شمارهٔ ۳۴
میرفت و بخود میگفت رمزی لب خاموششز آن رفتن و گفتن بود دلها همه در جوشش
میکرد بجنگ آهنگ چشمان پر آشوبشمیبرد عنان از چنگ گیسوی زره پوشش
ره بند و خدنگ افکن مژگان صف آرایشجانسوز و بلا رگ زن ابروی کمان توشش
از گردش چشم ایدون شهری همه بیمارشو ز لعل لب میگون خلقی همه مدهوشش
بر همزن و جمعآور در حلقه سیه مویشمه سیر و شبیخون برد و طره بناگوشش
جان خستن و پروردن نقش ز خط سبزشدل بردن و خون خوردن رنگی زلب نوشش
خود رائی و خودسازی آویزه خفتانشرعنایی و طنازی بند علم دوشش
تا چند قدح خواری پیمانه دهد لعلشتا چند سخن بازی افسانه کند گوشش
جویم ز خدافوزی آرم که بگفتارشخواهم بدعا روزی گیرم که در آغوشش
خوبان بصفی الحق پیمان بصفا بستندآنمه نشود یارب این عهد فراموشش