گنج

۹- آیات ۶۹ تا ۸۰

۴۶ بیت

وَ لَقَدْ جٰاءَتْ رُسُلُنٰا إِبْرٰاهِیمَ بِالْبُشْریٰ قٰالُوا سَلاٰماً قٰالَ سَلاٰمٌ فَمٰا لَبِثَ أَنْ جٰاءَ بِعِجْلٍ حَنِیذٍ (۶۹) فَلَمّٰا رَأیٰ أَیْدِیَهُمْ لاٰ تَصِلُ إِلَیْهِ نَکِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِیفَةً قٰالُوا لاٰ تَخَفْ إِنّٰا أُرْسِلْنٰا إِلیٰ قَوْمِ لُوطٍ (۷۰) وَ اِمْرَأَتُهُ قٰائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْنٰاهٰا بِإِسْحٰاقَ وَ مِنْ وَرٰاءِ إِسْحٰاقَ یَعْقُوبَ (۷۱) قٰالَتْ یٰا وَیْلَتیٰ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هٰذٰا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هٰذٰا لَشَیْ‌ءٌ عَجِیبٌ (۷۲) قٰالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اَللّٰهِ رَحْمَتُ اَللّٰهِ وَ بَرَکٰاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ اَلْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِیدٌ (۷۳) فَلَمّٰا ذَهَبَ عَنْ إِبْرٰاهِیمَ اَلرَّوْعُ وَ جٰاءَتْهُ اَلْبُشْریٰ یُجٰادِلُنٰا فِی قَوْمِ لُوطٍ (۷۴) إِنَّ إِبْرٰاهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوّٰاهٌ مُنِیبٌ (۷۵) یٰا إِبْرٰاهِیمُ أَعْرِضْ عَنْ هٰذٰا إِنَّهُ قَدْ جٰاءَ أَمْرُ رَبِّکَ وَ إِنَّهُمْ آتِیهِمْ عَذٰابٌ غَیْرُ مَرْدُودٍ (۷۶) وَ لَمّٰا جٰاءَتْ رُسُلُنٰا لُوطاً سِیءَ بِهِمْ وَ ضٰاقَ بِهِمْ ذَرْعاً وَ قٰالَ هٰذٰا یَوْمٌ عَصِیبٌ (۷۷) وَ جٰاءَهُ قَوْمُهُ یُهْرَعُونَ إِلَیْهِ وَ مِنْ قَبْلُ کٰانُوا یَعْمَلُونَ اَلسَّیِّئٰاتِ قٰالَ یٰا قَوْمِ هٰؤُلاٰءِ بَنٰاتِی هُنَّ أَطْهَرُ لَکُمْ فَاتَّقُوا اَللّٰهَ وَ لاٰ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی أَ لَیْسَ مِنْکُمْ رَجُلٌ رَشِیدٌ (۷۸) قٰالُوا لَقَدْ عَلِمْتَ مٰا لَنٰا فِی بَنٰاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَ إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مٰا نُرِیدُ (۷۹) قٰالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلیٰ رُکْنٍ شَدِیدٍ (۸۰)

و بتحقیق آمدند فرستادگان ما ابراهیم را بمژده فرزند گفتند سلاما گفت سلام پس درنگ نکرد که آورد گوساله را بریان در زیر سنگ پخته شده (۶۹) پس چون دید دستهاشان نمی‌رسد بآن ناخوش گرفت ایشان را و در دل گرفت از ایشان ترسی گفتند مترس بدرستی که ما را فرستاده‌اند بسوی قوم لوط (۷۰) و زن او ایستاده بودند پس خندید پس مژده دادیم او را باسحاق و از پس اسحق یعقوب (۷۱) گفت ای وای من آیا فرزند آورم و من پیره‌زنم و این شوهر منست که پیر مردیست بدرستی که این هر آینه چیزیست عجیب (۷۲) گفتند آیا تعجب می‌کنی از امر خدا رحمت خدا و برکتهای او بر شما اهل خانه بدرستی که او ستوده بزرگوار است (۷۳) پس چون رفت از ابراهیم ترس و آمد او را مژده فرزند سخن می‌کرد با ما درباره شفاعت قوم لوط (۷۴) بدرستی که ابراهیم بود بردبار ناله‌کننده بازگشت کننده (۷۵) ای ابراهیم روی بگردان از این شفاعت بدرستی که آمد فرمان پروردگارت و بدرستی که آینده ایشانست عذابی که رد نخواهد شد (۷۶) و چون آمدند رسولان مالوف را محزون شد بایشان و تنگ شد بایشان در طاقت و گفت این روزیست سخت (۷۷) و آمدند او را قومش که بشتاب رانده می‌شدند بسوی او و از پیش بودند که می‌کردند بدیها را گفت ای قوم این گروه دختران من ایشان پاکیزه‌ترند برای شما پس بترسید از خدا و رسوا مکنید مرا در مهمانانم آیا نیست از شما مردی هدایت یافته (۷۸) گفتند بدرستی که دانسته که نیست ما را در دختران تو هیچ حقی و بدرستی که تو هر آینه می‌دانی آنچه را ما می‌خواهیم (۷۹) گفت کاش بودی مرا بشما قوتی یا منزل می‌گزیدیم بجانبی سخت (۸۰)

