شمارهٔ ۳
دل نداد از دست یک مو زلف یار خویش راتا سیه کرد از کشاکش روزگار خویش را
اختیاری بهر عاشق نیست در فرمان عشقتا قلم بکشیم بر سر اختیار خویش را
گرفتم تا صبح محشر مست از آن چشم خمارنشکنم جز با همان ساغر خمار خویش را
خواهم اندر خیل جانبازان نیازندم به نامبینم اندک چون به راه او نثار خویش را
بیقرار آن زلف مشکین را هر آن بیند به دوشمیدهد بر بیقراریها قرار خویش را
زاهدان از یاد جنّت مست و ما از عشق یارهر کسی در بوته سنجد عیار خویش را
تیر مژگانت صفی را بر نشان افکند و خستبازگیر از خاک چو افکندی شکار خویش را