گنج

شمارهٔ ۵

۹۹ بیت
تا شد دلم شکسته آن زلف عنبرینبرداشتم درست دل از عقل و جان و دین
سودا بد آنچه در سر شوریده شد مکیندر هر کجا ز حلقه دیوانگان بر این
افسانه گشت قصه حال من غمین
گمگشته مراست که او را دل است نامبودش همیشه در شکن طره مقام
روزی اسیر سلسله گشت و هین مداممیجویمش ز نام کجا در هزار دام
میپرسمش ز حال کجا در هزار چین
دارد هزار گوشه در آن طره دل درنگزین کرده سخت بر من دیوانه کار تنگ
از چار سو برگردانم افکنده پا لهنگگاهی کشد برومم و گاهی کشد بزنگ
گاه افکند بهندم و گاه آورد بچین
هر تار موی خم بخمش راست صد شکندر هر شکن اسیر دل و دین دو صد چو من
در وی گرفته هر دل آواره وطنفرزانه ساحریست همه رنگ و مکرو فن
پیچیده اژدریست همه شید و کید و کین
اندیشه را عبور نه زانموی مدلهمتا چون نهد زبیم براه غمش قدم
هر جا فتد چو مرغ معلق بدام غمگویا مستر است در او خام خم بخم
مانا مکرر است در اودام چین بچین
گفتم برم پناه از این غم بعاقلهاو هم چو بنده بودگرفتار سلسله
صبر و قرار و حسن و هش و عقل و حوصلهبودند جمله با دل دیوانه یکدله
یعنی در آن دو طره عقل آزمارهین
دوشم که بود خاطر از آن موی مشک فرمجنون صفت بوادی اندوه در بدر
ناگه بجان فتاد مرا آتشی دگریکباره زد بهستی موهوم من شرر
پرداختم وجود ز غوغای آن و این
کردم تهی ز زارغ و زغن آشیانه راپرداختم تمام ز هستی میانه را
خالی نمودم از خود و اغیار خانه رادیدم ببزم جمع نگار یگانه را
کافکنده پرده بر طرف از روی نازنین
چشمش ز شب نشینی بسیار نیم خوابجعدش بدلربائی عشاق نیم تاب
بنهفته در دو لعل لبش صد قرابه ناببد محتجب ز پرتو رخسارش آفتاب
زان رخ شدم حقیقت حق‌‌البقین یقین
لعلش که بود از خم اسرار باده نوشیکباره برد ازمن سرمست عقل و هوش
ز افسانه وجود چو یکجا شدم خموشبود آنچه می‌رسید در آنحالتم بگوش
تمجید پیر عشق از آن لعل گوهرین
ایدل گرت هواست که در عالم نیازگردد بنفس عارجه معراجت این نماز
همت طلب نخست ز مردان پاکبازتکبیر پس بگوی وز هستی کن احتراز
یعنی چهار بار دل از شش جهه گزین
کردی چو قصد وروی نمودی بحق زجانکونین را بپشت سر انداز آن زمان
سر حضور نیست گرت باور ای جواندر ضمن گفتگو کنم آن راز را بیان
هشدار تا دلت شود از نور حق مبین
اول شناس نقطه بارا توای حکیمهم فرض دان و لای را در دل ایسلیم
بسم‌الله است آیه آن نقطه عظیمپس گو بنام دوست تو رحمن والرحیم
یعنی بعام و خاص بودر رحمتش قرین
محمود مطلق است چون آن سید مجیدحمدش فتاده فرض بهر عبدی از عبید
این حمد قفل رحمت حقل را بود کلیدتوفیق حمد پس طلب از حامد حمید
آنگاه زن مدام دم از رب عالمین
چون سابق است بر غضبش رحمت ایفلانتکرار کرده رحمت خود را ببندگان
آنجا بشرط مغفرت اینجا به شرط جانرحمن الرحیم باین قصد پس بخوان
تا در دوکون بر تو شود رحمتش معین
گر داری اعتقاد به عدل حق ای جوادبر موقف حساب ترا باید اعتقاد
کآنجا براستی کند اظهار عدل و دادتعدیل کفر و دین شود اندر صف معاد
پس مال کس بگوی بر اثبات بوم دین
سرّ حضور پیش تراگفتم ای ولیدل کردمت ز جلوه معبود صیقلی
