به مخلوق از خدا جستی پناههفت سالت باشد اینجا جایگاه
قدرتش دیدی تو چون بی حاجزیرو نمودی از چه رو بر عاجزی
چون شدی غافل چنین از ذوالجلالبایدت بودن به زندان هفت سال
چون شنید این یوسف از وی شد خجلز اشک چشمش خاک زندان گشت گِل
گفت گر حق بگذرد زین غفلتمسهل باشد هفت سال این محنتم
ذکر رب چون برد دیو از یاد اوماند چندین سال در زندان فرو
گریه می کرد او به زندان روز و شببود خود آن گریه را افزون سبب
هجر و محرومی و دوری از دیاروآنکه کرد او غفلت از پروردگار
گریه و افغان او شد متصلاهل زندان را بر او می سوخت دل
بود کارش گریه در شام و سحربر زلیخا رفت از حالش خبر
گفت تا سازند از زندان دریبهر تسکینش به سوی معبری
برنشانندش بر آن در یک تنهتا به بیرون بنگرد از روزنه
مر شود مشغول از دیدارهابشنود از عابرین گفتارها
« گفتگوی یوسف(ع) با مرد اعرابی »
داشت روزی چشم بر راه عبوردید خود اشتر سواری را ز دور
آن شتر بکشید از دستش زمامسوی زندان شد به اِشتابی تمام
خفت در بیرون آن روزن به جایچون کسی کآید به سوی آشنای
بُد زبان حالش اینکه می رومسوی کنعان ای اسیر بند غم
سوی یعقوب ار که پیغامی تو راستگو که تا بر وی رسانم من به راست
خواست اعرابی که خیزاند ز جایآن شتر را سخت با ضرب عصای
کرد یوسف بانگ سوی آن عربکز کجایی ای اخی، گفت از ادب
کاهل کنعانم به مصرم شد نیازبهر کاری می روم آن سوی باز
گفت برگو زین شتر کو از کجاستکه ز حالش ظاهر آثار وفاست
گفت در مرعای آن یعقوبیانبس چریده و بوده است او را مکان
گفت چون بُد حال یعقوب از عیانگفت زین بگذر که ناید در بیان
خانه ای کرده است برپا از محننام او را هِشته او بیت الحزن
روز و شب میگرید آنجا زار زاراز فراق یوسف نسرین عذار
نالۀ او هر که را آید به گوشگردد از خود بی خبر ماند ز هوش
گشته چشمش کور از اندوه و اشکابرها بر وی برند از گریه رشک
گفت از من گیر این گوهر تمامسوی کنعان بر، بر آن محزون پیام
گو پیامی دارم از زندانی ایبر غم و درد و فراق ارزانی ای
آن زمان کت غم بود بر منتهیکن به مهجورانِ زندانی دعا
ما نکردیمت فراموش از نظرتو مکن ما را فرامُش هم دگر
گفت نامت را بگو تا گویمشگفت از نامم فزاید بر غمش
لیک در من کن نگه وز شکل و رویهر چه بینی با نشان با او بگوی
ور ز خال گونه پرسید از سیاقشسته شد گو ز آب چشم اندر فراق
گر رسانی این سلام من به ویاز دعایش سودها یابی ز پی
هر دعائی خواهی از وجه صوابکن تمنّا زو که گردد مستجاب
چون رسی آنجا بمان تا شامگاهکز تردد باز مانند اهل راه
آن زمان پیغام مهجوران رسانکو بود فارغ ز غوغای کسان
بِستُد آن گوهر روان شد سوی دشتو آب چشم یوسف از سر بر گذشت
گفت راحیلم نمیزاد ایچ کاشتا که بینم این چنین غمهای فاش
« پیغام آوردن اعرابی از یوسف (ع) به یعقوب »
چون رسید از ره به کنعان آن عربصبر کرد او تا که شد نیمی ز شب
جانب بیت الحزن برداشت گامداد بر یعقوب در درگه سلام
چون صدا یعقوب پیغمبر شنیدناگهانش راحتی بر دل رسید
بر دوید او سوی درگاه از سراگفت برگو تا که آیی از کجا
گفت باشم قاصد زندانیانمیرسم از مصر و گفت آن داستان
قاصدم از نزد مهجوری غریبکه به زندان بود بی صبر و شکیب
بر تو داد اینگونه از زندان پیامبر نجاتش کن دعاء چون شد مقام
گفت یعقوب از پیامت بی مقالبر مشامم می رسد بوی وصال
مژدگانی گو چه می خواهی ز منگفت هیچ الاّ دعاء ای ممتحن
آنچه باید مژدگانی زو رسیداز تو ام غیر از دعاء نبود امید
گفت یا رب بر وی اندر وقت فوتباز دار آن شدتی کآید به موت
وین شتر را واراهان از فاقه هاناقه ای کن در بهشت از ناقه ها
وآن جوان را ده نجات از بستگیده به خویشانش دگر پیوستگی