گنج

شمارهٔ ۴

۱۶۲ بیت
خواهم ایدل محو دیدارت کنمجلوه گاه روی دلدارت کنم
واله آن ماه رخسارت کنمبسته آن زلف طرارت کنم
در بلای عشق دلدارت کنم
تا شوی آواره از شهر و دیارتا شوی بیگانه از خویش و تبار
بگسلی زنجیر عقل و اختیارسر بصحرا پس نهی دیوانه وار
پای بند طره یارت کنم
دوش کز من گشت خالی جای منآمد آن یکتابت رعنای من
شد ز بعد لای من الای منگفت کی در عاشقی رسوای من
خواهم از هستی سبکبارت کنم
گر تو خواهی کز طریقت دم زنیپای باید بر سر عالم زنی
نی که عالم از طمع بر هم زنیچون دم از آمال دنیا کم زنی
مورد الطاف بسیارت کنم
ساعتی در خود نگر تاکیستیاز کجائی و چه جائی چیستی
در جهان بهر چه عمری زیستیجمع هستی را بزن بر نیستی
از حسابت تا خردارت کنم
هیچ بودی در ازل ای بی‌شهودخواستم تا هیچ را بخشم وجود
پس جمادت ساختم اول ز جودگر شوی خود بین همانستی که بود
بر خودی خود گرفتارت کنم
از جمادی بردمت پس در نباتوندر آنجا دادمت رزق و حیات
خرمت کردم ز باد التفاتچون ز خارستان تن یا بی‌نجات
باز راجع سوی گلزارت کنم
در نباتی چون رسیدی بر کمالدادمت نفس بهیمی در مثال
پس تو با آن نفس داری اتصالگر نمائی دعوی عقل و کمال
خیره خیره نفس غدارت کنم
خواستم در خویش چون فانی ترابر دمیدم روح انسانی ترا
یاد دادم معرفت دانی تراکردم آن تکلیف جبرانی ترا
تا چو خود در فعل مختارت کنم
باز خواهم در بدر گردانمتاز حقیقت با خبر گردانمت
مطلق ازجنس بشر گردانمتثابت از دور دگر گردانمت
پس در آن چون نقطه سیارت کنم
از دمم لاشیی بودی شیی شدیمرده بودی یافتی دم حی شدی
واقف ز موت ارادی کی شدیچون ز هست خود بکلی طی شدی
از بقای جان خبردارت کنم
گر تو خواهی بر امان‌الله رسیآن امان من بود در مفلسی
باش مفلس در مقام بیکسیگرچه زری بازجو طبع مسی
تابجانها کیمیا کارت کنم
زانکه کردی یکنفس یادم یقینباب معنی بر تو بگشادم یقین
من خط آزادیت دادم یقینگر بعجب افتی که آزادم یقین
بی‌گمان برخود گرفتارت کنم
چونکه دادم از صراطت آگهیخود نمودم در سلوکت همرهی
تا که شد راهت بمقصد منتهیگر تو پنداری که خود مرد رهی
در چه غفلت نگونسارت کنم
چون زِ من خواهی دم عشق ای پسربدهمت دم تا شوی آدم سیر
پس چو شاهانت نهم افسر بسرور شوی مغرور باز از یک نظر
افسرت را گیرم افسارت کنم
می‌ تنی تا کی همی بر دور خودهمچو کرم پیله دایم ای ولد
یا ندانی اینکه قرنی بی رشددر ره دین ار دوی باری بجد
من بیک دم گاو عصارت کنم
من تر خواهم ز قید تن بریتو نداری جز سر تن پروری
پس کنم تا این سرت را آن سریسازمت هر دم بدردی بستری
جبریانه محتضر وارت کنم
تا شوی تسلیم تو در امر پیرهمچو صید مرده در چنگال شیر
گردی از موت ارادی ناگزیرگه ببالایت برم گاهی بزیر
گاه بی‌نان گاه بیمارت کنم
