شمارهٔ ۱
بشناختمت در همه جا ای بت عیاربی این همه پیرایه و بی این همه آثار
پوشی رخ اگر چند بصد پرده اسرارور بفکنی از طلعت خود پرده بیکبار
هیچم نبود فرق به پنهان و پدیداردر ظلمتت آنگونه شناسم که در انوار
در میکده رفتم خم و خُمخانه تو بودیدر حلقه مستان می و پیمانه تو بودی
در کعبه شدم با همه در خانه تو بودیدیدیم بهر انجمن افسانه تو بودی
بر موی خودآشفته و دیوانه تو بودیدر کعبه شدی سبحه و در میکده زنار
من رخ چو نمودی بتمنای تو بودمدر جلوه تو محو تماشای تو بودم
افتاده به پیش قد رعنای تو بودمچون سایه به همراهی بالای تو بودم
در عین سکون جنبش دریای تو بودمآورد مرا عشق تو از خانه ببازار
زان پیش که آواره بصحرای تو گردماز منظر پنهان تو پیدای تو گردم
در فرق ز جمع تو هویدای تو گردمدر انجمنت بینم و رسوای تو گردم
در مجلس مستان تو صهبای تو گردمسر مست در آیم بدر از خانه خمار
در کوی تو حالی که مرا بود نکو بودمن از پی روپوش بود من همه او بود
رو سوی توأم بود نه رو بود نه سو بوداین آب که در کوزه و جام است بجو بود
دل در شکن طره آن سلسله مو بوداینست که اکنون بود از سلسله ناچار
روزی که نبودی اثر از عالم و افلاکبودی سر عشاق بسی بسته بفتراک
میداد مرا عشق تو تعلیم به لولاکچون بود نهان گنج غم عشق تو در خاک
گر خاک شدم نیستم از خاک شدن باکاز خاک شوم باعث افلاک دگر بار
گشتی متجلی چو در آئینه اعیاناشیاء همه گردید در آن جلوه نمایان
اشیاء نبود غیر شئونات فراوانکز حسن تو بنموده در آئینه امکان
جز مو نبود زلف و خط و ابرو و مژگانجز آب نباشد شط و جوی ویم و زخار
چون لب بشکر خنده گشودی و تکلمافتاد دگر عقل بوسواس تجسم
کو را ز دهان دور بود راه توهمآمد ز کجا این همه گفتار و تبسم
ذاتی که خرد گشت و هم اندیشه در اوگمبنمود چسان روی در آئینه به آثار
در راه نبی کرد فدا جان گرامیدر بستر او خفت بعنوان غلامی
بنمود ره و رسم حقیقت بتمامیکاینگونه رهد نفس ز خود خواهی و خامی
ممتاز شود هادی صفوت ز حرامیهر بیهده گردی نشود قافله سالار
حکمش که سق یافت ز تأثیر ز تقدیرحکمست هم از وی که بود دور ز تغییر
با زو.ر کف قنبر او پنجه نهد شیردر پیش تک دلدل او چرخ زمین گیر
بر جنگ بدانگونه مصمم ک بنخجیربر مرگ بدانگونه مهیا که بایثار
هرگز نشنیدیم ز مردان قبائلیک مرد که با او زرهی بود مقابل
در رزم چنان شاد که در بزم اماثلمیدان قتالش بهمانسان که محافل
بیفرق نبردش ز دگر گونه مشاغللایشغله شأن صفت اوست بکردار
روزی که بد از بهر غزا معرکه اندوزفیروزتر آن روز بر او بود ز نوروز
شیران شکاریش گه رزم کم از یوزافروختی از شعله شمشیر جهانسوز
ناری که از او سوخت تن خصم بدآموزبرقی که از او خست دل دیو تبهکار
آن روز که میزد بصف معرکه اورنگمیرفت دل از دست هژیران قوی چنگ
ناگشته رکابش ز پی حملهگران سنگمیبود سر سنگدلان کوفته بر سنگ
ننموده هنوز او بسوی تاختن آهنگمیگشت ز هر سو علم کفر نگونسار
میبود ابر باره یکی قلزم آتشپرجوش و قوی هوش و جلوبند و سپهکش
میشد ز خر و شش ملکالموت مشوشتا روح کرا زود کند قبض بنا خوش
هر گوشه ز خون دامنه دشت منقشجونانکه در اردی ز شقایق رخ گلزار
زان پیش که در جنگ کند عزم سواریشیران جهانگیر و هژیران شکاری
بودند بهر پشته و بیغوله فرارییا در دهن مار و دل مور حصاری
ناگشته مقابل متواتر متواریبودند دلیران به پس دره و دیوار
در معرکه تازی و تکاپوی و تکاورمیکرد بگرد آینه مهر مکدر
وز ولوله کوفتن و کندن و کیفرمیبرد ز سر هوش هژیران تناور
