شمارهٔ ۴
بر نثار یار جان اندک بود درویش راخاصهگر بیند بکام آن ماه مهراندیش را
هست معذور ار چو ما زاهد نشد بیدین و دلچون ندیداست او بتاب آنزلف کافر کیش را
واعظ ار میدید آنگیسوی مشکین روی دوشمیفکندی پشت گوش افسانههای پیش را
یار اگر باشد بمهر از جور اغیارم چه باکیالب نوشین او منت پذیریم نیش را
عاشقانرا مرهمی خوشتر زلعل یار نیستورکه او بازو کند مرهم نخواهم ریش را
شد صفی بیگانه هم از غیر و هم از خویشتنزان نه او بیگانه را شنعت زند نه خویش را