تا بود خام این وجود سرکشتباز بکشم زاتش اندر آتشت
حوش بسوزم این دماغ ناخوشتپخته بیرون ارم از غل و غشت
زان می‌مستانه هشیارت کنم
گاه بردار فنا آویزمتگه بخاک و گه بخون آمیزمت
گه بسر خاک مذلت ریزمتگاه در غربال محنت بیزمت
تا از عمر خیش بیزات کنم
تا نفس داری رسانم ای عجبهر نفس صدر بار جانت را بلب
هر زمان اندازمت در تاب و تبفارغت یکدم نسازم از تعب
تاز خواب مرگ بیدارت کنم
بر تنت تا هست از هستی رمقگیرم و سازم بهیچت مستحق
هر چه بگشائی تو زین دفتر ورقمن بهم بر پیچمش بازاز نسق
تا بخود پیچان چو طومارت کنم
گر حدیث از روح گوئی گر ز تنجز من و ما نیست هیچت در سخن
تا نبینی هیچ دگر ما و منسازمت گنگ و کر و کور از محن
در تکلم نقش دیوارت کنم
آفتاب ای مه نهم پالان توبر زنم بر هم سر و سامان تو
جان تو بسته است چون بر نان تونانت گیرم تا بر آید جان تو
مستحقق لحم مردارت کنم
تا بگردانی ز من رو سوی خلقبازگردانم ز رؤیت روی خلق
بدکنم بد با تو خلق و خوی خلقنادمت سازم ز گفت‌وگوی خلق
ناامید از یار و اغیارت کنم
گر هزارت سر بود در تن هلاکوبم آن یکجا بسنگ ابتلا
ماندت چون زان همه یکسر بجاهمچو منصور آنسرت را زیر پا
آرم و تن بر سردارت کنم
تا زنم آتش ترا بر جسم و جانسوزم از نار جلالت خانمان
سازمت جاری انالحق بر زبانسنگ باران بر سر دار آن زمان
همچو آن حلاج اسرارت کنم
گر براه عشق پا افشردهو ر بسر صوفیان پی برده
سر همانجا نِه که باده خوردهآنچنان یعنی که از خود مرده
تا بهر دل زنده سردارت کنم
گر کنی از بهر دنیا طاعتیخود نماند بر تو غیر از رحمتی
زانکه تو مرزوق بعد از قسمتیور ز طاعتها مرید جنتی
سرنگون بر عکس درنارت کنم
در تذکر خواهی ار اشراق منعاشق نوری تو نی مشتاق من
خارجی از زمره عشاق مندر حقیقت گر شوی اوراق من
مصدر انوار و اطوارت کنم
گه حدیث از شرکنی گاهی ز خیرگه سخن از کعبه گوئی گه ز دیر
گاه دل بر ذکر بندی گه بسیرگر نپردازی ز من یکدم بغیر
واحد اندر ملک قهارت کنم
گه بتن گاهی بجان داری نظرگه بچشم شاهدان داری نظر
چون برهمن بر بتان داری نظرتا بر این و تا بر آن داری نظر
در نظر‌ها جملگی خوارت کنم
گاه بر گل گه بنرگس عاشقیگه بقاقم گه باطلس عاشقی
بر درم گاهی چو مفلس عاشقیفارغ از من تا بهر کس عاشقی
سخره هر شهر و بازارت کنم
گه بکست و جاه و مالستت هوسگه بعمر بی زوالستت هوس
گه بر امکان و محالستت هوسهر دمی بر یک خیالستت هوس
زان بفکر هیچ غمخوارت کنم
آخر از خود یک قدم برتر گذاراین خیالات هبا از سر گذار
کام دنیا را بگاو و خر گذاریک نماز از شوق چون جعفر گذار
تا بخلد عشق طیارت کنم
کاهلی تاکی دمی در کار شووقت مستی نیست همین هوشیار شو
خواب مرگستت هلا بیدار شوکاروان رفتند دست و بار شو
تا بهمراهان خود یارت کنم