میآمد و میرفت پس از خشم مکررسرور شد و صفدر شد و حیدر شد و کرّار
تیغش همه چون باد خزان بود مجربدر ریختن برگ رزان غیر مرتب
هی ریخت سر مرد و تن مرده ز مرکبآورد گه از پشت و پی و موفق و منکب
و ز کتف و کف و سینه و سر بود لبالبوز پیکر و بر روی هم افتاده بخروار
تا چشم همی دید ز اسپاه منسقو ز لشگر همدوش و سواران هم ابلق
هی بود ز مرکب تن بیراس معلقهم روح ز اجساد بیک نظم مطلق
هم دشت ز مقتول به یک دست مطبقهم اسب ز اثقال به یکبار سبکبار
ز آشوب و هیاهوی و تکاپوی و تبتلمیبود چو سیماب زمینش بتزلزل
گر معرکه میبود پر از رستم زابلکس هیچ نمیدید بجز راکب و دلدل
میریخت چو باران بزمین کله و کاکلمیرفت به غارت زیلان جوشن و دستار
هرگاه که در معرکه میخواست هم آوردمیگشت ز آوازه او رنگ یلان زرد
خون در تن هر یک شد از هیب او سدجبرئیل که بود از همه در منقبتش فرد
میگفت به گیتی است همین تیغ و همین مردهم بلکه در این دار جز او نبود دیار
حرفی است که میبرد گر و تیغ وی از برقکی میگذرد برق هم از غرب و هم از شرق
در حال شکافد به یکی بارقه صد فرقصد فلک شود هر دم از او دریم خون غرق
از ابر نیام ار بجهد بر اثر خرقبا دشت کند کوه و کمر را همه هموار
گر مشت زدی بر سر و کتفی پیناموسمیشد به زمین تاه تن مرد چو فانوس
گر خصم بدش زهره گیو و فر کاوساز هستی خود بود در آن هائله مایوس
با جلوهتر او را پی تیر از پر طاوسخوشرنگتر او را دم تیغ از لب دلدار
میتاخت چو در معرلکه بیوحشت و پرهیزامواج بلاخاستی از بحر خطر خیز
گردان قوی چنگ ز میدان غمانگیزبودند بیک لحظه پراکنده و ناچیز
غربال فنا بود که میگشت اجل بیزیا ابر قضا بود که میبود بالا بار
بس مرکب صحرائی بیصاحب خستهبودند دوان هر طرف افسار گسسته
وان قوم بماننده افواج شکستههر سوی روان سوی عدم دست به دسته
در هر قدمی کشته و افتاده و بستهبسیارتر از موج یم و ریزش کهسار
بر رزم بیک عزم چون میگشت مهیابا آنکه عدو بود بانبوه صف آرا
او را روش این بود که میرفت بتنهازیرا که بیکتایی خود بود هویدا
یار همه کس بود و بذات از همه یکتاوز وحدت خود نیز در آیات نمودار
این بود جهادتش که بظاهر بود اصغرهم نیز جهادیست ورا اعظم و اکبر
وان کشتن نفس است که فرموده پیمبربر نفس بدانگونه مسلط که بکافر
هم نفس بدان مرتبه مغلوب و مسخردر پنجه قهرش که بدی قلعه کفار
دست دو عدو بست که شد در دو جهانشاهحق خواند در این هر دو جهادش اسدالله
نگذاشت در آن هر دو غزا بهر عدو راهسد کرد ثغوری که از آن خصم بد آگاه
شد راهروان را همگی کار بدلخواهبنمود چنان راه کز او بود سزاوار
اقطاب براینند که آن جلوه مشهورکاول متجلی شداز آن طلعت مستور
پیداست که بوده است همان روی و همان نوربودند خلایق ز شناسایی اوکور
زان جلوه که فرمود در آئینه منصورآواز اَنا الحق به هنوز آید ازدار
ای آنکه توئی شاه در ادوار ولایتهر دور بخلق از تو رسد فیض هدایت
در فقر ولای تو صفی را بود آیتدارد ز تو در هر نفس امید عنایت
بر وی ز تو زیبنده بود عفو جنایتکاورا بهر آن لغزش و عیبی بود اقرار
بودم چون گیاهی بگلستان تو معیوبگشتم بثنای تو گلی تازه و مرغوب
نگذاشت مرا دست تولای تو مغلوبمغلوب نگشت آنکه شد از حق بتو منسوب
اکنون بتو منسوبم اگر زشتم اگر خوبدر گلشن محبوبم اگر وردم اگر خار
بنوشت گر انگشت تو بر لوح جبینمکاینست یک از خاک نشینان زمینم
با آن همه عیبی که بخود بود یقینمپوشیدی و کردی ز چنان حال چنیم
نبود عجبی زانکه تو آنی و من اینمتو آنهمه دارائی و من آینهمه نادار