گنج

۱۷- آیات ۴۳ تا ۴۶

۲۴ بیت

وَ قٰالَ اَلْمَلِکُ إِنِّی أَریٰ سَبْعَ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعَ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ یٰا أَیُّهَا اَلْمَلَأُ أَفْتُونِی فِی رُءْیٰایَ إِنْ کُنْتُمْ لِلرُّءْیٰا تَعْبُرُونَ (۴۳) قٰالُوا أَضْغٰاثُ أَحْلاٰمٍ وَ مٰا نَحْنُ بِتَأْوِیلِ اَلْأَحْلاٰمِ بِعٰالِمِینَ (۴۴) وَ قٰالَ اَلَّذِی نَجٰا مِنْهُمٰا وَ اِدَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُکُمْ بِتَأْوِیلِهِ فَأَرْسِلُونِ (۴۵) یُوسُفُ أَیُّهَا اَلصِّدِّیقُ أَفْتِنٰا فِی سَبْعِ بَقَرٰاتٍ سِمٰانٍ یَأْکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجٰافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاٰتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ یٰابِسٰاتٍ لَعَلِّی أَرْجِعُ إِلَی اَلنّٰاسِ لَعَلَّهُمْ یَعْلَمُونَ (۴۶)

و گفت پادشاه بدرستی که من می‌بینم هفت گاو فربه که می‌خورند آنها را هفت گاو لاغر و هفت خوشه گندم سبز و هفت خوشه دیگر همه خشک ای گروه معبران فتوی دهید مرا در خواب من اگر هستید که خوابها را تعبیر می‌کنید (۴۳) گفتند این خوابهای آشفته است و نیستیم ما بتعبیر خوابهای آشفته دانایان (۴۴) و گفت آنکه رهایی یافته بود از آن دو یار و بخاطرش آمد سخن یوسف پس از مدتی من آگاه کنم شما را بتأویلش پس بفرستید مرا نزد یوسف (۴۵) ای یوسف ای بسیار راستگوی اعلام نما بما تعبیر را در اینکه هفت گاو فربه که می‌خوردندشان هفت گاو لاغر و هفت خوشۀ گندم سبز و هفت دیگر خشکها باشد که من برگردم بسوی مردمان باشد که ایشان بدانند (۴۶)

« خواب دیدن ملک مصر »

دید ریّان ملک این گونه خوابکآمدند از جوی خشکی بی ز آب
هفت گاو فربه و خوردند زودهفت گاو لاغر آنها را که بود
فربهان را چونکه خوردند از مرادبر شکمهاشان نشد چیزی زیاد
هفت خوشۀ سبز با اثمار نوهفت دیگر خشک و نزدیک درو
خشکها پیچیده بر آن سبزهازیر خود کردند پنهان جمله را
پس ملک گفت ای گروه کاهنانآگهم سازید بر خوابی چنان
گر شما از علم رؤیا آگهیدنه از طریق علم و حکمت گمرهید
پس بگفتند آن جماعت با خدیوکاین مگر باشد ز تسویلات دیو
خوابت اعنی فاسد و بیهوده استاز خیالات طبیعت بوده است
ما نه داناییم بر این خوابهابلکه دانیم ار بود ز آدابها
رؤیت شوریده را تعبیر نیستگر ندانیم این ز ما تقصیر نیست
شد فرو ریّان به فکر از خواب خویشیادش آمد ساقی از احوال پیش
وآنکه یوسف گفت در زندان به اویادِ من کن نزد شه در گفتگو
آمدش از بعد ایّامی زیادزآن غریب مانده در زندان به یاد
گفت من بدهم خبر زین خوابتانپس فرستیدم به زندان این زمان
تا بپرسم زآنکه بر تعبیر خوابدارد آگاهی، نکو آرم جواب
هست در زندان کسی کو آگه استگویی او را بر حقیقت ها ره است
گفت ریّان زود رو آور خبرسوی زندان گشت ساقی ره سپر
گفت ای یوسف که صدّیقی به قولده خبر ما را ز خوابی پر ز هول
هفت گاو فربه آمد ره سپردهفت گاو لاغر آنها را بخورد
هفت خوشۀ سبز بود اندر عیانهفت خوشۀ خشک پیچید اندر آن
سبزها را خشک کردند از شتابجمله نادانند زین گو تو جواب
تا چه گردم باز سوی پادشاهگویم آنچه بشنوم بی اشتباه
شاید از فضل تو یابند اطلاعهم ز سرّ خواب خود بی امتناع