شمارهٔ ۲۵
رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماندو ز قفایش نگران دیده خونبار بماند
بشفاخانه لعل تو رسید ار چه و لیکدل ز چشمت اثری داشت که بیمار بماند
آن امیدی که بخوابت نگرد دیده نداشتور شبی داشت هم از چشم تو بیدار بماند
جان ما گرچه بمقدار بهای تو نبودبر سر دست گرفتیم و خریدار بماند
دل و دین در خم گیسوی بتی رفت که رفتخرقه و سبحه بجام می و زنار بماند
راز عشق تو که از خلق نهان میکردمگشت افسانه و بر هر سربازار بماند
بندها را همه دل پازد و چون باد گذشتجز به بند تو که افتاد و گرفتار بماند
خانه دل زغمت زیر و زبر گشت و در آننیست جز نقش تو چیزی که بدیوار بماند
ما نه مستیم به تنها که یکی در همه شهرناظری نیست که با چشم تو هشیار بماند
داشت عذری که نرفته است ز کوی تو صفیرفتش از پیش چنان پا که ز رفتار بماند