گنج

شمارهٔ ۲۴

۷ بیت
در کوی تو یک لحظه اقامت نتوان کردو اندیشه رفتن بسلامت نتوان کرد
نسبت بمه آن طلعت نیکو نتوان دادتشبیه بسرو آن قد و قامت نتوان کرد
جز چشم ترا فتنه جادو نتوان گفتجز لعل تو برهان کرامت نتوان کرد
موئی ز میانت بتصور نتوان نیافتتعیین دهانت بعلامت نتوان کرد
آراست قد ار سرو ببالای تو حرفیسترفتار ترا تا بقیامت نتوان کرد
شد خاک چو سر بر سر سوادی تو دیگرترک غم عشقت بملامت نتوان کرد
شد عمر صفی جمله به عصیان و اسف صرفجبران وی الا به ندامت نتوان کرد