شمارهٔ ۱۷
دل غمدیده به تنهائی هجران خو کردتکیه بر زلف تو و باد و جهان یکرو کرد
گفتم آنروز که دل نکته ز خال تو شنیدرخنه در کار مسلمانیم این هندو کرد
چه عجب گر شب عاشق بغلط گشت سحرزان دو رنگی که بنا گوش تو در گیسو کرد
نیست جای گله در زلف توأم یکسر موکآنچه کرد او بسیه روزی ما نیکو کرد
همسری چون سر شوریده بعشق تو نیافتشرح سودای غمت را همه بازانو کرد
عقل باریک بسی گشت و میان تو ندیددیده حس بخطا رفت که فهم از مو کرد
دل تنگم ز دهان تو نشان هیچ نیافتخورده کم گیر که اندیشه موهوم او کرد
دارد افسون مسیحالب جانبخش تو لیکحمل این معجزه را چشم تو بر جادو کرد
عجب آن نیست که زلف تو ز دل دست ببردعجب آنست که با زلف تو دل بازو کرد
دوش میرفتی و ماه رخت از روزن جانپرتو افکن شد و ویرانه ما مینو کرد
نیک طرزیست که آیدرمت از مردم شهرزان قیاس نگهت بیبصر از آهو کرد
قامت سرو تو زاندم که روان گشت بچشمآبیارم نتوان فرق کنار از جو کرد
گرچه مژگان تو در فتنه صف آراست ولیکارپردازی چشمت همه را ابرو کرد
تا چه دردی بدل از سنبلت ای غالیه موستگشت دیوانه طبیبی که دهانم بو کرد
روزها رفت ز پهلوی صفی دجله چشمجرم یک شب که تمنای تو در پهلو کرد