گنج

۱۰- آیات ۸۱ تا ۸۳

۲۷ بیت

قٰالُوا یٰا لُوطُ إِنّٰا رُسُلُ رَبِّکَ لَنْ یَصِلُوا إِلَیْکَ فَأَسْرِ بِأَهْلِکَ بِقِطْعٍ مِنَ اَللَّیْلِ وَ لاٰ یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلاَّ اِمْرَأَتَکَ إِنَّهُ مُصِیبُهٰا مٰا أَصٰابَهُمْ إِنَّ مَوْعِدَهُمُ اَلصُّبْحُ أَ لَیْسَ اَلصُّبْحُ بِقَرِیبٍ (۸۱) فَلَمّٰا جٰاءَ أَمْرُنٰا جَعَلْنٰا عٰالِیَهٰا سٰافِلَهٰا وَ أَمْطَرْنٰا عَلَیْهٰا حِجٰارَةً مِنْ سِجِّیلٍ مَنْضُودٍ (۸۲) مُسَوَّمَةً عِنْدَ رَبِّکَ وَ مٰا هِیَ مِنَ اَلظّٰالِمِینَ بِبَعِیدٍ (۸۳)

گفتند ای لوط بدرستی که ما رسولان پروردگار توییم نخواهند رسید هرگز بتو پس شب روی کن با کسانت در پاره از شب و نباید که ملتفت شود از شما احدی جز زنت بدرستی که رسنده اوست آنچه رسیدنیست ایشان را بدرستی که وعده‌گاه ایشان صبح است آیا نیست صبح نزدیک (۸۱) پس چون آمد فرمان ما گردانیدیم زبران را زبر آن و بارانیدیم بران سنگهایی از سنگ گل بر هم نهاده شده (۸۲) نشان کرده نزد پروردگارت و نیست آن از ستمکاران دور (۸۳)

چون بدیدند اضطرابش را چنانپس به او گفتند آن روحانیان
ما فرستادة خداییم ای امینکی رسند ایشان به اضرارت ز کین
تو از ایشان باش یک ره بر کناربازشان بر ما به اطمینان گذار
پس به رخ مالیدشان جبریل پرکور گردیدند در دهلیز و در
گفت پس ج بریل با اهلت برونرو تو نصف الیل زین قوم حرون
کس به واپس ننگرد هیچ از شماجز زنی کو بوده جفتت در سرا
بوده است این مؤمنان را امتحانتا که واپس ننگرد زآن مردمان
آنکه کرد او بر قفا رو کافر استبر عذاب قوم لوط او درخور است
لوط با اهلش چو بیرون شد ز شهرجفت او کز دین نبودش هیچ بهر
چون صدایی سخت بشنید از عقبروی خود واپس نمود آن نیمه شب
خورد سنگی بر سرش نابود گشتیار با آن قوم نامسعود گشت
لیک این باشد صحیح اندر خبرکه نبردش لوط و ماند او در خطر
گفت زآن حق که رسند ه بر وی استآنچه ایشان را رسد واندر پی است
وقت آن پرسید لوط از جبرئیلگفت صبح است آن به فرمان خلیل
نیست آیا صبح نزدیک ای حبیببلکه نزدیک است گر داری شکیب
پس چو آمد امر ما جبریل چندشهرهاشان را ز شهپر جمله کَند
بُرد بالا تا به گردون یا اثیرسرنگون پس کرد زآنجا سوی زیر
بازگرداندیم اندر برد و ماتعالیاتش را به یک دم سافلات
پس بباراندیم بر آن سرزمینسنگ از سجّیل، یعنی پخته طین
پی به پی بود آن حجاره و با نشاننقطه ها از رنگها پیدا در آن
عِنْد رَبِّک یعنی اندر علم حقبود ثابت بر عذاب از ماسَبَق
گفته اند آن سنگها بُد نامزدبر کسی کو بوده دور از شهر خود
این نباشد از ستمکاران به دورسنگ بارد گر بر ایشان تا نشور
گفت پرسیدم رسول از جبرئیلکیستند این ظالمان، گفت آن خلیل
ظالم این امتند ای پاک جانکه بر آن سنگند تا محشر نشان
پس بیندیش ار تو استمکاره ایبهر روز تنگ خود کن چاره ای
وقت مرگت بینی آن سنگ از سقرآمده، استاده بر بالای سر