شمارهٔ ۲
چون که در جوش بحر وحدت شدظاهر از بحر موج کثرت شد
کنز مخفی که غیب مطلق بودآشکار از حجاب غیبت شد
تا نماند به خانه غیر از خودعین اشیاء ز فرط غیرت شد
گاه گردید دل گهی دلدارگاه آئینهدار طلعت شد
گاه بنمود روی و از معنیهر دمی صد هزار صورت شد
گاه بگشود روی و از محفلدر سراپرده هویت شد
گاه شمشیر در معارک زدگاه آماده شهادت شد
گاه در خوابگاه احمد خفتگاه بر مسند امامت شد
گاه ترویج شرع احمد کردرهنما گاه در طریقت شد
ماالحقیقه که از زبان کمیلگفت و خود عین آن حقیقت شد
خلق را گه به خوشی شورانیدوانگه اندر سرای عزلت شد
گه به منبر دم از سلونی زدگاه لب بست و خود به حیرت شد
گاه در طور لن ترانی گفتیعنی اندر حجاب عزت شد
در جهان بیحجاب و پرده گهیجلوهگر در هزار کسوت شد
گاه بنمود رخ به موسی و گهبر یهودان رهین خدمت شد
گه سه نان داد و خویش حامد خویشزان کنایت به هفده آیت شد
گاه اندر نماز خاتم دادختم بر دست او مروت شد
جود ذاتی او ز سر قدمبر حدوث دو کون علت شد
جلوهگر وحدتش در این کثرتبهر اظهار جود و قدرت شد
وه چه قدرت که چار عنصر جمعاز دم او به یک طبیعت شد
وه چه قدرت کهش از دو حرف جهانوندران هر چه هست خلقت شد
دوش کهاندر حضور پیر مغاندر خرابات عشق صحبت شد
این سخن بود گوهری و بروناز دهان علی رحمت شد
که حقیقت به ملک هستی شاهنیست غیر از علی ولیالله
مصطفی شاه ملک امکانیاولین موج بحر یزدانی
در شب قرب واجب از دامانچون برافشاند گرد امکانی
سم رخشش حجاب نُه گردونکرد منشق ز گرم جولانی
این عجب بین که آن شب اشیاء راداد جسمش عروج روحانی
هست یعنی حقیقت هر شییظل آن جسم پاک نورانی
تا به قوسین و قاب پیغمبرگشت خارج به جسم ربانی
سر حد کمان شنو کهاینکمر تراگویم ار سخندانی
تا به واجب چو دوره پرگارکن تصور تو دور امکانی
جامع دوره را نبوت دانبر نبوت دو وجه ارزانی
وجه ادنی ظهور اوست بر اودر رسالت به نص قرآنی
وجه اعلی به طون اوست که هستآن ولایت به صدق عرفانی
والی آن ولایت است علیوجه یزدان ولی سبحانی
هستی ممکنات سرتاسرفرع جسم نبی است تا دانی
چون که اول بسیط در خود بودمنبسط شد به خویش در ثانی
چون شدش دوره تجلی طیهشت پا در حریم سلطانی
عکس وجه ولایتش در دمتافت آنجا چنانکه میدانی
اندر آن بزمالغرض چون حقکرده بد دعوتش به مهمانی
خوانی آندم زغیب شد حاضراز نعیم سرای سبحانی
دستی از آستین غیب برونآمد او را به رسم همخوانی
دید دستی که داده با او دستبهر پیمان به امر یزدانی
دید دستی که کنده از خیبربا دو انگشت در به آسانی
پیش از ایجاد عالم و آدمبوده کاخ وجود را بانی
با پیمبر علی اعلی گفتدر ثنای علی عمرانی
که حقیقت به ملک هستی شاهنیست غیر از علی ولیالله
مرتضی را به حجت عرفانمعنی و صورتی است با یزدان
معنیش واقع به معنیش در ذاتاسم و رسم و شروط و وصف و بیان
وهمها جمله اندر او مبهوتعقلها جمله اندران حیران
او چو دریا و عقلها چون خسخس چه یابد ز قعر بحر نشان
صد هزاران هزار کشتی عقلشد در این بحر غرقه از طوفان
که نیفتاد تخته به کنارتا چه جائی که ره برد به کران
گمشد اوهام بس در این وادیکه یکی راه نبرد بر پایان
دم نشاید زدن چون زین معنیکه برونست از یقین و گمان
بشنو از من ز صورتش سخنیتا که عشقم شکسته مُهر زبان
صورت او که نزد اهل شهودعین معنی است در مقام عیان
باشد او را دو وجه بر یک تنیک به معنی و اوست جان جهان
