شمارهٔ ۱۹
دل در شکن طره جانانه چه سازدبر نگسلدار سلسله دیوانه چه سازد
گویند شب افسانه مرا تا بردم خوابسودائی زلف تو بافسانه چه سازد
بر شمع جمالش که روان باخته جبریلبا بال و پر سوخته پروانه چه سازد
آن مست که خمها زد و نشکست خمارشدر میکده عشق به پیمانه چه سازد
خال تو که صد ملک کند یکتنه تاراجبا حمله او لشکر فرغانه چه سازد
گیرم بخود آید دل خون گشته دگر باربا غارت آن نرگس مستانه چه سازد
چند ار که نگیرد به صفی پیر خراباتبا خجلت خود بر در میخانه چه سازد