گنج

شمارهٔ ۳

۸۵ بیت
حق داشت پیش از آنکه بود جسم و جوهریاز عشق خویش در صدف ذات گوهری
می‌باخت با جمال خود اما نهفته عشقپس خواست بر نمایش خود پاک پیکری
تا حسن خود در آینه خویش بنگردفرمود جلوه‌ای و عیان ساخت مظهری
آن مظهری که مثل نبود و مثل نبودخود بدو و خود نمود به عنوان دیگری
پس بر نهاد تاج لعمرک درا به سریعنی ز فر عشق فروزنده افسری
چون نور افسرش دو جهان را فرو گرفتهم خود شد او به نور تجلی منوری
دلبر ز پرده برشد و افکند پرده بازاز بام رخ نمود و به رخ بست‌ گر دری
یکتائیش چو بود منزه ز شبه و مثلبی‌شبه و مثل آمد و شد شمع محضری
دُر دانه‌ای که از انا عبد‌ فسانه گفتدانند اهل که جز او نیست دلبری
شیخ و حکیم صحبت معقول می‌کنندباید شنید نکته عشق از قلندری
دُلدُل پئی که برق به گردش نمی‌رسدعشق است و تو سوار خر لنگ لاغری
رازی نهفته بود که بر مصدر عقولآمد خطاب بلغ یا ایها‌الرسول
سلطان ذات پرده چو از چهره برگرفتاز کلک صنع پرده امکان صور گرفت
خلوت نشین غیب به صحرا نهاد روییکسر ظهور کوکبه‌اش بحر و بر گرفت
عنقای قدرت قدمش برگشود بالقاف حدوث را همه در زیر پر گرفت
از رحمتش وزید به بستان کائناتبادی و شاخها همه شد سبز و بر گرفت
تأثیر فاعلیت او را به حد خویشهر قابلیتی پی فعل و اثر گرفت
بحر وجود کرد به اظهار جود موجهر شئیی دامن از پی اخذ گهر گرفت
زین قیل و قال حرف نگاری بهانه بودکو عارفی که پوست فکند و ثمر گرفت
در این رماد گرم نهان برق آتشی استروشن از آن چراغ که تا گشت و فر گرفت
رازی که پرده‌دار حقیقت نهفته گفتبی‌پرده بین که نقش به دیوار و در گرفت
عالم پر است از جوات جمال یارزاهد نداشت دیده نشست و خبر گرفت
افسانه است اینهمه حرف آن بود که گفتدی پیر می فروش به رندان و سر گرفت
کائینه مصطفی بود آئینه به علی استتصدیق این رجوع به مرآت صیقلی است
زان پیشتر که رایت هستی عیان شودپیدا نشانه ز شه بی‌نشان شود
نوری از آن جمال منور علم زندحرفی از آن بیان چو شکر بیان شود
یاقوتی از خزانه قدرت برون فتدرهن بهای آن همه دریا و کان شود
بر وجه خویش آینه روبرو نهددر عکس خود ز بعد نمایش نهان شود
خطی کند ز نقطه لاینقسم نزولدر عرض و طول سطح زمین و زمان شود
از سر کنت کنز فتد پرده خفاءتفسیر آن به خلقت کون و مکان شود
گیسو گشاید آن بت و هرجا به شهر و کویافسانه‌های دلبریش داستان شود
از تاب آن عرق که به عارض نشسته داشتصحرا و دشت از همه سو گلستان شود
سرو قدش که در چمن حسن و دلبریمانند خود نداشت به نازی چمان شود
در انجمن سواره ز خلوت‌سرای قدسبا صد هزار جلوه به تنها روان شود
حد زبان ستایش او نیست پیش از آنکگویا به حمد حضرت ذاتش زبان شود
اسم و صفت و نبی و ولی نبودبود آن علی و هیچ به غیر از علی نبود
آمد برون ز خلوت اجلال شاه عشقسر تا به سر گرفت جهان را سپاه عشق
فیروز روز آنکه به صد عجز و انکسارجان آورد نیاز و نشیند به راه عشق
اینک سواره می‌کند از راه دل عبورخیزید تا کشیم دل اندر پناه عشق
دارید دل نگاه که آن شاه تند خوخواهد فکند بر دل عاشق نگاه عشق
اخبار کرده‌اند که قربانی آوردعاشق گه عبورش در پیشگاه عشق
حاضر شوید جمله که پا در رکاب کرددر بر قبای شاهی و بر سر کلاه عشق
