شمارهٔ ۱۳
یار آمد و از جان و جهان بیخبرم کردبرطلعت خود غیرت اهل نظرم کرد
زان طره که از دوش فرور ریخته تا ساقهم زانوی غم در دل کوه و کمرم کرد
حاضر بکفم بهر نثارش دل و جان بودبس خنده بزیر لب از این ما حضرم کرد
سیلاب سر شکم بخرابی نبرد دستزان چشم بلاخیز که زیر و زبرم کرد
دیوانه صفت در خم آنزلف چو زنجیرپیچیدم و از کون و مکان در بدرم کرد
باکس نتوان گفت مگر دیده کند فاشکاری که بدل غمزه بیداد گرم کرد
آمد به عیادت سر بیمار خود او لیکبر وعده دیدار دگر جان بسرم کرد
از رهن می این بار صفی خرقه چو بگرفتاتش زد و صوفی صفتی را سپرم کرد
کس خرقه بمی رهن نمیکرد از این پیشدر میکده زین کار مغی معتبرم کرد