شمارهٔ ۴۸
عادت ابروی تست فته در انداختنآفت عالم شدن تیغ به قهر آختن
زلف ترا شیوه است دل به بر آویختنروی ترا در خور است دیدن و جان باختن
یکتنه خال تُراست شکوت غارتگریاز طرفی خاستن بر سپهی تاخن
ماند گرفتار خار گل که به رویت شکفتگشت زمینگیر سرو، پیش تو زَ افراختن
ز آتش عشق تو جان گر بگذارد رواستنیست در این سوز و تب چاره بگداختن
چشم شناسا نداشت هر که به جمعت ندیدکوردلان را سزاست دیدن و نشناختن
غفلت و نیسان ماست عادت بیچارگیاز تو فرامُش مباد عادت بنواختن
در غلیانم مغی بر در میخانه گفتجان و سر اینجا بناست یکسره درباختن
در ره عشق ای صفی این بُوَد اول قدمز آتش دل سوختن با غم جان ساختن