ای اهل دل مباد که رو بر قفا کنیدکز یک خطا شویم همه رو سیاه عشق
درویش از گناه و صواب است بی‌خبردر کیش ماست غفلت از شه گناه عشق
او ناظر دل است که تا سوز دل که راستیا از کدام سینه بلند است آه عشق
دل نیست آنکه نیست پریشان زلف یارعشق است شاهد دل و هم دل گواه عشق
شکرانه که چشم حسودش ندید و گشتطالع ز بام طالع درویش ماه عشق
ساقی پیاله بخش حریفان مست راآور به طبع صوفی حیدر پرست را
زان می‌ که چون به جام ز مینا محل کنداز رنگ و بوی مشکل افکار حل کند
رجعت دهد حواس پراکنده را به مغزچون خاکها که باد به یک جای تل کند
تا جسم را چگونه معاد است در زمانراجع به جسم جان را بهر مثل کند
جایز شود اعاده معدوم بر حکیمچون عمر رفته آرد و دفع علل کند
عظم رمیم را دم روح‌القدس دهدنفس خلیل را به یقین بی خلل کند
اعضای مرده را به حیات ابد کشداجساد تیره را به صفای ازل کند
هر رتبه را ز ملک و ملک برتری دهدهر قوه را ز عقل مجرد اجل کند
معلول را ز علت اولی برون بردذرات را به شمس حقیقت بدل کند
زان پیشتر که در رگ شریان کند نفوذچون خسروان به شوکت شاهی عمل کند
در ملک جسم بیرق امن و امان زندزنجیر عدل گردن دیو و دغل کند
هر چیز جز ولایت مولای عالم استاز دل برون و عشق ورا ماحصل کند
شاهی که ثابت است به وحدت وجود اواعلی است که تقید و اطلاق بود او
مطرب که گرم باد دم از عشق هر دمشگفت آنکه را تو خوانی در ذات اقدمش
مطلق بود ز جوهر و اعراض و شبه و مثلاشیاء ز جزو و کل همه غرقند در یمش
در ذات و در صفت نه مقید نه مطلق استوز شرط و وصف دانی اعلی و اعظمش
خواندند انبیا همه سلطان قاهرشدیدند اولیا همه خلاق عالمش
پوشید دلق فقر و غنا هِشت و بنده گشتبا ما کشید ساغر و دیدیم آدمش
کردیم سال و مه به خرابات خدمتشبودیم روز و شب به مناجات همدمش
بر چنگ ما فزود شرافت ز نغمه‌اشبستان جان گرفت طراوت ز شبنمش
گفتند بُد چو طفل به گهواره حیدرشخواندند روز جنگ ابر باره ضیغمش
معبد بُد از نماز گه گریه قلزمشمیدان گه نبرد شد از خنده خرمش
با یک جهان سپاه چو می‌گشت حمله‌ورمی‌زد نسیم فتح پیاپی به پرچمش
بر کار او نبرد غرض راه کس جز آنکهدارند عارفان به خدائی مسلمش
یعنی که در صفاتش اندیشه مات بودمی‌گفت بنده‌ام من و سلطان ذات بود
ای آنکه پرده‌دار رموز حقیقتیواندر درون پرده خود اسرار وحدتی
در سر خود حقیقت اشیاء توئی و پسغیر از تو کس نداد نشان از حقیقتی
معلول تست هر چه بجز ذات پاک تستکاندر ظهور ذاتی خود عین علتی
تا رهنما نگشت چراغ هدایتتتصدیق مرسلی ننمودند امتی
می‌گفتی ز قدرت و علم تو اندکی استجز علم و قدرت تو بدار علم و قدرتی
آئینه حدوث از آن شاهد قدیمزیبا‌تر از جمال تو ننمود طلعتی
عهد ولایت تو به خلقان فریضه گشتکی ورنه یافت گوهر اسلام قیمتی
شاها کرم به ذات تو ختم است در دو کونعیب مرا بپوش به دامان رأفتی
عصیان ذخیره کرده‌ام از قاف تا به قافگر قابل حضور تواَم نیست طاعتی
بر درگه کریم خطا بهتر از ثوابگر ما مقصریم تو دریای رحمتی
هر کس امیدوار به فعلی و من بر آنکآرند مژده‌ام که گنهکار حضرتی
غیر از بیان تو قصد صفی نبوداینجا اگر که یا به غلط یافت نسبتی
ما را ز مجرمان در خود حساب کنخواهی ببخش و خواهی افزون عذاب کن