شمارهٔ ۱
ای غمت اصل مدعای وجودوی ز جودت بپا لوای وجود
کو وجودی بجز تو تا که کندوحدتی ثابت از برای وجود
غیر نقش و نمایشی نبودبا وجود تو ماسوای وجود
جز تو یکتائی وجود تراکس ندند بمقتضای وجود
غیر ذات یگانه تو کسینیست موجود در سرای وجود
چون ز سر ازل گرفت قراربظهور وجود رای وجود
در بحار صفات و اسماء گشتجاری از کل خویش مای وجود
زان در آئینه حدوث نمودپادشاه قدم لقای وجود
در بر آن ظهور یکتا کردراست از کبریا ردای وجود
تا تو دانی که بوده بر وحدتاز ازل تا ابد بنای وجود
هستی ما بود چو کوه و در اومی نه پیچیده جز صدای وجود
زنگ ز آئینه دلت بزدایتا بیابی در او صفای وجود
بیلب و کام پس بگوش دلتدم بدم در رسد ندای وجود
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
پرده از رخ چو آن صنم برداشتدل براه غمش قدم برداشت
چین بگسیو فکند و قامت دلز احتمال بلاش خم برداشت
آهوی رام چشم او چون دیددل بدنبال خویش رم برداشت
صبح کان لعبت یگانه قدمجانب دیر از حرم برداشت
گفتم ای سرور راستان که قدتپرده از سر فاستقم برداشت
بوثاق گدای گوشهنشینمیتوان گامی از کرم برداشت
چشم رحمت گشود بر من و خوشدو لب لعل را ز هم برداشت
که در اول قدم ز خود پرداختهر که در راه ما قدم برداشت
گویدش دوست کومنست و من اوعاشق از دست از منهم برداشت
کرد اشارت بساقی اندر دمتا که مستانه جامجم برداشت
کرد لبریز زان مئی که ز دلچون کشیدم غم و الم برداشت
اندر آن حالتی که ز آینهامصیقل باده رنگ غم برداشت
میشنیدم ز چنگ مطرب عشقاین نوا چون بنغمه دم برداشت
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
دلبر ما که عین ماست همهظاهر از نقش ماسواست همه
ساری اندر حباب قطره و یمبیتغییر وجود ماست همه
زان بت بسسرا و خانه مابین که پرخانه و سراست همه
قاف هستی ممکنات وجودسایه پر آن هماست همه
این ظهورات مختلف که بجاینقش این پرده جابجاست همه
گر هزار است وگر هزار هزاربوجود یکی بپاست همه
هیچیک را مبین بچشم خطاکآیت شه ذوالعطاست همه
غیر خود را چو حق وجود نخوانداز حق ار نگذری خداست همه
خویش را زد صدا بکوه وجوداین هیاهوی آن صداست همه
تو مگو نیست در بنا پیدابانیئی کو خود این بناست همه
نقش ذرات را چون بینی نیککسوت شمس با ضیاست همه
سر گنج نهان الا راجوئی ار در طلسم لاست همه
خود ز نای وجود شاه وجوددان که نائی این نواست همه
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
طره ترک عنبرین موئیدلفریبی بتی بلا جوئی
در ره دل مرا بهر سوئیهشته دامی ز رشته موئی
میکشد هر دم ببازاریمیکشد هر دمم ببازوئی
دل ز چوگان گویش بر در و باممیدود صبح و شام چون گوئی
هست بر پا ز دستبرد شبشدر همه انجمن هیاهوئی
یار پیدا و در تفحص اوهر کس میدود بهر سوئی
دوشم آمد ببزم و گفت تراهست با عشق ما اگر روئی
مغز جان خالی از زکام هواکن که یابی ز وصل مابوئی
باز بنگر که عین ماست همهآنچه دریا و جوش میگوئی
یار باتست زین عجب که تو خودعین آبی و آب میجوئی
بگذر از جود را ببحر وجودتا به بینی که جونئی اوئی
بحر گوید که از احاطه ذاتنیست خالی زماء ما جوئی