آن نکته را تمام کنم بر تو من جلیتا رو کند بجانت ظهور سینجلی
خواند حقت براه عبادت ز مخلصین
این بندگان مقام حضور است ای فقیروان جذبه تو چیست تو لا بعون پیر
ایاک نعبد است پس از آن فعل مستجیرمقصود از این سلوک بود جذبه مجیر
جز جذبه نیست زین عمل آمال مؤمنین
اندر سلوک و فعل چو ای سالک شهودباقی ترا هنوز بود هستی از وجود
پس در عمل تو طالب این جذبه باش زودیعنی بجوی یاری از آن پادشاه جود
تا از خودی بجذبه شوی خالص و امین
ظاهر شدت چو سر عبادت بدین نمطروکن کنون بدرگه معبود بی غلط
کاین رهنما ماست زهی جاذب فقطدادی بقسم حصر چو بر بندگیش خط
از صدق دل بگوی پس ایاک نستعین
دل در حضور پیر چو بر کندی از دو کونزینسان شدی تمام مجرد زکون و لون
شد دیده‌ات زهر چه بجز دوست لایرونیعنی ترا پرستم و خواهم ترا بعون
یعنی ترا ستایم و جویم ترا معین
خواهی اگر ز سر صراطت کنم علیممرد حق است معنی آن راه مستقیم
در اِهدنا نابجوی تو زان یار ای حکیمپس نه قدم به همت هادی بدون بیم
در راه تا شوی تو ز اصحاب راستین
وان نعمتی که کرده حق اتمام در الستراه ولای سید ما نعمه‌الله است
بردار دل ز دوستی غیر هرچه هستبنشین بخوان نعمتش ای مرد حق‌پرست
تا در صراط راست شوی ز اهل‌الذین
راز دگر نیوش گرت گوش دل بجاستاز سر غیر ضال که آن نکته رضاست
یعنی رضای حق ز تو در مسلک رضاستپس این صراط راست که گفتم تراکجاست
جاریست از هدایت مولای هشتیمن
دارد بحق براستی این راه اتصالباقی دگر تمام بود غفلت و ضلال
آن کو براه راست نزد گام لامجالگمراه و غافلست تو خوانش مضل و ضال
پس دلبری نمای ز مغضوب و ضالین
ای طالب طریق هدایت بلا کلامجویای اولیا نشود نطفه حرام
داری تو چون بجستن راه حق اهتمامبیشک ز شیر پاک دلت دیده انفطام
میکن به مادر و پدر خویش آفرین
شکر خدا که بنده پیران رهبرمدر ملک فقر صاحب اکلیل و افسرم
در آستان پیر مغان خاک شد سرمروشندل از تجلی انوار حیدرم
و اعجاز موسویست هزارم در آستین
سری که از کلیم حقش داشت مکتتمو آندم که بر مسیح نزد زان صریح دم
وان یم نداد هیچ کس نیم قطره نماز ما نداشت پیر طریقت دریغ هم
ای مرحبا بغیریت آن غیرت آفرین
ای جان جان عشق که جان جهان ز تستدر جسم ما ز عشق تو گر هست جان ز تست
صورت ز ما و معنی روح روان ز تستگفتم غلط چه باز که این از من آن ز تست
بادم زبان بریده هم آن از تو و هم این
من کیستم که دم زنم از نیست یا که هستمعدوم محض ای ز تو عالی هر آنچه پست
الطاف خسروانه محمودی تو هستکز ما فتادگان مذلت گرفته دست.
تا نگذرم ز قصه چاروق و پوستین
هیچیم ما و هیچتر از هیچ در بسیچآید چه ای کریم از این مشت هیچ هیچ
با آنکه تو بتوست ز ما جرم پیچ پیچبر جرممان مگیر و بر افعالمان مپیچ
یعنی مردان ز درگه احسانمان چنین
بی علتی ز فقر چو دادی تو نعمتیاز ما مگیر داده خود را بعلتی
جزجرم گرچه هیچ نکردیم خدمتیگر ما مقصریم تو دریای رحمتی
اغفرلنا بفضلک یا‌رب آمین
از ما مجو حساب که سرمایه گشت چونما را بس خجلت بسیار خود کنون
داریم گر نه سود زیانستمان فزونتا چون کند عطای تو ای شاه ذوفنون
با جان بندگان زیانکار مستکین