گنج

شمارهٔ ۸

۹ بیت
دلبر امروز کمر بست و به قامت برخاستمست از خانه برون رفت و قیامت برخاست
سرو ننشست دگر گرچه به گل ماند ز شرمبه تماشای تو زآن دم که به قامت برخاست
آنکه در سایهٔ بالای تو بنشست به خاکاز لحد رقص‌کنان گاه اقامت برخاست
شمع راز غم عشقت به زبان گفت که سختبر سرش شلعهٔ غیرت به غرامت برخاست
ایمن از فتنهٔ ایام نگشت آنکه به خوابچشم مخمور ترا دید و سلامت برخاست
زین که از حسن تو شد غافل و دل باخت به گلدر چمن نالهٔ بلبل به ندامت برخاست
باده‌نوشان همه از لعل تو رفتند ز هوشزان میان عیسی مریم به کرامت برخاست
غنچه را باد صبا پیرهن از رشک دریدزآن که در پیش دهانت به علامت برخاست
دلق آلوده صفی زآب خرابات بشویچیست پرهیز که زاهد به ملامت برخاست