موجود جسم عالم است این جسمخالق جان آدم است آن جان
هست زین بحر جنبشی اسماءهست زان نور تابشی اعیان
آنچه گفتند انبیاء به خبروآنچه دیدند اولیا به عیان
شمه بُد ز وصف این تن هینتابشی بد ز شمس آن جان هان
زین ره از صلب انبیا این جسمگشت ظاهر به عالم امکان
در دل پاک اولیا این روحگشت ساکن به صورت انسان
سر این صورت ار عیان خواهیجو تولا به عشق پیر مغان
وجه او باقی است در اکرامغیره کل من علیها فان
در ره پیش عشق چون دادیجان و کردی به دست او پیمان
در مقام حضور پیر شودبر نور روشن سکینه ایمان
چون بتابد به جانت نور حضوریابی از سر این کلام نشان
که حقیقت به ملک هستی شاهنیست غیر از علی ولیالله
خانه کعبه در تن عالمچون دل عالم است ای اعلم
لاجرم آن علی جسمانیزاد در خانه دل عالم
فاطمه ابنه الاسد که نمودافتخار از کنیزیاش مریم
چون که بگرفت از ابوطالبحمل بر خالق وجود و عدم
چون شد آثار وضع حمل عیاناز وی آمد به عجز سوی حرم
کرد دیوار خانه را منشقدر زمان رب کعبه و زمزم
شد چو داخل به خانه بانوی قدسهر دو دیوار هشت سر بر هم
گشت آن خانه غرق نور سیاهاندرین نکتهایست هین فافهم
آب حیوان درون تاریکیزد پی روشنی به دهر علم
ای پسر شو سیاه روی دو کونتا دو کونت شود اسیر ظَلَم
زین سیاهی رسی به نور وجودهل سفیدی و شو سیاه رقم
بوتراب آن زمان ز عالم قدسهشت اندر سرای خاک قدم
تا بری از مقدمات ظهورپی به سر نتیجه معظم
کعبه دیگریست ای سالکدر تن عالم صغیر آدم
اندر اینجا علی روحانیزاده از مام نفس قدسی دم
روح قدسی مذکر آمد نیزنفس قدسی مؤنث آمد هم
آن چو بوطالب است و ای طالبوین چون بنتالاسد شد ای همدم
با هم این هردو را کند تزویجنفس پاک پیر روشن دم
زاید اندر حریم دل آن نورچون شد این دو به یکدگر توأم
نام او شد سکینه معنیصورت او چو صورت آدم
دل بود کعبه این سکینه صمددل چو دیر آمد این سکینه صنم
هرکه را نیست این سکینه مخوانتو بنی آدمش هوالاعلم
شاهد غیب این سخن میگفتپرده برداشت چون ز سر کتم
که حقیقت به ملک هستی شاهنیست غیر از علی ولیالله
روز جنگ احد چو پیغمبرشد ز انبوهی عدو مضطر
رو نهادند همرهانش تمامبه فرار و نماند کس دیگر
موج بجز سیاه کفر غریقحواست فلک وجود پیغمبر
آمد از حق ندا که ای احمداستعانت بجوی از حیدر
تا درآرم بیارییت اینکزآستین جلال دست ظفر
تا رسد عون حقت از چپ و راستجو اعانت ز حیدر صفدر
خواست از شاه اولیا امداددر زمان احمد ستوده سیر
بود بر لب هنوزش ادرکنیاز پس یا علی از که از معبر
خاست آواز شیهه دلدلتافت پس برق ذوالفقار دو سر
بود گفتی صدای عزرائیلبانگ دلدل به نفی آن لشکر
رفت خاشاک عمر اعدا رادر زمان تیغ شاه چون صرصر
جان به جانان رسید یعنی خوشمصطفی شاه را کشید به بر
چون در این عالم آنچه یافت وقوعهست در شخص آدمی مضمر
در وجود تو نیز دشت احدهست قلب صنوبری پیکر
وآن شئونات نفس غدارتهست انبوه لشکر کافر
احمد عقلت اندر این میدانمانده تنها و بی کس و مضطر
حیدرت عشق و ذوالفقارت ذکروآن ندا جذب خالق اکبر
احمد عقل را چو حیدر عشقگشت از سر جذب حق یاور
برکشد ذوالفقار لا وزندبر وجود قریش نفس شرر
چون به شمشیر ذکر ساحت دلگشت پاک از سپاه فتنه و شر
بکشد آن شاهد یگانه ز رخپرده آنگه که برنشست غبر
معنی لا اله الا هوگوش قلبت نیوشد از دلبر
که حقیقت به ملک هستی شاهنیست غیر از علی ولی الله
احمد بت شکن خلیلانهبا علی در حرم شد از خانه
