گنج

شمارهٔ ۵۲

۹ بیت
امروز نیامد به من از دوست بریدیناورد از آن لعل دلاویز نویدی
هر روز پیامش سوی رندان سحر خیزپس زودتر از قافله صبح رسیدی
ای پیک صباگو بوی از خاک نشینانبا همچو غزال از چه بیکبار کشیدی
گفتی که دم آخرم آئی توببالینباز آی که دیگر ببقا نیست امیدی
تا بر ننشیند بضمیر تو غباریپیشت نفس آهسته کشیدیم و تو دیدی
خون گشته دل از طره مشکین تو مانابین اشک من ار نافه نابسته شنیدی
پیش گل رؤیت بز دار لاف شکفتنچون باد سحر گه دهن غنچه دریدی
بایست که از خون شهیدان کند امساکآن شیخ که شوید دهن از ذکر نبیدی
شد کهنه صفی دلق ببازار خراباتیک بار در آور زپی رهن جدیدی