شمارهٔ ۷
از حسرت لعلی که در او آب حیاتستمردیم و بسی عقل در این واقعه ماتست
بر چشمه حیوان دلم از زلف تو پی بردبا لعل تو ارزد ره اگر بر ظلماتست
ز اشعار من آنانکه لب اندر لب یارنددانند که شیرینی از آن کان نباتست
از انبته الله نباتاً حسن این رازشد کشف کز آن شاخ نباتم حسناتست
امروز دل از حقه لعلش نکشد دستگوئی که بر این دولتم از غیب براتست
ای دوست تو دانی وصفی آنچه بر او رفتز آن طره که در هر سر مویش خطراتست
بازم بهمان زلف دلاویز بود کاردر سلسله زیرا که هنوزم عقباتست