گنج

شمارهٔ ۳۱

۱۱ بیت
خیال سر زده آورد در کنار منشولی نیافت پی بوسه راه بر دهنش
صبا چو در چمن آورد بوی پیرهنشدریده غنچه گریبان ز حسرت بدنش
لطافت تن او ناورم بیاد مبادکه از تصور عقل آفتی رسد بتنش
ز آب و رنگ عذارش نسیم صبح مگربلاله گفت که خاطر شکفت در چمنش
مرا بس است تماشای زلف و عارض اوبهل بهشت برین را به سنبل و سمنش
چرا شکسته نباشد ز تاب طره اودلی که دید بعمری شکنجه شکنش
در آتشم که حدیثش کنند انجمنیوز آن خوشم که ندیده است کس در انجمنش
به پیش قامتت آنکس که جان سپرد بحشرقیامت است چو از تن بر اوفتد کفنش
بزیر جامه ز روح روان لطیفتر استنموده‌ایم بتحقیق امتحان تنش
بچین زلف تو دل بر خطا نرفت و لیکخطا نموده مماثل بنافه ختنش
صفی سفر ز دو عالم نمود و خود نگرفتدلش قرار بجائی کجاست تا وطنش