گنج

شمارهٔ ۲۶

۱۱ بیت
چو آندو زلف شب آسا حجاب مه گرددچه روز‌ها که در آن سال و مه سیه گردد
چه جای رندی و تقوی کز آن دو چشم خمارخراب کار خرابات و خانقه گردد
فقیه شهر که گفت از تباه کاری ماندیده خال تو کایمان کجا تبه گردد
بسر کلاه چو گرداند از خود آرائیگذشته کار دل از کار تا گله گردد
گره ز طره به مگشا و ره ز خط به مبندکه دل اسیر تو بی‌لشکر و سپه گردد
دل ار که رفت ز دنبال چشم او چه عجبکه پیش رفتن آن چشم دل ز ره گردد
کجا توان دل و دین داشت ز اختیار نگاهکه بیخود این همه زان گردش نگه گردد
جز آن دو چشم که بر خون ما گواهی دادندیده کس که به خون قاتلی گره گردد
پناه دل بز نخدانش زان دو طره گرفترضا که دید که زندانئی بچه گردد
ز راه دانه خال تو برد آدم راسزد که ضامن ابلیس در گنه گردد
صفی پیر مغان سر سپرده و تاج گرفتگدای میکده زیبد که پادشه گردد