شمارهٔ ۳۰
از بهر قرار دل دیوانه خود بازبا زلف تو گیرم ز سرافسانه خود باز
آواره بهر شهر چنانم که نبینمیک دوست که پرسم خبر از خانه خود باز
بر باد مده کاه خود ای شیخ که بگرفتاز خرمن رندان دل من دانه خود باز
مستی که فتد بر گذر میکده در راهباشد که ندادند ره کاشانه خود باز
سرمست چو بستم بتو پیمان ارادتپیمایم از آن باده به پیمانه خود باز
هر چند که جان لایق جانان بجوی نیستجان دادم و دیدم رخ جانانه خود باز
بر خیز صفی تا بگدائی بنشینیمدر میکده از همت شاهانه خود باز