شمارهٔ ۳۳
دلا بموسم گل باده نوش و خندان باشبده بنوش لبی خاطر و سخندان باش
به پیش از آنکه ز خاکت زمین شود آبادبهل عمارت دنیا بخاک و ویران باش
هلاک غمزه ساقی بدور جام شدناشارت است که ایمن زکید دوران باش
رموز صومعه سر بسته گویمت هشدارمکن ریا و قدح نوش و یار مستان باش
ز گرد زهد فشاندن چه سود دامن دلقبیفکن این تن و فارغ ز دلق و دامان باش
نرفت خرقه تقوی برهن باده فروشچنین لباس بآتش بسوز و عریان باش
سخن ز زلف و رخ اوست در ولایت عشقبقید این دو مجرد ز کفر و ایمان باش
پیام زلفش دیوانه بگوشم گفتکه چند طالب جمعیتی پریشان باش
بجسم طاعت جانانت از گران جانیستپینثار وی از پای تا بسر جان باش
ز طعن خلق مرنج ار ترا بفقر رهی استدر این عمل یم زخار و مهر تابان باش
مبین بخلق که این یارو آن یک اغیار استبکشت عارف و علمی چو ابرنیسان باش
بکوی میکده رندن غلام پیمانندتو نیز بر سر پیمانه بند پیمان باش
مقام فقر و فنار را بسلطنت مفروشگدای کوی خرابات باش و سلطان باش
دو گام باشد اگر ره قلندرانه رویباین دو گام برون از وجوب و امکان باش
صفی مده بدری جان که بر تو جان ندهندبر آستانه جانان بمیر و جانان باش