گنج

شمارهٔ ۳۵

۷ بیت
دل بگیسوی تو پی برد و غم آنجا بگرفتشیاد از آن سلسله تا کرد سرا پا بگرفتش
لشگر حسن چو صف بست بتاراج دل و دینخال بنشست براه دل و تنها بگرفتش
آبم از سر زغم عشق تو بگذشت و بشستمدست از دیده خونبار که دریا بگرفتش
هوش تا صبح قیامت دگر آن مست نیایدکه شد از چشم تو او بیخود و صهبا بگرفتش
خط سبز است و یا هاله بگرد مه رویشیا خدا این نکند آه دل ما بگرفتش
سر و بالید ببالا و زمین تا بر زانوبخود از غیرت آن قامت و بالا بگرفتش
بر صفی نیست ملامت ز جنون ز آنکه بفکرتنقش روی تو پری بست که سودا بگرفتش