گنج

شمارهٔ ۴۳

۱۰ بیت
از چشم تو ما مست و ز لعل تو بجوشیمبا ساغر و می‌رسته ز خود رفته زهوشیم
تا چشم کی این سو کنی از دل همه چشمیمتا حکم چه بر لب دهی از جان همه گوشیم
از شیوه لعلت همه سر باده پرستیماز گردش چشمت همه دم خانه بدوشیم
از چشم تو است ار همه با جان پی‌‌جنگیمو زلعل تو است ار همه با دل بخروشیم
ز آن حال که از چشم تو دیدیم خرابیمز آن جام که از لعل تو خوردیم خموشیم
از چشم تو آواره ز ادوار سپهریمبا لعل تو مستغنی از الهام سروشیم
واعظ مدران چشم که ماگوش بچنگیمزاهد چه زنی نیش که پرورده نوشیم
از گوشه چشمی همه میخانه نشینیمو ز جرعه لعلی همه سجاده فروشیم
چون چشم بپوشد همه ساعی بخطائیمچون لب بگشاید همه بیجان چو نقوشیم
در میکده منظور صفی الحق از آنیمکز شیخ گریزان چو طیوری ز وحشیم