گنج

شمارهٔ ۶

۱۱۲ بیت
ای ترک چه باشد دگرت باز بهانهکامروز برون آمده‌ای مست ز خانه
نگشوده هنو چشم ز مستی شبانهبر رخ نزده آب و به گیسو گل و شانه
نابسته کمر گشته‌ای از خشم روانهتیرت دو سه در مشت و کمان از بر شانه
تنگ از چه شدت حوصله با کیست تو را جنگ
بخرامی و شائی بخرامیدن از آدابافکنده بر ابرو به گیسو گره و تاب
چشمی که فتد خیره بر آن نرگس پر خوابوان عارض خوی کرده و آن خال سیه‌ناب
تا چیست که جاریستش از هر مژه خونابدر ره مگر آن خون که تو ریزی بود از آب
در بر مگر آن دل که تو داری بود از سنگ
گر هیچ به دل بردن خلقت نبود دلگیری چه کمند از خم گیسوی به انامل
ور خود به خرابی نبود چشم تو مایلاز چیست که بر جنگ چو مردان مقتال
بندد صف مژگان و بتازد به قبایلوآن خال سیه یک تنه آید به مقابل
بر راکب و راجل همه گیرد سر ره تنگ
چند اَر که بود لعل روانبخش تو خاموشبی‌پرده نگوئی به کس اسرار خود از هوش
کاسرار شود فاش چو از لب شنود گوشپیداست از آن گردش چشم و علم دوش
کاندر پی تاراجی بی‌ پرده و روپوشوین بس عجب آید که در آن طره بناگوش
ماند به شه روم که لشگر کشد از زنگ
بر پای تو ریزیم چو ما جان به ارادتحاجت چو به خونریزی و آشوب و جلادت
ور زان که ترا این بود اندیشه و عادتزی شاد و به زه‌ ساز کمانرا به رشادت
نازیم بر آن پنجه و بازو به زیادتبر آنکه خورد تیر تو بدهیم شهادت
کاو بر همه عشاق بود سرور و سرهنگ
آنکس که شود کشته ز تیغ تو گلندامکارش بود از جمله عشاق تو بر کام
رو کرده بر او بخت پسندیده ز ایامروزی رسد آیا به من از لعل تو پیغام
بر قتل صفی باش که فردا کنم اقدامیابد دلم از وعده فردای تو آرام
چندان که بود وعده خوبان همه نیرنگ
هیچت بود این یاد که گفتی تو مرا کیکآیم بسرای تو شبی یکدل و یک پی
تا صبح در آغوش تو چون نشأه که در میمانم کنم این قصه هجران تو را طی
باشد که بود آن شب یلدا ز مه دیکاین عده بپایم نه فرامش کنم از وی
وین راز مگو هیچ به کس غیر نی و چنگ
یعنی که به دل گوی و به دل‌ دار که دلدارداده است مرا وعده دلداری و دیدار
تا بو که مگر خانه بپردازد ز اغیاروین راز نگوید به کس الا که بود یار
تا سر ندهد نیست کسی محرم اسرارمنصور که شد محرم اسرار هم از دار
گردید ز گفتن سر ببریده‌اش آونگ
این وعده به دل دادم و او بود خود آگاهبنشست مراقب همه شب تا به سحرگاه
چون منتظران بود نگاهش سوی درگاهکاید به ورود تو مگر مژده‌ای از راه
آن وعده که دادی چه بدی بود به دلخواهدل داشت حساب دی و تموز به هر ماه
تا کی به اسد جای کند شمس چو خرچنگ
بس دی شد و اُردی شد و شعبان شد و شوالبگذشت بسی هفته بسی ماه بسی سال
یادت بنیامد یک از آن عده به منوالوین نیست شگفتی که ز خوبان بود اهمال
در وعده و میثاق که بندند به اجمالبا آنکه نظیر تو محال است به هر حال
در راستی عهد و وفاداری و فرهنگ
گفتم منت آن روز تو خرم زی و خرسندبادت شجر حسن ثمربخش و برومند
بر وعده خوبان نتوان بست دلی چندچندان بنباشند چو بر وعده خود بند
عهدی که نمایند نپایند به پیوندگفتی تو که بر موی من و مهر تو سوگند
کاندیشهٔ دیگر نکنم یارم و یکرنگ
امروز که از خانه برون آمده‌ای بازداری سر غوغا و کنی عربده آغاز
وز غایت مستی نکنی چشم به کس بازبا عالم و آدم نشوی همدم و همراز
باشد به زمین و به زمانت به روش ناززیبد به تو خوانندت اگر خانه برانداز
زینرو که بود جمله به خونریزیت آهنگ
اینسان که برون آمده‌ای مست و جلوگیردانم چه به سر داری از اندیشه و تدبیر
خواهی که کنی ملک جهان را همه تسخیرخواهد شدن این زود ترا حاصل نی دیر
گیسو چو گشائی کنی از دوش سرازیرو ابرو به خم آری نبود حاجت شمشیر
چین‌گیری و بیرق زنی از روم به افرنگ
بازم بود امید بر الطاف خدائیمانا که براُفتد ز میان نام جدائی
با آن همه نازت به فقیران فدائیباز آئی و از دل کنیم عقده گشائی
می‌نوشی‌ و سرپوشی و گل بوئی و سائیغم‌سوزی و جان‌بخشی و دلجوئی و شائی