آن که بر قفل دل کلید عطاشزد پی فتح باب دندانه
از غم فرقتش چو اهل عقولگشت نالان ستون حنانه
خواست تا دفتر رسالت خویشبرساند به مهر شاهانه
بهر تحزیب بت علی را گفتپا به دوشم گذار مردانه
بت شکستن بهانه بود غرضحیدرش پا نهاد بر شانه
بار عشق خدای را بر دوشاشتر حق کشید مستانه
گشت از آن حول و قوه و قدرتعقل حیران و دنگ و دیوانه
پنجه بت شکن گشود و فکندلات و طاغوت را ز بتخانه
کرد واجب چو پاک کرد از بتبر خود و خلق طوف آن خانه
حج صوریست اینکه در اسلامشد یکی از جهات ششگانه
حج معنیست طوف کعبه دلکان بود فرض عقل فرزانه
عشق حیدر چو در دلت پرداختلات و عزای نفس بیگانه
وز غبار وجود اغیارترفت جاروب ذکر کاشانه
رو کند در دل تو یار شودشمع جمعت جمال جانانه
نعمت الله را چو یافت دلتهرچه داری بده شکرانه
جان به شمع رخش بسوز چنانکعشق آموزد از تو پروانه
گر دهی دل به حرف ما آیدحرف عالم به گوش پروانه
خواهی ار وصل گنج باد آورخانه را کوب و باش ویرانه
سبحه بفکن یار یکتا رایک دل آئی به ترک صد دانه
در غم دوست پای یکتاییزن بفرق دو کون رندانه
در خرابات عاشقان با ماپس درآی و بنوش پیمانه
تا به جان تو عکس این معنیافتد از جام پیر میخانه
که حقیقت به ملک هستی شاهنیست غیر از علی والی الله
چون به خم غدیر از ایزدبر نبی شد خطاب کهای احمد
سر برآر از گلیم و کن بر خلقفاش اسرار شاه لم یولد
هین مترس از خسان و کن ظاهرآنچه ز اسلام باشد آن مقصد
با وجود علی چه داری باکای سلیمان ملک جان از دد
خیز و برکش به روی یأجوجانای سکندر ز نام حیدر سد
بود عرفان به خود مرا مقصودزآفرینش به جلوه او حد
گو بر اسلامیان ندارد سودبی تولای حیدر این اشهد
کن تو تبلیغ امر ما بر خلقخواه گردد قبول و خواهی رد
گشت در دم پیمبر راشدخلق را بر پیام حق ارشد
بر خلایق ز عالی و دانیکرد اتمام حجت سرمد
دست حیدر گرفت و گفت این دستهست دست خدای فرد صمد
کرده واجب به خلق تا محشربیعت دست خویش را ایزد
بشکند هر که بیعت این دستگردد از باب کبریا مرتد
اندر آن روز از صغیر و کبیرعهد بستند با ید ذوالید
لیک بعد از نبی بر آن پیمانماند باقی چهار تن بسند
دل غیر خم است و عقل نبیحیدرت عشق مطلق امجد
در غدیر دل نوای عارفپیر عقلت به عشق چون خواند
چنگ برزن بذیل او محکمتا رسی در سلوک بر مقصد
مادر عقل طفل قلب تراچون کند منفظم ز شیر رشد
ز اهل منا شوی و سلمانوشسر این معنیت عیان گردد
که حقیقت به ملک هستی شاهنیست غیر از علی ولی الله
یک جهت چون شدند در شب غارقوم بر قتل سید ابرار
امر حق شد بر او که ای احمدامشب از مکّه بست باید بار
جای خود واگذار بر حیدررو تو تنها ز شهر ذی کهسار
تا من امشب به ذات خویش شوممر ترا در سرای بستر دار
رفت و بگذاشت الغرض آن شاهخوابگه را به حیدر کرار
خفت آنجا علی و زآن خفتنبخت عارف ز خواب شد بیدار
حسن در وصف عشق شد فانیعشق بر حسن جان چو کرد ایثار
وحدت آمد نماند غیرت عشقهیچ باقی به خانه جز دلدار
نیم شب چون شدند جمعآوربر در حجره نبی کفار
کس ندیدند جز علی کهآن بودخفته بر جای احمد مختار
در زمان سطوت خداوندیخانه را ماند خالی از اغیار
تا تو دانی که در سرای وجودبیشکی نیتس جز یکی دلدار
خود نیوشد به گوش خویش ندالمن الملک واحد القهار
اوست باقی و مابقی فانیاوست پیدا و ماسَوی پندار
شاهد معنوی به خلوت دلگوید این فرد و میکند تکرار
که حقیقت به ملک هستی شاهنیست غیر از علی ولی الله