گنج

۴- آیات ۲۵ تا ۳۱

۴۲ بیت

وَ لَقَدْ أَرْسَلْنٰا نُوحاً إِلیٰ قَوْمِهِ إِنِّی لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ (۲۵) أَنْ لاٰ تَعْبُدُوا إِلاَّ اَللّٰهَ إِنِّی أَخٰافُ عَلَیْکُمْ عَذٰابَ یَوْمٍ أَلِیمٍ (۲۶) فَقٰالَ اَلْمَلَأُ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ مٰا نَرٰاکَ إِلاّٰ بَشَراً مِثْلَنٰا وَ مٰا نَرٰاکَ اِتَّبَعَکَ إِلاَّ اَلَّذِینَ هُمْ أَرٰاذِلُنٰا بٰادِیَ اَلرَّأْیِ وَ مٰا نَریٰ لَکُمْ عَلَیْنٰا مِنْ فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّکُمْ کٰاذِبِینَ (۲۷) قٰالَ یٰا قَوْمِ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ کُنْتُ عَلیٰ بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی وَ آتٰانِی رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّیَتْ عَلَیْکُمْ أَ نُلْزِمُکُمُوهٰا وَ أَنْتُمْ لَهٰا کٰارِهُونَ (۲۸) وَ یٰا قَوْمِ لاٰ أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مٰالاً إِنْ أَجرِیَ إِلاّٰ عَلَی اَللّٰهِ وَ مٰا أَنَا بِطٰارِدِ اَلَّذِینَ آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاٰقُوا رَبِّهِمْ وَ لٰکِنِّی أَرٰاکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ (۲۹) وَ یٰا قَوْمِ مَنْ یَنْصُرُنِی مِنَ اَللّٰهِ إِنْ طَرَدْتُهُمْ أَ فَلاٰ تَذَکَّرُونَ (۳۰) وَ لاٰ أَقُولُ لَکُمْ عِنْدِی خَزٰائِنُ اَللّٰهِ وَ لاٰ أَعْلَمُ اَلْغَیْبَ وَ لاٰ أَقُولُ إِنِّی مَلَکٌ وَ لاٰ أَقُولُ لِلَّذِینَ تَزْدَرِی أَعْیُنُکُمْ لَنْ یُؤْتِیَهُمُ اَللّٰهُ خَیْراً اَللّٰهُ أَعْلَمُ بِمٰا فِی أَنْفُسِهِمْ إِنِّی إِذاً لَمِنَ اَلظّٰالِمِینَ (۳۱)

و بحقیقت فرستادیم نوح را بسوی قومش بدرستی که من مر شما را بیم‌کننده روشنم (۲۵) اینکه نپرستید مگر خدا را بدرستی که من می‌ترسم از عذاب روزی دردناک (۲۶) پس گفتند آن جمعی که کافر شدند نمی‌بینیم ترا مگر انسانی مانند ما و نمی‌بینیم ترا که پیروی کرده باشند ترا مگر آنان که ایشانند فرومایگان ما در مبدأ اندیشه و نمی‌بینیم مر شما را بر خود هیچ زیادتی بلکه گمان می‌بریم شما را دروغگویان (۲۷) گفت ای قوم من خبر دهید اگر باشم بر حجّتی از پروردگارم و داده باشد مرا رحمتی از نزدش پس پوشیده باشد بر شما آیا جبر کنم شما را بان و شما باشید مر آن را ناخوش دارندگان (۲۸) و ای قوم من نمی‌طلبم از شما بر آن مالی نیست مزد من مگر بر خدا و نیستم من راننده آنان که گرویدند بدرستی که ایشانند ملاقات‌کنندگان خداشان و لیکن می‌بینیمتان گروه نادانان (۲۹) و ای قوم من کیست که یاری کند مرا از خدا اگر برانم ایشان را آیا پس پند نمی‌گیرید (۳۰) و نمی‌گویم مر شما را که نزد منست خزانهای خدا و نمی‌دانم غیب را و نمی‌گویم بدرستی که من فرشته‌ام و نمی‌گویم مر آنان را که بخواری در ایشان می‌نگرد و چشمهای شما که هرگز ندهد ایشان را خدا خیری خدا داناتر است بآنچه در نفسهای ایشانست بدرستی که من آن‌گاه از ستمکاران بر خود باشم (۳۱)

