شمارهٔ ۱۵
دل طلبکار وصال ار ز تو در کوی تو بودغافل از حال خود و بیخبر از خوی تو بود
دل عجب نیست که سر گشته بچوگان تو گشتداشت یاد اینکه بمیدان ازل گوی تو بود
عشق بست ارکه دو عالم همه راگردون و دستدر کمندش اثر از قوت بازوی تو بود
ساغر آنکس که بمیخانه زمینای تو زدمست و مبهوت مدام از می و مینوی تو بود
حاصل کون و مکان نیست بجز عشق تو هیچچون یکی کون و مکان پرتوی از روی تو بود
پیشتر ز آنکه شد از غلغله عشق تو پراندر این گنبد پیروزه هیاهوی تو بود