« در بیان ذکر قوم لوط(ع) »

آمدند افرشتگان خوش نهادبر بشارت سوی ابراهیم راد
آن بشارت بوده او را بر ولدزآنکه ساره بُد عقیمه و ذی عقد
یا بشارت زآنکه آید در وجوداحمد(ص) از نسل خلیل حق نمود
یا بشارت بر نجات لوط و همبر هلاک قوم او از بیش و کم
پس به خوش رویی نمودندش سلامشد جوابش هم تحیّت در مقام
او ندانست آن کسان افرشته اندبر بساطش، پا ز رحمت هِشته اند
بهرشان گوساله ای بریان نمودپیش مهمان بی درنگ آورد زود
دستشان را نارسا دید او به خوانترسی اندر دل فتادش زآن کسان
تا مگر باشند ایشان خصم اوپس بگفتندش مترس ای نیک خو
ما رسولان حقیم اندر هبوطمیرویم از بهر نفی قوم لوط
جفت او استاده بُد بی امتناعآن سخنها کرد ز ایشان استماع
پس بخندید از تعجب یا سرورزآنکه فرزند از گمانش بود دور
پس بشارت یافت بر اسحاق راداو ز ما دیگر به یعقوب از مراد
گفت او یَا و َیلَتَی از شرم و سوزمن بزایم وآنگهی باشم عجوز
شوهرم پیر است و هم دور از ولدعمر او چون بود افزون از نود
این عجب باشد بگفتند از ادبمی کنی آیا ز امر حق عجب
بخشش و خیرات حق باشد زیادبر شما ای اهل بیت نیک زاد
حق ستوده است او به اعطای نعمهم مجید از روی اظهار کرم
رفت ابراهیم چون ترس از دلشهم بشارت بر ولد شد حاصلش
می نمود او با ملایک پس جدلدر خصوص قوم لوط از ماحَصَل
زآنکه بود او بس حلیم و بردبارصابر اندر جور خلق از اختیار
آه میکرد از گناه بندگانهم رجوع آرنده بر حق هر زمان
حاصل آن کش رحم و رقت بود بیشبا ملایک زآن جدل آورد پیش
مر عذاب قوم تأخیر اوفتدتوبه گفت آرند شاید قوم بد
پس بگفتندش ملایک در سؤالرو بگردان ای خلیل از این جدال
امر چو از پروردگارت آمدهبهرشان حکمی که می باید شده
هست آینده بر ایشان نک رسدآن عذابی که نخواهد گشت رد
آمدند آنگاه ایشان سوی لوطبود خود مهمان نوازی خوی لوط
گشت او دلتنگ از دیدارشانچونکه دید آن طلعت و رخسارشان
بود فعل زشت قومش در نظرگفت این روزی بود بر من بتر
زآنکه این قومند در افعال زشتمستحق لعن و قهر اندر سرشت
چار نوبت کرد تکرار این سخنهم بدینسان بود امر از ذوالمنن
که دهد لوط ار گواهی چار باربرخلاف قوم خود بی اختیار
مستحق گردند بر قهر و عذابشهرهاشان را کنید آنگه خراب
پس شدند آگه ز مهمانان لوطقوم و رو هِشتند بر سامان لوط
سوی او گشتند از هر سو دواننفس دونشان می دوانید آن چنان
پیش از آن بودند بر اعمال زشتبی حیایی بودشان اندر سرشت
لوط گفت ای قوم اندر طیّباتبهترند از بهر تزویج این بنات
پس بترسید از خدا ندهید تنپیش مهمانان به رسواییِ من
نیست آیا بر شما مردی رشیدپند بدهد تا شما را بر مزید
قوم گفتندش تو دانی که احتیاجنیست ما را بر بناتت ز اعوجاج
هم تو دانی آنچه ما را خواهش استواندر آن خواهش به جان آسایش است
لوط گفت ای کاش بودم قوّتیدفعتان تا می نمودم ساعتی
یا که گیرم جانب رکنی پناهتا نمایم منعتان زین رسم و راه
رو نه زآن گفتارها می تافتندتا جدار خانه را بشکافتند
مضطرب شد لوط از آن هنگامه سختکار خاصان دائم است از عامه سخت