شمارهٔ ۵۳
در طواف حرمم گفت بگوش آگاهیحلقه میکده را هم به ادب زن گاهی
بینی از مروه میخانه صفای رخ دوستگر کنی سعی و در آن حلقه بیابی راهی
نیست در صومعه سودی بخرابات گرایقلب خود نقد کن از صحبت صاحب جاهی
عرفاتیست در دوست که عشاق رسنداندران کوی نه هر بیخبری خودخواهی
همت پیر مغان بین که ز رندان همه عیبدید و پوشید و در اکرام نکرد اکراهی
جو ز عشاق کرم زاهد بیچاره گداستبکف آور گهر از مخزن شاهنشاهی
هیچ سائل ز در میکده محروم نرفتبکجا کرد توان رو ز چنین درگاهی
خوشه از خرمن صاحب کرمی بر که بقدرپیش او حاصل کونین کمست از کاهی
یوسف مصر معانی توئی آخر ز چه رویمیکنی عمر گرانمایه تلف در چاهی
روز خود بی می و معشوق مکن شب همه عمرخردسال است که یک هفته بود بیماهی
قدمی هم بصفا بر در میخانه گذارتا مگر دست تو گیرند صفی اللهی