رفت و گفت این حدیث کرد بخویشدنگ و دیوانهام ز یک هوئی
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
ای پسر حب حشمت و جاهتکرده دور از حریم آن شاهت
بر تو یار از تو اقربست و تراکرده دور از تو نفس گمراهت
یکدم از خود در اوبین که توئیآنکه ندهد توئی بر او راهت
چون حجاب توئی فتاد از توجو ز خود هرچه هست دلخواهت
کمترین قدرتست اینکه بودمالکیت بماهی و ماهت
صادق آمد چو رفت از تو توییلیس فی جبّتی سوی آللهت
یوسفا تو عزیز مصر خودینفس خود ببین فکنده در چاهت
زین خودی در گذر که عشق کندشاه مصر وجود ناگاهت
هست یکسان بوحدت ار نگریفوق و تحت و بلند و کوتاهت
کن بشطرنج عشق جانرا ماتتا که بردارد از دو سوی شاهت
دو جهان از گدائی در عشقکمتر آید ز یک پر کاهت
گر کنی جان براه دوست نثاردوست خواند بنانم آللهت
شو ز خود بیخبر که غیرت عشقزین حقیقت نماید آگاهت
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
ار رخت ماه چرخ طنازیقامت سرو باغ ممتازی
آفت عقل و جان بطراریفتنه دین و دل بطنازی
طرهات مشک چین دلدارینرگست ترک شهر غمازی
چون تو شاهی و مات تست دو کونبا که شطرنج عشق میبازی
گرنه عاشق خود از چه سببخویش بر حسن خویش مینازی
زانکه نبود بخانه جز تو کسیکه دلش را بناز بگدازی
زلف خود را از بهر خودتابیروی خود را از بهر خودسازی
نکته خال خود تو دانی و بسکه سخن با لطیفه پردازی
تو مسیحا دمی و نادرهگویترکتازی کلام اعجازی
دل که در آتش غم تو گداختشایدش گر بحرف بنوازی
ضعف دل را بیار قند حجازکن عجین با گلاب شیرازی
فارس را یکی بگوی ملیحنکته با فصاحت تازی
از میان خیزد اختلاف دوئیپرده زین رازگر براندازی
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
خیز ای دل که تا به همت عشقرو کنیم از دو سو بحضرت عشق
لوح جان را از نقش جرم دهیمشست و شوئی به آب رحمت عشق
سنگ باشد به از دلی که نکردخویشتن را نثار حضرت عشق
یافت هر ذره وجود چو تافتدر جهان آفتاب طلعت عشق
کرد در بر هرآنچه شد موجودبقبول وجود طلعت عشق
گر به وحدت کنی رجوع شودمتساوی بجمله نسبت عشق
در حقیقت چو نگری بوجودوحدتی نیست غیر وحدت عشق
این ظهورات مختلف که بودنقش بر پرده مشیت عشق
هست هر یک به اختلاف صُورمتعلق بکلک قدرت عشق
فاش گویم کسی بدار وجودنیست موجود غیر حضرت عشق
آری آری بغیر هستی عشقهستئی کی گذاشت غیرت عشق
در ازل کشت زار هستی غیرسوخت یکباره برق سطوت عشق
میرسد این ندا بگوش دلمهر دم از عالم هویت عشق
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
ای دل آهنگ کوی جانان کنترک سر اندرین ره از جان کن
دفتر صلح و جنگ در هم پیچخانه نام و ننگ ویران کن
جبهه خویش را در این میدانمیخ نعل سمند سلطان کن
عقل در کار عشق نادان استهر چه کت گوید آن مکن آن کن
چند سندان زنی به درگه دوستباری از کله کار سندان کن
در وصل ار بروت نگشاینددیده مسمار باب هجران کن
آب و جاروب آستان رواز اشک چشمان و موی مژگان کن
دل غمدیده را به مجمع فکربند آن طره پریشان کن
بنشین بر سمند گردون تازچرخ راگرد سم یکران کن