نوح را گوید فرستادیم همسوی قومش گفت با قوم از کرم
من ز حق باشم شما را بیم دهبر هویدا زآن شوید ار منتبه
میکنم دعوت که نپرستید بازجز خدا را گر که دارید امتیاز
بر شما من ترسم از یَومٍ ألِیمکز عذابش زهره ها گردد دو نیم
پس بگفتند آنکه بودند از عظامکافر اندر وی ز قومش در مقام
ما نبینیمت به غیر از آدمیمثل خود در عجز و فقدان و کمی
هم نبینیم آنکه تابع گشته کسمر تو را غیر از اراذل بر هوس
بی تأمل، بی تفکر، بی نظرپیروی کردند از تو در سیر
چون مزیّت بود نزد آن گروهمنحصر بر مال دنیا از وجوه
وآنکه از مالش نبُد چیزی به دستمی نمود اندر نظرها خوار و پست
زآن سبب گفتند افزونی به ماهیچ از وجهی نباشد در شما
می نبینیم از شما فضلی یقینجز که پنداریمتان از کاذبین
نوح گفت آیا گر آرم آیتیکآن بود بر صدق قولم حجتی
داده باشد بر من آن پروردگاربخششی از نزد خود کامل عیار
پس بماند بر شما پوشیده آنزآنکه باشید از تغافل بد گمان
لُبّ معنی اینکه گر من کاذبمپس چه گویید ار به حجت غالبم
داده باشد حجتی بر من خدامخفی از ترک تدبّر بر شما
آن زمان آیا کنیم الزامتانبر قبول دعوت اسلامتان
وآنگهی که کاره اید از وی شمانی کنیم اکراهتان بر اهتدا
من به تبلیغ رسالت از وجوهاز شما چیزی نخواهم ای گروه
مزد کاری را نباشم ملتمسمبلغ و مالی که شاق آید به کس
می نباشد اجر من جز بر خدایکو نمودم بر خلایق رهنمای
قوم گفتند این اراذل را ز خویشدور کن تا با تو بنشینیم بیش
گفت من هرگز نسازم طردشانزآنکه بس بینم در ایمان فردشان
نیستم راننده ایشان را ز خویشثابتند از آنکه در ایمان و کیش
چون توان راند آنکه را حق خوانده استاهل حق را هر که راند او رانده است
چون کنند ایشان ملاقات خداخصم پس گردند با راننده ها
لیک من بینم شما را فرقه ایدر بحار جهل یکجا غرقه ای
یار من تا کیست ای قوم از انامطرد ایشان را ز حق در انتقام
در نمی یابید آیا پس شماآنکه باشد طردِ ایشان بر خطا
قوم گفتند این جماعت بر یقینکه نمایی مدح ایشان این چنین
مر موافق با تو اندر ظاهرندلیک در باطن همانا منکرند
نوح گفتا من نگویم نزد منهست مخزنهای علم ذوالمنن
می نگویم اینکه دانم علم غیباز بواطن تا خبر بدهم به عیب
هم به وحدانیّت حق قائل استمؤمن اندر ظاهر او نی غافل است
یا مراد نوح بود از این سخنکه خزینۀ رزق نبود نزد من
یا نگویم آگهم بر غیب هاتا بدان گیرید بر من عیب ها
از تعجب تا کنید انکار منجاحد فضلم شوند این انجمن
هم نمی گویم که من باشم ملکتا کس از قولم فتد در ظنّ و شک
هم نگویم آن کسان کز ناگزیرچشمهاتان بیند ایشان را حقیر
حق نخواهد دادشان خیری که هستخود بر ایشان حق ز ما داناتر است
این نمایم گر من، استمکاره امچون شما از ملک عقل آواره ام