گنج

شمارهٔ ۳۶

۹ بیت
چشم تو می‌رود همی از خود و این دل از پیشدل نرود گرش ز پی می‌برد از نگه ویش
دل بتطاول و تلف ماند فرو ز هر طرفغمزه کشد دما دمش طره کشد پیاپیش
روزی از آن عقیق لب بوسه نمود دل طلبهی زد و گشت در غضب عقل ز سر شد از هیش
رفت و کشید دامن او از کف من بگفتگوروز و شبم به جستجو تا بکف آورم کیش
کرد اگر زمن نهان روی چو مهر و شد روانخواست ز پی شود دوان این تنِ زارِ چون نیش
بود ز نازی ار که وی بوسه ز لب نداد و میور نه به من نداده کی بوسه بمستی از میش
دیده وصال بس صفی فاش و عیان نه مختفیتا بصباح از شبش تا بتموز از دیش
باد ز حُسنِ مشربش بر لب من همی لبشغم شکر است غبغبش روح فزا شکر نیش
خال تو در مکابره تهمتن است و نادرهگیرد باج از کره گر بفرستی از ریش