گنج

شمارهٔ ۲

۱۴۷ بیت
تو پریچهره مر از مردم بالائیکه در آئی و بچشم اندر مینائی
دل هر دل شده یا بی بربائییا که خون‌سازی از دیده بپالائی
ببری ور که کنی خون تو دل آرائیبدل آرائی و دل بردن میشائی
می‌رود بینم دل از بر من کم‌کمبکمندی همه چین در چین خم در خم
جو بچشم آید پا بنهم باشدیمگو تو ما ناپری است این نه بنی‌آدم
که نهان دل برد از آدمیان هر دمور بود آدم با کس نبود توأم
چابک آنگونه دل از کف برد آنمهوشکه بتابد بمثل مومی از آتش
آدمی یا که کند از دیدن پریان غشوین گوارنده بود ما را نی ناخوش
چه گوارنده تر از اینکه بتی دلکشبرد از ما دل با آنهمه هش و بش
نتوان بستن بر رویش هم در‌هاور به بندی کشد از هر در او سرها
از هوا آید پنداری بی‌پرهابندد از هر سو بر هر کس معبر‌ها
بروش خیزد از لعلش گوهر‌هابسخن ریزد از لعلش شکر‌ها
بکفش باشد چون گوئی این گردوندهدت بازی چند ار بوی افلاطون
نبود چیزی پیشش خرد و قانوننتوان بردن جانی ز کفش بیرون
جان کم ار گیری پیشش کندت افزونبنهد منّت و زکس نشود ممنون
آنقدر چابک و پرمایه و حرف افکنهمه باشندش در فهم سخن کودن
پیش او باشد چند ار که سخن روشنننهد وزنی بر گفته و برگفتن
بجوی گیرد نه دانه و نه خرمنبل گذارد بسخن جرمت بر گردن
بچه اندازه تو ای شوخ زبر دستیکه ببردی دل و بر گیسو پیوستی
نشدم آگه کی بردی و کی بستیهمچو هشیاری کاید بسر مستی
در ره دل بکدامین سو بنشستیکه ندیدت کس بادامی یاشستی
گفته بودندم ایمه که تو عیاریکله مردم از سر همه برداری
ببری آنچه بچالاکی و طرارینگذاری نه دهی پس نه نگهداری
و گر آید ز پیش کس توبه نگذریچو بره بینیش از طعنه بیازاری
سر مردم بزبان پیچی در گرفتهنشوی گاه سخن گفتن آشفته
گفته‌ها کانسان کس هیچ به نشنفتهپس بدلها روی آهسته و بنهفته
همچو عیاری کاید بسر خفتهخانه بیند چو شود بیدار او رفته
من براینم که تو ای شوخ پری پیکربدرت بود ملک یا پریت مادر
زانکه آئی ز در بسته بکاخ اندرهمچو آن صورت کاندر دل عارف سر
بدر آرد چو رخ آدم در منظرو آدم است آن نه چو آدم‌ها در محضر
بود اعلی مثل آن فهمی اگر یانینه که مثلی بود او را که برد کس پی
نه باو ماند چیزی نه چیزی ویداریش گر بنظر لیس کمثله شئی
چو در آید شود اندیشه اشیاء طینشاه پیدا نه و پیداست نشاط از می
تو نپنداری کانصورت اللهیبود آن صهبا یا ساقی برواهی
بل بساقی بود آن باقی اگر خواهیآردش ساقی در ساغر ز آگاهی
چوبنوشی رسدت نشأه بناگاهیکندت ساقی در اینهمه همراهی
عنب آن می فکر است و خمش وحدتپرورش یابد با نفخه از جنّت
گرمی عشق بجوش آردش از فکرتپس شود صافی چون روحی بی‌کثرت
دل نوشنده از آن افتد در حیرتکه حقیقت بود این با معنی با صورت
چون بدل اید بیرون نرود هرگزنیست در خارج پیدا شدنش جایز
جز که برحکمتی از آیت یا معجزهمچو بر مریم کامد ملکی ذی عز
یا که او دیدش چون رفت برون از دزاز همان چشمی کوبیند بی‌ حاجز
باشد آن صورت از یک پیر از یک شهاندر آید بدل از یک حیث از یک ره
تابد آن نور از یک مهر از یک مهمتعدد نشود هرگز برناگه
تا نه بیند رخ رحمتعلی از الهدل زیکتائی هرگز نشود آگه
من و دل دانیم آن طلعت روحانیکه نه هرگز بتکثر بود ارزانی
زانکه آن چهره نه جسمست نه جسمانیاولی باشد کورا نبود ثانی
لیک از غببش شاید بسر اخوانیهم تواش بینی بر صورت انسانی
چونکه ساکن شود آنصورت در سینهدل و جان یابد تسکین و طمأنینه
وجه غیب آید و گیرد ز دل آئینهبتو گوید سخن آن دلبر دیرینه
زاول شنبه تا آخر آدینهگنح مخفی را دل گردد گنجینه
گفتمش روزی کی عالی از اندیشهصورت از معنی مکفی است در این پیشه
گفت بر صورت شیرت نبود بیشهبه پری لیک توان برد پی از شیشه
