شمارهٔ ۴۰
مگرگذشت ز هجرت هزار و سیصد و پنجکه درگذشت و جهانرا گذاشت باقرخان
شب چهاردهم از جمادیالاولیچهارده شبه ماهی بخاک شد پنهان
کم از چهل بد عمرش ولی بعقل و ادبهزار قرن فزون دیده بود از دوران
ز بس پر است جهان از نمود او همه جایبدل نمیدهدم ره که رفته او ز جهان
بسوخت بر پدر پیربیش از آن دل خلقکه دیده گمشد فرزند و سوخت در کنعان
شد استوار که داغ جوان بشاه شهیدچه کرده بود که مرهم شدیش زخم سنان
کسی ز حال صفی آگه است در غم اوکه دیده مرگ برادر بچشم و داغ جوان
بجاست از پی تاریخ او که گفته خردرسید طایر حق قرب اشیاءنه جان