گنج

شمارهٔ ۳

۷۸ بیت
در شهر ما بتی است که بر جان بود امیرچالاک و چست و چابک و عیار و شیر‌گیر
در شاهدی یگانه و در دلبری دلیرهر جا دلیست در خم زلفش بود اسیر
نبود بجز در آینه حسن ورانظیر
خندیدنش چو خنده شیر است در نظرخندد ولی بگرید از آن خنده شیر نر
درد ز خنده زهره شیران پیل برایدل نماز خنده شیر‌افکنش حذر
کز وی هزار بلعم با عور خورده تیر
بر مور اگر بچشم عنایت کند نگاهمانا رباید از سر مریخ و مه کلاه
بر وی ز مکر دیو سلیمان برد پناهبر چشم بندگان درش همچو پر کاه
دنیا کجا که ملک دو عالم بود حقیر
سرپا بر هنگان درش از ره رضایکسر زنند بر سر کونین پشت پا
هم بندگان مجرم آن شاه ذوالعطاهستند گرچه خویش ز سر تا بپا خطا
بخشند جرم عالم و آوم بعون پیر
مستان جام باده لبریزش ای عجبدریا بلب کشند و به بر لب زنند لب
مردان حق دمند و امیران حق طلبجانشان عری ز هایله علت و سبب
لبشان خمش ز قائله قلت و کثیر
از مهر شاه سینه آن بندگان حرهمچون صدف بفلزم جانست پر زدر
چون هسنشان زکوی خرابات آبخورخمخانه را کشند و نه چون خم شوند پر
میخانه را خورند و نه از می‌ شوند سیر
هر یک زیمن طالع فیروز و فریختبر لامکان کشیده از این کل خاک رخت
گردیده عرش اعظمشان تخته ز تختدلها شود ز سطوت ذوالعرش لخت لخت
چون بر زنند تکیه ز اجلال بر سریر
دومش که بود دل ز غم عشق پر ز شورسوزان بنار فرقتم این جان ناصور
ناگه کشید جذبه عشقم بکوه طوربر کوی آن نگار بر انداخت دل عبور
در خاک آن بهشت بر اندوخت جان عبیر
عالی دری رفیعتر از عالم قیاسگشتم عیان که عرش بد آن سطح را مماس
عنقای عقل مدرک و سیمرغ و هم ناسدر اولین دریچه آن درگه از هراس
افکنده بال و پنجه و منقار ناگزیر
ترسا مغی براه در آنجا شدم دلیلآمد پی دخول در آن حضرتم دخیل
بردم در آن حرم که نبد محرمش خلیلبستر نموده حاجبش از پر جبرئیل
بر چشم او دو کون کم از قدر یک شعیر
دیدم نشسته پیر بصدر مغان چو یماز میکشان حریم وزوی صدر محترم
عیسی دمی که بود مسیحش یک از خدمهر دم هزار عیسیش احیا زنم دم
حاجات خلق جمله و را نقش در ضمیر
رازی که دیده‌اند در آئینه اهل جامسر تابسر معآینه او را ز خشت شام
دلهای آن گروه که در عشق آن همامبد در ثابت سخت‌تر از آهن و رخام
یکجا بدست قدرت او نرم چون خمیر
بر دور پیر مصطبه رندان باده‌نوشبنشسته فارغ از دو جهان دوش تا بدوش
بر دور جام و نغمه نی جمله چشم و گوشمستانه سرکشیده ز غوغای عقل و هوش
رندانه پشت پا زده بر فرق ماه و تیر
از عقل و فرق بین همه را جان پاک فردپوشیده جمله چشم ز تمییز سرخ و زرد
غافل ز غیر یار چه درمان بود چه دردوارسته از خیال که گردون کدام و گرد
بیگانه زان تمیز که بالا کجا و زیر
ساقی در انتظار که زان واجب‌الوجوددیگر کدام بنده شود مستحق جود
کافتادمش بخاک من رسته از قیوددادم پس از سجود بیکتائیش درود
خواندم پس از درود بهر حاجتش خبیر
اندر طلب چو پاک ز هستی شدم فنابرداشت سر بسوی من آن خسرو بقا
آنسان که درد خسته دلانرا کند دواگفتا که کیستی و چه حاجت ترا بما
گفتم گدای سائل و محتاج و مستجیر
پیرم چو یافت از اثرات وجود طیباقی نه هیچ از اثرم غیر مهر وی
بر زد نهیب ساقی سر مست را که هیآتتش فکن بخرمن جانش ز جام می
تا زان شراب نفس حرونش شود ستیر
برداشت چست و چابک ساقی پاک ذیلپیمانه که بود بمستان خیل کیل
از وی نموده ناب حقیقت کمیل میلهر دم از او رسیده بتکمیل صد کمیل
کسب ضیاء کرده از او مهر مستنیر
لبریز کرد زان می‌سوزنده‌تر ز نارزان آتشی که سوخت ز منصور اختیار
زان می‌کشید و گشت انالحق سرابداردادم بدست و گفت استغفار کن سه بار
از هستی وجود که جرمی است بس کبیر
بگرفتم و کشیدم چون جام را بسرآتش گرفت جانم از آن باده سر بسر
فارغ شدم ز دغدغه خیر و خوف شرز آثار من نماند بجز صورتی اثر
زان صورتی که گشت سیر دمش اثیر
شد پوزبند و سوسه‌ای عشق تیز دستکامد بدست و پنجه وسواس را شکست
جانم زبند تفرقه و قید جمع رستیکسر فتادم ازخرد و هوش دنگ و مست
شد ما سوی فرامشم از خاطر خطیر
روح صعود کرده چو از عالم عقولدر تنگنای جسم عنان داد بر نزول
گفتم سروش غیب ز اسرار مایقولکاینک بهوش باش تو ای حامل جهول
تا در عیان ز معنی وحدت شوی خبیر
کردم چو دیده باز در آئینه روبه‌روشد سر لا اله موجه مرا در او
یعنی نبد معآینه ز آئینه غیر هوبود آنچه در بساط ز جام می و کدو
باقی نبود هیچ بجز ذات پاک پیر
صبحست ای ندیم چو افتاده خمارشد طالع آفتاب سر از خواب غم بر آر
چون نفی غیر می‌کند اثبات کردگارزان می‌که غیر کند ساغری بیار
تا دل شود ز صیقل رشحات او منیر
بر خیز تا کیشم بر سم قلندریجام قلندرانه ز صهبای حیدری
برتر زنیم خیمه ازین چرخ چنبرییابد مگر وجود صفات منوری
بینا شود بنور حق این دیده ضریر
تا آنکه دور دوره بخشایش و عطاستهر مجرمی مؤید الطاف کبریاست
بیرون عطا و رحمت بیچونی از چراستعالم تمام غرق یم رحمت خداست
می‌نوش و باش منتظر رحمت‌ ای فقیر