خوش ز سم کمیت عرش نوردمنشق ایجان حجاب امکان کن
از تکاپوی رخش دریاییلامکان ار غبار میدان کن
عشق از ایمان و کفر بیرونستدل مبرا ز کفر و ایمان کن
تا شوی ایمن از وساوس نفساین سخن نقش خاتم جان کن
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
حسن یارای حسن یکیست یکیحرفی افزون سخن یکیست یکی
نرد عارف که یافت سر وجودراحت و هم محن یکیست یکی
در بر آنکه دیده جلوه یارخلوت و انجمن یکیست یکی
دلبر و دل بکار دل چه شوییکدل ایجان من یکیست یکی
جان و جانان اگر که در گذرییکره از جان و تن یکیست یکی
نسبت آب صاف گاه ظهوربا سه برگ و سمن یکیست یکی
با گل و خار بیمعیت رنگانبساط چمن یکیست یکی
من حجاب من است چونکه افتاداین حجاب او و من یکیست یکی
این من و ماست جمله خواب و خیالقادر ذوالمنن یکیست یکی
آنکه زین ما و من عریست بذاتدر نهان و علن یکیست یکی
ذات بینقش اندرین همه نقشنزد اهل فطن یکیست یکی
سخن اوست در همه دهنیاین سخن وین دهن یکیست یکی
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
ای رخت آفتاب روشن دلوی قدرت نو نهال گلشن دل
طرهات گه به فتنه رهبر عقلنگرست که بغمزه رهزن دل
غم عشقت سرور سینه ریشخم زلفت کند گردن دل
عاشقان را که برق عشق تو سوختکشت زار وجود و خرمن دل
پرده بردار و طلعتی بنمایبهر تسکین دل بمأمن دل
از پس ظلمت فراق بتابآفتابی بتاب ز روزن دل
از عنایت به نوبهار وصالکن مبدل هوای بهمن دل
ما که دادیم دل بطره دوستتا چه با دل کند مهیمن دل
دی عبورم پی سراغ بتیشد به بتخانه معین دل
دیدم از شاهدان پرده نشینمحفی در سرای ارمن دال
جستم از شاهدی نهفته نشانزانبت بینشان به مسکن دل
لب گزیدم که لب ببند و بجویسر مکنون دل ز مکمن دل
داشت فکرم بر اینکه باز برممشکل خویش بر برهمن دل
ناگه آمد زبام دیر بگوشاین خروشم ز نای ارغن دل
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
از خرابات رند مستی دوششد ز لطفم براه و گفت بگوش
کی طلبکار یار با من مستخیز و رو کن بکوی باده فروش
تا ببینی عیان بمحفل عشقروی دلدار و حسن بیروپوش
جز در پیر ما ز هیچ درتنیست فتحی مزن دری و مکوش
گشت آن حرفم آتشی و بسوختجسم و جان را و دل فتاد بجوش
از پی او شدم روانه بشوقهمه جا مست و بیخود و مدهوش
تا رسیدم بدرگهی که در آنبود جبریل عقل حلقه بگوش
دیدم از دور میکشان همه راجمع بر دور پیر باده فروش
ار حریفان بزم گوش دلممینیوشید بانگ نوشانوش
ناگه افتد چشم رحمت پیربمن زار و بر کشید خروش
که تراگر هوای خدمت ماستدر خرابات کش سبو بردوش
آنگهم ساقی از اشارت پیرساغری داد کاین بگیر و بنوش
چون کشیدم می از پیاله عشقگشتم از گفتگوی عقل خموش
اندر آن مستی این حدیث بدیعگفت خوش خوش بگوش هوش سروش
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
دامن خیمه شه چو بالا زدحسنش آتش بکوه و صحرا زد
شد جهان روشن از فروغ رخشرایت حسن چون هویدا زد
آنشهی کو ز ما بذلت غنی استآمد و جام فقر با ما زد
شد ز تخت شهی بزیر و قدحبا گدایان بی سرو پا زد
دید چون حسن دلفریبی اوبر سر عقل شور سودا زد