شجر از شاخه نباشد بود از ریشهبین که بر شاخه فکرت نزنی تیشه
شجر و شاخه و ریشه است همه با همشجر و شاخ ز ریشه است ولی محکم
اثر از ریشه رسد بر شاخ هر دمزاده از مریم عیسی نبود مبهم
داده روح‌القدس از غیبش گر دمپسر روح او را کس خواند فافهم
لیک آبست ز جبرئیل نشد هر زنخاصه کان زانیه باشد نه نکو دامن
مریمی باید با تایید از ذوالمننتا شود از دم روح‌القدس آبستن
پس مسیحا نفسی زاید کامل فنکه دل مرده زوی زنده شود در تن
تا نپنداری صوفی است هر ابلیسیاحمقی خامی کوته نظری پیسی
نشده همدم عیسائی و ادریسیکه بیاموزد درسم و ره تقدیسی
نشکیبد بوی الا که قدح لیسیکو گلی زان باغ ار نبود تدلیسی
بتو ز سراسر حقیقت قدری گفتمآنچه بد در خور توضیح به ننهفتم
من به آن منطق هنگام سخن جفتمهمه آن گویم که گوید واشنفتم
بس گهر‌های معانی به بیان سفتمنیک دریاب که راهت بصفا رفتم
با تو گویم سخنی دیگر اندر سرمکن آنرا ز صفی چون شنوی ظاهر
آنکه کس نبود بردیدن او قادرعقل‌ها یکجا از معرفتش قاصر
حسن کند در کش این ناید در خاطرجز تو او گردی و انکه شویش ناظر
هر چه تو بیرون از خود روی او آیدتا تو ننمائی او ماند و این شاید
بجز او چیزی یکجو ز تو ننمایدهمه او باشد و او بالدو او باید
فکرتی میرد چون فکرت نو زایدتا دگر چیزی بر اصل تو بفزاید
بس غیور است او بر طلعت نیکویشهیچ نگذارد غیری نگرد سویش
تاکسی باقی است از هستی یک مویشنتواند دید یک موئی ز ابرویش
جز کسی کوشد فانی ز خود و خودیشگردد او ناظر از چشمش بر رویش
وادئی کانجا سیمرغ پر اندازددر خور از عصفور نبود که بپر نازد
جز که از هستی یکباره بپردازدوانگهی خود را هم پر ملک سازد
ملک ار چند دل وهش بازدآنکه داند نبرد پی بخرد نازد
سال‌ها من خود هم پر ملک بودمراهها را همه پی بردم و پیمودم
قطع هر وادی و هر مرحله بنمودمهر دری را زدم و بستم و بگشودم
ز آنهمه غیر تحیر به نیفزودمپیش پای خود بنشستم و آسودم
واجبی هویداگشت در لباس امکانیبا شروط مولائی با شؤن سلطانی
واحد و آللهی لا بشرط و فردانیبود فرد و لا یعرف گشت مرد میدانی
دردنو خود عالی در علو خود دانیغیر وجه هالک غیر ذاته فانی
بحر وحدت مطالق در ازل تلاطم کردجوش تا بروی از قعر لحظه لحظه قلزم کرد
نور حسن خود تابان بر سپهر و انجم کردتا نداندش هر کس رخ نهفت و پی گم کرد
شد ببزم می‌خواران در قدح می از خم کردهر که خود را از آن می‌گشت غرق بحر حیرانی
در حجاب وحدت بود بر جمال خو مایلعشق او بخود آراست صد هزار گون محفل
وا ندران محافل گشت از هزار در داخلیک نگاهش از خود برد آنچه دیده در ره دل
دل نه آنکه بود از غیر غیره هوا لباطلهم دل او و هم دلدار هم بنا هم بانی
صد هزار آئینه هشت پیش رخسارشو ز هر آن یکی گردید جلوه‌گر در آثارش
عشق پرده‌سوز آورد از حرم ببازارشکس نبود تا گردد در نظر خریدارش
شد روان تماشا را خود بکل اطوارشتا جمال خود بیند خود بعین وحدانی
شد بباغ و رخ بگوشد آب و رنگ بر گل دادحسن بر چمن بخشید عشق گل به بلبل داد
سبزه را مزین کرد سرو را تمایل دادبر شقایق و نسرین رونق و تجمل داد
ناز بر سمن آموخت شاهدی بسنبل داداینچنین کند هر جا نفخه‌های رحمانی
برچمن یکی بگذر تا رخش چو من بینیآب و رنگ رخسارش در گل و سمن بینی
از لطافت نسرین لطف آن بدن بینینی که لطف نسرین است چون تنش که تن بینی
حسن یوسف آن نبود کش به پیرهن بینیچشم حسن بین خواهد عشق پیر‌کنعانی
حسن پرده در هر جا خود نما و خودساز استلن ترانی ار گوید از تجمل و ناز است
باب رؤیتش هر دم بهر عاشقان باز استرب ارنی از عاشق جذب یار طناز است
پیش عاشق و معشوق زین روش دو صد راز استبیخبر بوند اغیار زان رموز پنهانی
