گنج

شمارهٔ ۵۰

۷ بیت
دلی که می‌کشد او را کمند گیسوییکجاست راه که یابد رهائی از سوئی
سزاست آنچه دل از دست طره تو کشدکه کرد بیخبر آهنگ سخت بازوئی
جراحتی که را دل ز تیغ هجران یافتگذشت از آنکه پذیرد بوصل داروئی
بهیچ راه نجستم یکی میان تو راشد ار چه خاطر باریک بین من موئی
از آن کمر که تو بستی و بر گشودی خاستدگر ز دیده دریانشین من جوئی
شوم غبار و بگیرم ز مهر دامانتاگر بقهر بگردانی از رهم روئی
صفی ز نام بط و باده مست و مخمور استچه جای آنکه ز میخانه بشنود بوئی