تا نماید که هر چه هست یکیستسوی صحرا علم به تنها زد
تا بگوید که غیر ما همه لاستکوس وحدت ببام الا زد
این همه نقش کلک قدرت اوکه بر این پرده است پیدا زد
کرد غوغا ز حسن خویش بپاوانگهی خویش را بغوغا زد
بار دیگر نهنگ عشق برونشد ز دریا و دل بدریا زد
پرده زان راز بر فکند عیاندم ز اسرار ذات یکتا زد
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
ساقیا دور دور رحمت تستچشم مستان بدست همت تست
دور ما گر بسر رسید چه باکدور چون دور جود و رحمت تست
گر بسهو و خطا گذشت گذشتدور ما نک بعفو نوبت تست
ما گر آلوده دانیم چه جرمدل خود اندر پناه عصمت تست
صبح عید است و چشم بادهکشانبعطای تو و عنایت تست
داروی درد و غم که جام می استده بمستان که وقت قدرت تست
میکشان را کفیل در هر بابکف پیمانه بخش حضرت تست
از تو ما را بجز تو نیست طمعخود گواهم بعشق غیرت تست
گر کنی لطف وگرنه در همه حالجان رندان رهین منت تست
باری آن باده – شبانه کز اودل دیوانه مست وحدت تست
گر بود صاف و گر که دُرد بیارزانکه درد تو عین صفوت تست
خوش کن از بادهام سری که مدامبند اندر کمند بیعت تست
سرکشی کرد نفس و چاره اودرد جام شراب سطوت تست
کرده این نکته را فسانه خویشتا دل آئینهدار طلعت تست
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
ساقی امشب عنایت افزون کردبهر رندان بباده افیون کرد
کار یاران بدور اول ساختدور ثانی مپرس تا چون کرد
در قدح مشک و می بهم آمیختباده را با گلاب معجون کرد
بیش از پیش دست قدرت راز آستین بهر بذل بیرون کرد
سوی رندان دور در هر دورهمره جام چشم میگون کرد
باده حضار را پیاپی دادحال عشاق را درگرگون کرد
گنج لب بر گشود و گوهر ریختمفلسان را بحرف قارون کرد
دست بر مو گرفت و ساغر دادعقل را از دو شیوه مجنون کرد
ترک خون ریز غمزهاش یکباربر سر بیهشان شبیخون کرد
خوش خوش آن مطرب مقامشناسآشنا چنگ را به قانون کرد
هر دمی زد رهی و مستان رابسیاقی ز خویش ممنون کرد
از بم و زیر نی حریفان راگاه مسرور و گاه محزون کرد
مطرب از چشم عاشقان افشاندآنچه ساقی ز غمزهاش خون کرد
مستی بیخودان چون افزون دیداین نوا را بنغمه موزون کرد
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
ما گدایان که نفی با لذاتیمپادشاهان ملک اثباتیم
حامل اسم اعظم شاهیممخزن سر حضرت ذاتیم
آفتاب سپهر عشق و بحسنجلوهگر در تمام ذراتیم
پرتو حسن ذات مطلق رادر تمام صفات مرآتیم
جلوه نور شاه معنی رادر مقام حضور مشکواتیم
بحر ز خار وحدتیم و ز جوشگاه در جزر و مد و گه ماتیم
گه ثابت به ارض و گه در سیرهمچو سیاره در سماواتیم
دایم از جام عشق پیر مغانمست افتاده در خراباتیم
باب فضل آستان میکده استما بر آن در کلید حاجانیم
رند و قلاش و لاابالی و مستفارغ از زهد و زرق و طاماتیم
خویش غرق گناه از دم پیرخلق را غافرالخطیئاتیم
از دم شاه عیوسی انفاسروح بخش تمام امواتیم
روز و شب با سرود و بر بط و نیمتذکر به این مناجاتیم
که در اشیاء ظهور اوست عنانغیره کل من علیها فان
دوش در خوابم آفتاب آمدیعنی آن ماه بیحجاب آمد
طالع از بام طالعم ز قضادر شب قدر آفتاب آمد
