گنج

شمارهٔ ۷

۴۸ بیت
تو کئی کز عقب پرده‌کشی‌ این همه سرتا به بینی که بود خفته که بیدار اندر
همه چون خفتند آئی بسرا باز دگرهمچو در چشم که خواب آید ونشاه در سر
هیچ بس چابک و جلدی به نیائی بنظرقفلها را همه بگشائی بی‌میخ و تبر
ببری هر چه بتاریکیت افتد در چنگ
نگذاری ز پی پا و سری کفش و کلاههمه بربائی و چون باد روی از درگاه
راه بینان دو هزار ار بگمارند براهکس نه بیند اثر گام ترا بر ناگاه
وربه بینندت بر چرخ روی گردی ماهنیمه شب دزدی چون روز شود شاهنشاه
دزد را سربری از دار نمائی آونگ
شب چو شد باز دراندازی بر بام کمندبکمندت نبود حاجت و بر بند ار چند
پیش پای تو چو خواهی که در آئی بگزندمتساویست در کوته و گردون بلند
نهر برکندن سقف و در و ببریدن بندنه ترا خنجر باید نه کلید و نه کلند
همه را سازی بی‌آلت و اسباب دبنگ
روشنی دزدی از روز و سیاهی از شبنشاه از باده و رنگ از گل و سرخی از لب
نیست معلوم که می‌نشاه نداد از چه سببرنگ و بو از چه ز گل رفت و فروغ از کوکب
کسی گمان بر تو بدینسان نبرد نیست ادبشاه لشکرکش و طرار بس اینست عجب
که ز گنج و سپهش روی زمین باشد تنگ
و از مونی بود این تا که نمائی بعیانکه بکاری نبرد دست کس از من آسان
چونکه در رزم صف‌آرائی و آئی بمیاننیست حاجت که دهی از پی غارت فرمان
زنده برجا بنماند یکت اندر میدانرفته بینی دل و دین جمله بیاد و سر و جان
نفری نیست که بر صلح گراید یا جنگ
چونکه بنشینی در بزم و بری دست بمیمی‌برد حسرت از آن رزم روان جم و کی
ملک افسوس خورد کز چه بشر نبود ویتا که آید بزمین صومعه گیرد در ری
اندران صومعه یک عمر نشیند تا کیراه در بزم تو یابد غم دل سازد طی
تا که بیند بعبورت سحری مست وملنگ
در همه علم و زبان در همه آداب وفنونکاملی و ز همه در صنعت و حکمت افزون
لب گشائی چو بتحقیق شفا و قانوندست حیرت گزد از حسن بیانت افلاطون
از تو آموزد اگر سر تصوف ذوالنونعجبی نیست که دانی همه چیز از چه و چون
از الهیات تا سحر و فسون و نیرنگ
هر کتابی که بعالم بود از روی عددهمه ار خوانی از بر چو الفبا و ابجد
ورق و صفحه وسطرس بتو ظاهر بسندوآنچه دارد زبر و زیر و دگر نقطه و مد
چون بنطق آئی سازی بنظر حل عقدصعب و آسان همه یکسان برد از هوش خرد
عقل و علم همه در عرصه تحقیقت لنگ
عقل اینها همه در دلبری آن غیرت حوربرده گوئی گرو از هر که بخوبی مشهور
دل هر کس برداز عشق چو نزدیک و چه دورچشم گر بر نگشائی سوی او بر دستور
که دل و دین به نگهداری از و گاه عبورناگهان یابی در سینه شرر در سر شور
دل برفتن نه بقصد تو نماید آهنگ
خواب و بیداری یکسان بودش در آدابمی‌برد دل ز بر خلق چه بیدار و چه خواب
گر بود خواب بخواب آیدش از کشف حجابهمچو ملک است تو گوئی ملکوتش به ایاب
دل بیدار بجلدی برد انسان که عقابصید گنجشک کند طره چو آرد در تاب
یا دهان بازنماید ز پی طعمه نهنگ
روزکی رفت پی دیدن شخصی زرجالمن و یاران دو سه چون سایه و را از دنبال
اندران بزم در آمد نفری ز اهل ضلالکرد انکار کلامی زوی از سوء خصال
گفت آرید کتاب از پی اثبات مقالبر سر صفحه چو بگشود کتاب اندر حال
بود مطلب نه ورق زدنه در آن کرد درنگ
بر عنادش همه بستند کمر ز اهل طریقاو نفرمود بر اینگونه خصومت تصدیق
گفت من شاه دوکونم نشوم عبد فریقدریم رحمت من خلق دو کونند غریق
گردوایی کند اظهار غرض بهر علیقیا که خامی فکند خشت بدریای عمیق
یا سفیهی بشکست فلک اندازد سنگ