شمارهٔ ۴۷
خواهم از دیوانگی هر چند بکشم دست منباز در زنجیر گیسوئی شوم پابست من
گیرم از ساقی نگیرم من بهشیاری شرابچون کنم کز حال گردم زان دو چشم مست من
همچو مرغ و ماهی اندر زلف یار افتادهایمما و دل او در هزاران دام و درصد شست من
گرچه این پیوستگی زایمان و جان ببریدن استمو بمو خواهم دل اندر زلف او پیوست من
گر در این صوفیگری دستم نگیرد می فروشباز کی خواهم ز عجب خانقاهی رست من
گفته خواهم عیادت کرد از بیمار عشقتا توآئی بر عیادت رفتهام از دست من
صد قیامت رفت و برنگرفتیم روزی ز خاکپیش بالای بلندت هرچه گشتم پست من
گفته هستی صفی را کرده محروم از وصالروی بنما تا به کلی بگذرم از هست من