گنج

شمارهٔ ۳۲

۱۰ بیت
به حرف آید گر او با من دهم جان را به آوازشز دستم ور کشد دامن بگیرم آستین بازش
کندگر پست چون خاکم نشینم باز در راهشفزون شد گر بکم جانم فزون از جان خرم نازش
بود دل بهر آن در برکه باشد دست پروردشبود جان بهر آن در تن که گردد پای اندازش
نهان می‌کرد دل رازی که بود آن غمزه را با منبزانو اشک خونین گفت و شد با آه غمازش
گشاید پرده از رازم اگر پنهان کم مهرشبریزد چشم خون دل اگر افشا کند رازش
خیالم بست بر یک نقطه خال عافیت سوزشخرابم کرد بر یک شیوه چشم خانه پردازش
بهشیاری نیارد تاب در زنجیر زلفش کسمگر دیوانه بود این دل که عمری گشت دمسازش
دلم زان طره بر بازیچه باشد گر هوا گیردچو گنجشکی که زیر بال شاهین است پروازش
عجب نبود ز عشق این گرچه عقل افسانه پنداردسپردم جان بان لعلی که احیا بود اعجازش
خبر نامد ز شهر عشق کاحوال صفی چون شدز حیرانی نداند هم خود او انجام و آغازش