شمارهٔ ۶
از شهر مه نو سفرم باز روانه استزین پس بسراغش دل من خانه بخانه است
میبود امیدم که مرا نیست جز او یارمیدیدم اگر چند که بر ناز و بهانه است
میگفت ز دست نکشم زلف دگر بازغافل شدم از وعده خوبان که فسانه است
روزم همه شد شام و نیامد سحری مستبا او چه توان کرد که مخمور شبانه است
این شکوه ز بخت است و ز دوری نه زدلدارکو در همه آفاق باخلاق یگانه است
گرچه سوی گوشهنشینان نکند بازبد عهدی از او نیست که از دور زمانه است
این سخت کمانی هم اگر زان خم ابروستبر تیر قضا هم دل درویش نشانه است
بگشای میان بهر کنارم که بمویتگر هیچ صفی یسکر مویی بمیانه است
از رنج مگو با من شوریده که دانیدیدن نتوانم که بگیسوی تو شانه است
تو سوسن آزادی و من پیش تو خاموشاین نیست زبان کاتش عشقم بزبانه است
رفتیم و رسیدیم زهر بحر بساحلغیر ازبم عشق توکه بیرون ز کرانه است
چون چنگ خر و شد دلم اندر سیر پیریکان تازه جوانش بنوازد که چغانه است