گنج

شمارهٔ ۲۰

۱۴ بیت
داشتم چشم بعهدی که کند یار بماندقدر حسن خود و عشق من درویش بداند
گرچه خوبان به نمانند یکی بر سر پیمانبودم امید که او عهد بآخر برساند
زانکه حسن و ادب و شاهی و درویشی و دانشنگذارد که بافتاده کند هر چه تواند
غافل از آنکه جوانست و مرا این سر پیریبرسن بندد و هر سو پیِ بازی بدواند
لیک با این همه دانم که بجای من بی‌دلدیگری را نگزیند که بپهلو بنشاند
زانکه داند چو صفی نیست یکی در همه عالمکه بود قابل مهرش خدائیش بخواند
بخدا خاک رهش را بدو گیتی نفروشمکودکست آنکه دهد گوهر و جوزی بستاند
نه چون من یار پرستی که دهم دست بعهدشنه چو او دوست نوازی که زبندم برهاند
کند ار دلبری از من بود از راه ارادتور نه گردش شود ار چرخ ز دامن بفشاند
غزلی دوش فرستاد وحیدالحق والدینمنش این نام نهادم که بتوحید بماند
بود این نیز جواب غزل حضرت عبدیبخت با اوست مساعد که بیارش بکشاند
تو بهر پر که گشائی دم سیمرغ ببندیشاهبازی و که شاهت ز پی صید پراند
هیچکس جان خود از تن نپراند پی‌صیدیفلکش زهر اجل گر بپراند بچشاند
نفسی گر بخدا از بر من دور نشینیغم هجرن تو این قالب خاکی بدراند