آنکه را که اندر سر شور و عشق و مستی نیستدر وجود او یکجو جذبه الستی نیست
هم بلوح او نقشی غیر خود‌پرستی نیستره بهستی آن یابد‌کش نشان ز هستی نیست
در علو آثارش احتمال پستی نیستهمچو فوق هر دستی دست شیر یزدانی
یکه تاز دریا دل قلعه کوب خیبر کنبت برافکن از کعبه ریشه بر کن از دشمن
در قتال خصم آتش درنبرد مرد آهنگاه رزم در میدان صف شکاف و شیر افکن
می‌شکافت بر تنها از نهیب او جوشنروز سرکشان از وی همچو شام ظلمانی
در غزای اسلامی تیره روز شیران کرددر جهاد عرفانی ملک نفس ویران کرد
رونق تصوف گشت یاری فقیران کردمر صفیعلی شه را فتخار پیران کرد
در طریقت و بیعت دست دستگیران کرداینچنین بقا بخشد بر کسی که شد فانی
از فنای درویشان واقف ار شوی اندکبر فنای خودکشی‌ از خودی شوی مندک
از صحیفه هستی نقش خود نمائی حکپس بحق شوی باقی بر یقین رسی از شک
چشم دیو بربندی کاو دو بیند آدم یکسر علم الاسماءء این بود اگر دانی
زان بجای احمد خفت مرتضای کامل دمچون فزون بهستی بود بیخودیت از عالم
تا بعارف آموزد نکته لقد کرمیعنی از فنا گردد کامل الظهور آدم
یا بی ازکمی بیشی‌ بیش خود چوگیری کمخواهد ار کسی برهان گو خود اینت برهانی
سوره بر دو در حج خواند سوی مکه او تنهایعنی آنکه پیدانیست بر کس آن منم پیدا
در کفم کم از کاهی است این سپهر و مافیهاخصم اگر بود کوهی میر بایمش از جا
خار و خس فتد یکسو وقت جنبش دریاکاه و کوه یکسانست پیش یم بطوفانی
کافری خیو افکند در نبرد بر رویشخود ز فعل آن بدخو منقلب نشد خویش
ترک قتل او فرمود برگشود بازویشکی بود کسی واقف از خصال نیکویش
جز کسی که پیوست با محیط او جویشصوفیان صافی دم عارفان ربانی
من زیمن اقبالش چون شدم بمیخانهدیدم آتش افروزی دلفریب و فرزانه
هر که می‌رسید از راه آن حریف جانانهباده‌اش به پیمودی پی بپی به پیمانه
تا نمودی از مستی ترک عقل و افسانهعالم دگر دیدی از جهان اعیانی
روی خلق آن عالم همچو مهر تابندهاز صفات خود مرده بر حیات حق زنده
جان ز جان و تن رسته دل ز ما سوی کندهفارغ اندر استغراق از گذشته و آینده
با چنین شهنشاهی پیش مرتضی بندهاز یقین درویشی نه از گمان شیطانی
اهل ظن و صورت را هل بجا که معذورندبر دغل دوروئی دل بسته‌اند و مشهورند
بر هوای تن سر خوش و ز جمال جان کورندهر زمان ز اهل‌الله بر بهانه دورند
چون فخاش ظلمت جود رعنا با نورندبا ولی حق در جنگ بر مراد سفیانی
صلح و جنگ این دو نان ای پسر پی نان استنی که آن معاویه دیو یا سلیمان است
وانکه رسته زین اغراض یارشاه مردانستبر هر آنچه شد هنگام دان که مرد میدانست
بر غزا چو شد نوبت پور زال دستانستبر فنا چو شد هنگام عارفیست سبحانی
من بتجربت امروز از جهانیان بیشمو ز جهانیان یکسر بی ز طمع و تشویشم
تا همی نه پنداری گوشه‌گیر و درویشماز دوکون بیگانه باهران تنی خویشم
خلق و خوی هر کسی هست چون نوشته در پیشمنادر است اگر باشد کس بخوی انسانی
خصلت نکو اول صدق و دیگر انصافستهر که دارد این خصلت دل زنا حقش صافست
قلب صافی از ناحق کامل اندر اوصافستکامل الصفات از حق مستحق الطافست
لطف حق چو شد شامل مرد قطب اعرافستیا نبی کامل دم یا علی عمرانی
قصه خلافت را واگذار و بیغم شواز فدک مکن صحبت از فلک مقدم شود
هستی ار بنی آدم چون پدر مکرم شوپا به فرق عالم زن سرفراز عالم شو
در حریم میخانه خرقه سوز و محرم شوبا لباس ازرق نیست ره به کوی عریانی
جای معرفت ای جان خانقاه و مسجد نیستزانکه واحد مطلق بر مکان مقید نیست
دل سرای توحید است معبد و مشاهد نیستدیر و کعبه یکسان است گر در آن موحد نیست
تیغ و نی چه حاصل چون بازوی مجاهد نیستتاکر است در اسلام معنی مسلمانی