بزدانیم از آئینهٔ دل به وفا زنگ
از دامن آلوده اگر داری پرهیزلعل تو می‌آلوده و خونخواره بود نیز
من دانم و دل نکته آن لعل دلاویزپیش لب شیرین تو شکّر نبود چیز
افسانه دگر هیچ نخوانند ز پرویزکو کرد شبی سیر مهمی با پی‌ شبدیز
روزی که برانگیزی گرد از سم شبرنگ
گردیده به آلودگی ار دامن من چاکجز چاک شدن را نسزد دامن بی‌ باک
دامان تو المنة لله که بود پاکگو پاک بود دامن و دلق و عنب و تاک
کز زاده او چونکه بپیوست به ادراکدر عشق تو گردد خرد آزاده و چالاک
نه نام در اندیشه به جا ماند نه ننگ
ور آنکه بود عارت از اندیشه درویشز آمیزش درویش شود فرّ شهان بیش
وین رسم جدیدی نبود‌، بوده است از پیششاهان عدالت روش عاقبت اندیش
بودند به درویشی خود مفتخر از کیشنازیم بر آن دولت بی‌ آفت و تشویش
در خاک نشینی نه که بر شاهی و اورنگ
ور آنکه بد از من به تو گویند خلایقکو نیست بر آئینی و بر کیشی واثق
در طبع من آن نیست بسی غیر موافقدانی تو خود این حال به تحقیق که عاشق
هرگز نبود درخورش آئین و علائقعشق است مرا کیش و بر این کیشم لایق
اینست مرا راه و نیم بند به خرسنگ
با این همه عیبی که مرا هست و تو دانیپرسم سخنی از تو خدا را به نهانی
بر گونه ز رو داری و سروی و گرانیاز اهل خرابات و مناجات و معانی
داری چو من آیا به حقیقت نه زبانیدل باخته‌ای بر سر کویت به نشانی
کش برزده باشی تبر از روی وفا سنگ
آنسان که تو بی‌ مثلی و مانند در آفاقدر حسن و برازندگی و پاکی و اخلاق
من نیز به گیتی مثلم در همه عشاقدر رندی و چالاکی و قلاشی‌ و میثاق
مانا شده بر عشق من از حسن تو اشراقدر حسن تو بی جفتی و در عشق تو من طاق
من بر دل رستم تو به هشیاری هوشنگ
این شکوه ز بخت است نه زان خصلت نیکونبود به جهان خلق و خصالی به از آن خو
از خوی تو شاکی نتوان بودن یک موزخم تو به دل به بود از مرهم و دارو
درد تو به جان می‌خرم آرد به من ار روشمشیر به من برکش در هم مکش ابرو
آتش به سرم ریز و میفکن به رخ آژنگ
آیا تو نگفتی به من اندر سر پیمانخواهم که تو برخیزی در عشق من از جان
آیا نفکندم سر و جان جمله به میدانآیا نگذشتم به رهت از سر و سامان
آیا ننهادم ز غمت سر به بیابانآیا نرساندم ره عشق تو به پایان
آیا نزدم گام به هر منزل و فرسنگ
یک مایه سخن به جا مانده گویم و بر‌جاستآشفته نگردد دلت آشفتگی از ماست
آشفته دل ما تو کنی وین ز تو زیبا استما را به دعای تو بود دست و هویداست
دانی تو خود این نکته که ما را چه تمناستزین دست که بر دامن مولی به تولاست
بر ذیل ولایش زده‌ایم از دو جهان چنگ
آن صاحب شمشیر دو دم خواجه قنبرکز تیغ وی آمد ملک و ملک مسخر
نامش به ستم دیده و افتاده و مضطرافسون مجرب بود و عون میسر
هر مشکلی آسان شود از عونش یکسردارند بر این تجربه زندان قلندر
نکنند به کاری بجز از نام وی آهنگ
تریاق سموم الم و دافع هر زهرحلّال هر آن مشکل در باطن و در جهر
خوانند چو نامش به هر آن وادی و هر شهرجاری شود از سنگ به هر تشنه دو صد نهر
فریاد رس هر که رسیدش ستم دهرپس گشت پناهنده به آن غالب ذوالقهر
کارش نشد از همت او یکسر مو لنگ
ای آنکه به راهت بود افهام چو خاشاکتا فهم کمالت چه کند دانش و ادراک
چند اَر که حمام است برازنده و چالاکهرگز نتواند پَرَد از بام به افلاک
هم عقل ز آلایش اگر چند بود پاکز ادراک صفات تو بود همسر با خاک
زین رتبه خرد خام و بیان پست و روان دنگ
باشد به دل امید مرا کز کرم پیرترک ار شده اولی و پدید آمده تقصیر
بخشیده شود آنچه نبوده است به تقدیریعنی که بد از ماست نه زان قدرت و تأثیر
خلقند به هر جنبشی ارچند قضاگیروآن را که کند کلک قضا نقش ز تغییر
دور است گر اسپید بود یا که سیه رنگ
ننگاشت یکی کلک نگارنده خطی کجکوته نظران بینند ارچند که معوج
تا باشد از افکار نگارنده چو منتجحرف آمده بیرون همه بستوده ز مخرج
با این همه رفتار کج از ماست به منهجز الطاف کریمان بود آمال مروج
تا بود که بر افتاده نگیرند دمی تنگ