شاه بیدار بخت بنده نوازبر سر خفته نیمی خواب آمد
بهر دفع خمار هجر بتمنیم شب با بط و شراب آمد
پا نهادم بخلوت دل و گفتگنج در خانه خراب آمد
دل بیچاره را ز غمزه اودعوت وصل مستجاب آمد
بهر صید دل شکسته مابا دو گیسوی پر زتاب آمد
خوش قراری مرا ز خال لبشبعد صد گونه اضطراب آمد
عاشقان البشاره کز در وصلشاهد قدس بینقاب آمد
واردات عجایب از ره غیبدر دلم باز بیحساب آمد
نور مهدی عیان به بزم حضورخوش خوش از پرده غیاب آمد
بهر نفس عدو به دشت قتالنیاب مظهرالعجاب آمد
در کفش ذوالفقار خصم گدازحامی دین بوتراب آمد
ز آستان جلال حضرت اوخوش به گوش دل این خطاب آمد
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
شاه رحمت سریر میبینمپیر دریا ضمیر میبینم
چشم دل راز نور رحمت اوروشن و مستنیر میبینم
در دل خاره از حوائج مورحضرتش را خبیر میبینم
دو جهان را ز خرمن جودشکمتر از یک شعیر میبینم
بر همه ذرهها چو مهر منیرلطف او را مجیر میبینم
بر در دیری عیسوی پیریبا جمال منیر میبینم
خوش بچین کمند طره اودل خلقی اسیر میبینم
میکشان را به پیره باده فروشبنده مستجیر میبینم
زاهدان را ز نور طلعت یاردیده دل ضریر میبینم
متحلی بهر چه مینگرمدلبری بینظیر میبینم
در صف کارزار نفس حرونرهروان را دلیر میبینم
بر دو کون از گدائی در دوستخویشتن را امیر میبینم
هر دم از بندگی پیر مغانفیضهای کثیر میبینم
روز و شب بر نگارش این رازعقل کل را دبیر میبینم
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
چشم از او وام کن که او بینیوجه هور از چشم هو بینی
از دل ما رموز طره یارجوئی ارباز مو بموبینی
دل پیر مغان بجو که نه جوستگرچه این بحر را تو جو بینی
گر بدنیا بچشم ما نگریقدر او را کم از تسوبینی
در خرابات گر نهی قدمیخوش بسر ظل فضل هو بینی
ساکنان حریم میکده رامست آن چشم فتنه جو بینی
هر چه در پرده وجود بودفاش و بی پرده خوش نکو بینی
دامن دلق میکشان همه راپاک از لوث آرزو بینی
رهروان طریق صفوت راسر بزانوی غم فرو بینی
راز داران سر وحدت رابر زبان مهر انصتو بینی
ساقی دور را می از خم ذاتبهر عشاق در کدو بینی
قطره هر که نوشد از می اوقلزمش غرق در سبو بینی
مطرب عشق را در این افسونبا دف و چنگ بذله گو بینی
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان
ای دل ار بند زلف یار شویمطلق از قید و اختیار شوی
مالک ملک جان و دل گردیقبله اهل افتکار شوی
در خرابات عشق رندانهگر در آئی و میگسار شوی
حالی از ته پیاله مستانمست افتی و هوشیار شوی
هوش آئی ز مستی هستیچه از می نیستی خمار شوی
احدآسا ز نه فلک گذریبر براق می ار سوار شوی
علم رسمی بود سراب و ازوبگذر ای تشنه تا بحار شوی
نوشی ار می ز جام پیر مغانعارف نور هشت و چار شوی
بندگی گر کنی بحضرت عشقدر دو عالم بزرگوار شوی
قنبرآسا بکردگار قسمزین غلامی تو کردگار شوی
عارفان جان عالمت خواننددر ره او چون جان نثار شوی
چون صفی علی بمقدم شاهترک سر کن که تاجدار شوی
این سخن را بگوی مستانهتا بفگتن زبان یار شوی
که در اشیاء ظهور اوست عیانغیره کل من علیها فان