گنج

شمارهٔ ۵۱

۷ بیت
این کمر جانا که تنگ از بهر نیرو بسته‌ایدست هیچ اندیشه نگشاید که نیکو بسته‌ای
بر نثارت جان ما باشد بکف محتاج نیستآن خیالی کز اشارتهای ابرو بسته‌ای
از کمانداری ابرو و ز کمین‌گیری خالراه و رفتار و سکون بر ترک هندو بسته‌ای
گرچه آسان می گشایی بهر حلق ما کمندحلقه‌ها بینم که بس مشکل بگیسو بسته‌ای
این نباشد سحر کز چشمت دگرگون گشت حالتا گشائی لب بافسون چشم جادو بسته‌ای
از میانت در شگفتم معجز است آن یا طلسمیک جهان را جان بوهم آمد که بر مو بسته‌ای
ای صفی بیگانه شو از خویش و بی‌پروا ز خلقجای غیری نیست با آن دل که با او بسته‌ای