بارکش زین منزل ایجان پدرکاین بیابان جمله خوفست و خطر
مانی ار تنها شود خونت هدردست غم زین بعد خواهی زد بسر
کار من این بود کاخبارت کنم
گوش دل دار ای جوان بر پند پیرشو در این بحر بلا هم بند پیر
کرده کی کس را زیان پیوند پیرگر شوی از جان تو حاجتمند پیر
بی‌نیاز از خلق یکبارت کنم
جان بابا از حوادث وز خطرجز بسوی من ترا نبود مفر
هین مرو از کشتی عونم بدرتا چو ابراهیم و یونس ای پسر
آب و آتش را نگهدارت کنم
با وجود آنکه در جرم و گناهعمر خود در کار خود کاری تباه
گربکوی رحمتم آری پناهسازمت خوش مورد عفو اله
پس بجرم خلق غفارت کنم
گرچه در بزم حضوری این فقیرگرچه مراّت ظهوری ای فقیر
گرچه غرق بحر نوری ای فقیرباز از من دان که دوری ای فقیر
ورنه دور از فیض دیدارت کنم
قصه کوته بنده شو در کوی منتا بدل بینی چو موسی روی من
زنده گردی چون مسیح از بوی منعاشقانه چون کنی روسوی من
در مقام قرب احضارت کنم
دم غنیمت دان که عالم یک دم استآنکه بادم همدم است او آدم است
دم زمن جو کآدم احیا زین دم استفیض این دو عالم اندر عالم است
دم بدم دم تا بدم یارت کنم
صاحب دم اندرین دوران منمبلکه در هر دور شاه جان منم
باب علم و نقطه عرفان منمآنچه کاندر و هم ناید آن منم
من بمعنی بحر زخارت کنم
گرچه از معنی و صورت بالوصولمطلقم در نزد ارباب عقول
لیک بر ارشاد خلق اندر نزولهر زمان ذاتم کند صورت قبول
تا بصورت معنی آثارت کنم
انبیا را در نبوت رهبرماولیا را در ولایت سرورم
مصطفی را ابن عم و یاورمحیدرم من حیدرم من حیدرم
نک خبر از سر کرارت کنم
جلوه‌گر هر عصر در یک کسوتماین زمان اندر لباس رحمتم
همین علی رحمت ذوالقدرتمگرشوی از جان گداای همتم
ای صفی من نورالانورات کنم
در خصالم رحمت‌العالمیندر جمالم راحم رحم آفرین
در جلالم پادشاه یوم دیندر گه ایاک نعد نستعین
بین مراکز شرک بیزارت کنم
من صراط مستقیمستم هلههرچه جز من راههای باطله
یک نگاهم به ترا از صد چلهدل به من در اهدناکن یک دله
تا براه راست پادارت کنم
تا نه بیرونت برد دیو رجیمای برادر زین صراط مستقیم
زن بنام من همی بی‌ترس و بیمدم ز بسم‌الله الرحمن الرحیم
تاکه حفظ از شر اشرارت کنم
من طلسم غیب و کنزلاستمچون بکنز لا رسی الا ستم
یعنی از الا و لا بالاستمنقطه‌ام بارا ببا گویاستم
بین یکی تا واقف از کارت کنم
مظهر کل عجایب کیست منمظهر سر غرائب کیست من
صاحب عون نوائب کیست مندر حقیقت ذات واجب کیست و من
کژ مغژ تا راست رفتارت کنم
گرز سر خود زنم دم اندکیخاطر لغزنده افتد در شکی
اینقدر دان گر تو صاحب مدرکینیست پیدا از هزاران جز یکی
گرکنی شک بند پندارت کنم
شب گذشت ای بلبل آشفته حالروی گل بین در گذر از قیل و قال
باش حیران یک زمانم بر جمالشود چو طوطی در پس آئینه لال
تا بمدح خود شکر خوارت کنم